سیب ترش: غیر منتظره
..
تا بحال شده یه چیزی رو بخوایین …. نه مثل یه اتوموبیل .. یا یه حلقه ی طلای خوش ساخت … یا این که یه شلوار جین مارک یا این جور چیزا …! یه کسی رو بخوایین …. اما فکر کنین … خوب – ممکنه – اون همــ جنـــ سگـــ را نباشه …. بعد بیخیالش بشین و بعد یکهو بعد از مدتها ….. !!!!!
..
از کارگاه معرق برمیگشتم …. خیلی خسته بودم ….
..
از صبح توی دفتر دایم بالاو پایین رفته بودم ….. مشتری ها رو مجاب کن …. فاکتور خرید صادر کن …. صورتحسابهای عقب افتاده رو ثبت کن … خلاصه نفهمیده بودم کی ظهر شده … کی ناهار خوردم …..
اما چون به خانوم فرخی قول داده بودم آخر هفته ها برم پیشش و بهش در کارهای معرقش کمک کنم …. باید می رفتم ….. زیاد به موضوع این تابلوی معرقی که کار می کنه – خانوم فرخی رو میگم !- علاقه ندارم …. گرچه هنر حد و مرز نداره و نباید در اون خوب و بد کرد … اگر هنری رو دوست نداری و توی ماهیت و ذات وجودیت نیست لازم نیست اون رو خلق کنی .. اما وقتی خلقش کردی …. متعهد میشی باید ازش دفاع کنی … نقدش رو بپذیری و دوستش داشته باشی….. به هر حال سه ساعت چوب های عناب ، گردو ، زبان گنجشک رو برای کپی یه نقاشی قهوه خانه ای از داستانهای مذهبی رو بریدم … مثل پازل کنار هم قرار دادم … چسبوندم و – البته – از زیبایی اش لذت بردم.
..
..
هوا دیگه خنک شده… نه این که مثل جاهای دیگه درجه حرارات خیلی کم شده باشه ….. اما هوا خنک شده … یه خنکای ملس … که توی یقه ات می لوله و قلقلکت میده ….. هوس کردم کمی پیاده روی کنم ….. توی خیابون اصلی شروع به پیاده روی کردم …. همینطور که قدم میزدم فروشگاه ها و مغازه ها رو دید میزدم …. درست کنار نمایندگی قدیم ماسیس ….. یه فروشگاه کتاب و لوازم هنری توجه ام رو جلب کرد
..
..
توی زندگیم چند تا چیزن که حسابی من روبه خودشون مشغول می کنن :
خرید لوازم آشپزخونه !
خرید کتاب !
دیدزدن وسایل و لوازم هنری و نوشت افزار- مخصوصا مداد های جور واجر فانتزی که بد جوری نوستالژی واسم داره .
توضیح واضحات!!!! : ( خب من مال نسلی هستم که فانتزی ترین مدادی که توی دوران دبستانم داشتم مدادهایی بود که سر یه عروسک با موهای افشان به جای مداد پاکنش بود !….. وقتی ابتداییت رو توی دوران جنگی بگذرونی که وارداتِ گوشت یخ زده و مرغ برزیلی و برنج تابلندی در اولویت باشه … جایی برای داشتن چیزایی که بچه های این روزا دارن ، نمی موند!)
عکاسی !
و البته پسرای توپول !
..
..
رفتم جلوی فروشگاه ایستادم …. چیز زیادی نمیشد دید.. شیشه ها سکوریت بود و عملا چیزی پشت اون شیشه ها نبود … جز چند تا بنر تبلیغاتی ….. رفتم داخل … شروع کردم کتابها رو ورنداز کردن ….. چند کتابی رو که لیست کرده بودم رو داشت اما فعلا قصد خرید نداشتم ….. داشتم واسایل نقاشی و رنگها و مارکها رو تماشا می کردم
- می تونم کمکتون کنم .. چیز خاصی مد نظرتونه؟
سرم رو بلند کردم ….. فروشنده ، حدودا 25-26 ساله با لبخندی گرم و البته شونه های پت و پهن و گونه های گوشتآلو ….. لبخندی زد و دوباره جمله اش رو تکرار کرد .
..
..
نمی خواستم خرید کنم اما تقریبا هرچی اسکناس توی کیفم بود رفت توی صندوق فرشگاه اون آقا توپولی !
خوشحال از این که تونستم چند دقیقه ای بمونم و باهاش حرف بزنم و بی خیال این که چیزهایی که خریده بودم ممکنه حالا حالاها بکارم نیاد …. تمام راه تا خونه ام رو پیاده رفتم .
.
.
1 ماه بعد :
امروز سعید پیشم بود …. سعید دوست خوبیه ….. آشناییمون به چند ماه قبل برمیگرده … اما این روزا بیشتر می بینمش …. بعد از رفتنش بهم تلفن زد .
- ببین خونه ای ؟
- آره … چرا ؟
- جایی نمیری ؟ می خوام با یکی از دوستای صمیمی ام آشنا بشی …. فکر می کنم بتونین دوستای خوبی واسه هم باشین
- باشه بیا .. خوشحالم می کنی.
..
..
وقتی در رو باز کردم و دوست سعید رو دیدم … دهانم از تعجب باز موند .. اونقدر که دست و پام رو گم کردم و به تته پته افتادم ….. اونقدر که احساس کردم گوشها و گونه هام آتیش گرفته و داغ شده …… دوست سعید ….. همون کسی بود که من به بهانه ی خریدی بی مورد نیم ساعتی باهاش حرف زده بودم و خودم رو توی فروشگاهش معطل کرده بودم …… چه دنیای کوچیکی ….. اون همون کسی بود که فکر می کردم هیچ مایه ای از همـــ جنـــ سگـــ رایی توی وجودش نیست…. اما زهی خیال باطل …. تا امروز .. توی این ماه …. این بهترین اتفاقی بود که واسم افتاده و به فال نیک می گیرمش !.
..
..
همیشه به اونایی که براشون کامینگ اوت کرده ام ( بیرون آیی ) می گم چشماتون رو باز کنین …. شاید برادرت .. خواهرت … و حتی و عمو یا خاله ات یه اقلیت جنـــ سی باشه … شاید اونی نباشه که تو یه عمر فکر کردی هست …. درست مثل فروشنده ی خوش بر و رویی یه فروشگاه لوازم هنری که فکر می کنی آخر استریته …. اما مثل خودت در اقلیته ….. و متظر نگاه و اشاره ای بوده تا بگه … سلام …. چه خوب میشه اگه باهم اشنا بشیم !




