آرشام پارسی: صفحه ی شانزدهم دفترچه ام
چند روز پیش برای شرکت در دادگاه یکی از دوستان به مونتریال سفر کردم. جدود چهار سال است که در کانادا زندگی می کند و در انتظار نتیجه گرفتن پرونده اش بوده است. از زمانی که از ایران خارج شد نه ماه طول کشید تا به کانادا رسید و با پنج پاسپورت از هشت کشور عبور کرد. بارها دستگیر و زندانی شد تا بالاخره رسید و تا به حال منتظر بود. این همه فشار نتیجه ی خودش را گذاشته بود و از نظر روجی کاملا پریشان شده بود. آدرس ها را گم می کرد. حرف هایش نیمه کاره به فراموشی سپرده می شد و در دادگاه از ترس و اضطراب دستانش می لرزید و آنها را مجکم گرفته بود تا کسی نفهمد اما من می دیدم. کنار دستش نشسته بودم و وکیل او در دقیقه های کوتاه تنفس مدام تاکیید می کرد که خونسرد باشد و خودش را کنترل کند. قاضی خوبی هم داشت و خیلی آرام و با طمانینه به حرف هایش گوش می کرد. دادستان نیز کمی استرس داشت و نمی دانست چطور باید به اصطلاح گیر بدهد و در آخر گفت من قانع هستم. قرار است تا چند هفته ی دیگر به او جواب بدهند و می دانم که این چند هفته برای او سریع نخواهد گذشت.
سوالی که مدام از خودم می پرسیدم این بود که چرا باید فردی آنقدر تحت فشار باشد که این همه سختی را تحمل کند و کی آین فشارها و سختی ها تمام خواهد شد؟




