ما می مانیم: برای کمی گذشته
سه سال گذشته از 16 آذر 85 و دیروز داشتم به این فکر می کردم که بین انسانها چقدر میشود که تفاوت باشد و چقدر باید ستود روح بلند دانشجویانی که الان به نمایندگی از ما در حال کتک خوردند، فکر کردم فرزان رئوفی و دهها فرزان دیگر زندانی اند و ما این بیرون –جهان بیرون زندانهای رژیم- نشسته ایم و بی بی سی فارسی تماشا می کنیم که ببینیم کجاها چه خبر است!
کجا، خبری نیست. پایور – فرامرز پایور- ساعتی پیش مرد و یادم افتاد که با آن آلبوم تک نوازی سنتور اش که اسمش را یادم نیست شناختم اش. نوار کاست را واحد چهار دیده بودم، مالِ رضا بود و آمدم واکمن ات را گرفتم – تویی که دیگر مخاطب این وبلاگ نیستی – و گوش کردم. و دیگر پایور مُرده – به قول نوری زاده – در این زمانه ی بی هنرِ هنر کش…
آن شبهای سرد آذر کمی فراموش نشدنی اند. الان که سه سال گذشته و ازم می پرسند "هی! راستی فلانی… اون تحصن 16 آذرتون آخر معلوم نشد برای چی بود!!؟" و من هر چه فکر می کنم یادم نمی آید به چه بهانه ای تحصن کردیم (چون خودم را می زنم به خریت) و البته خیلی خوب به خاطر می آورم که وقتی دیدیم اوضاع دارد بیخ پیدا می کند چقدر اصرار داشتیم بگوییم که نه خیر! تجمع ما صنفی بود نه سیاسی و آن آقای مقام قضایی نامحترمِ شهرستانمان آمد و با آن رفتار وقیحانه و ددمنشانه ی خود هتاکی را شروع کرد و ما کاری به کار کسی نداشتیم و ….!
سخت است مسئول بودن، کمی. سخت است جرات داشتن، زیاد.




