آواز چگور: بهاي آزادي
2009/12/10
شهر آبستن طفليست كه خون مي خواهد
مردم, آزادي از اين ظلم جنون ميخواهد
نتوان رفت به مقصد به سلام و به صلاح
مرد جنگي و سلاحي و قشون مي خواهد
خشم را داد بزن بر سر اين دشمن دون
تيغ بردارو وضو ساز برادر با خون
آتش كينه بر افروز كه امروز دگر
نوبت ماست كه سازيم خيابان گلگون
سر مان رفت اگر بر سر اين خاك چه باك
آب اگر نيست در اين دشت بر افلاك چه باك
بعد سي سال كه طوفان بلا بر ما تاخت
اينك از باد زبون بر خس و خاشاك چه باك
هنوز دیدگاهی بیان نشده




