گذر
چند وقته حالم از خودم به هم می خوره
از این اصرار احمقانه بر باقی بودن و ادامه دادن
از توی جمع! بودن، و از تنهایی!
و …
برای خودم شمع روشن می کنم
گاهی روی سینه ام می ذارم و خیره به سقف دقیقه ها رو سپری می کنم
شمع می سوزه، اما اشکی نمی ریزه
…
تمام فیلم های پورنویی که داشتم رو پاک کردم
سایت های پورنویی که روی گوگل ریدرم ادد داشتم رو کنار گذاشتم
احساسی ندارم
گاهی از این بی حسی لذت می برم و گاهی می ترسم!
…
دلم می خواد از نت برم
دلم می خواد بشینم و برای تقویت زبان انگلیسیم تلاش کنم
دلم می خواد…
اما نه، دلم چیزی هم نمی خواد
یه جورهایی معلقم
برای فردا برنامه ای ندارم
نمی دونم می خوام چی کنم و نمی دونم چی می خوام
گاهی با خودم می گم اگر همین حالا نباشی …
کارهام رو به فردا می ندازم و معلوم نیست فردا کی قراره برسه
…
درست می شه!




