پرش به محتوا

خاطرات یک مرد تنها: مرگ یک هم احساس…

2009/12/10
بدست

پیوند به منبع

پرده اول

همراه دوستم در حال قدم زدن در خیابان همیشیگی هستیم روی نمیکت مینشینیم و به صحبتهای خویش ادامه میدهیم از پشت سر دستانی جلو می آیند و چشمان دوستم را میگیرند بر میگردم و چهره اش را میبینم دوستم دستان او را کنار میزند و به او نگاه میکند لبخندی میزند و میگوید سلام بیا بنشین.

دستانش را بر روی دهانش میگذارد گویا خجالت کشیده است به دوستم نگاه پرسشگری میکنم جواب میدهد این لالی هست نمی شناسیش بچه خوبی هست مدتی هست وقتی میام اینجا میاد کنارم میشینه با مزه است.

با دستانش به گوشی  دوستم اشاره میکند گوشی را به او میدهد و عکسهای آن را نگاه میکند.

با حرکات دست با دوستم مشغول صحبت میشوند هر چند که به سختی متوجه منظور او میشویم نگاه هایی به من میکند و میخندد و تا گوشهایش سرخ میشود دوستم میگوید از شما خوشش آمده میگوید میشه با من دوست بشه؟

میخندم و میگویم اسمت چیه؟

دستانم را تا جایی که میتوانم تکان میدهم تا منظورم را برسانم دستم را میگیرد و بر روی کف دستم با انگشتش چیزی مینویسد از حرکت انگشتش میفهمم و میگویم محمد حسن؟

سرش را به علامت مثبت تکان میدهد از سر و وضعش مشخص هست که آدم ولگردی نیست میگویم کجا میشینی؟

این دفعه گوشی مرا میگیرد و در صفحه پیام رسان نام خیابان را مینویسد میگویم خوبه جای خوب میشینی!

از او خدا حافظی میکنیم.

پرده دوم

به تنهایی در حال قدم زدن در مسیر همیشگی هستم زیر یک درخت و روی نیمکت مینشینم  و کتابی را که به همراه دارم ورق میزنم کنارم مینشیند و با سر سلام میکند اشاره میکند که تلفن را به او بدهم به سادگی او میخندم و به چهره بچگانه او مینگرم سنش را از او سوال میکنم روی کف دستم عدد نوزده را مینویسد و لپش گل می اندازد میگویم چیکارا میکی؟شانه اش را بالا می اندازد و میخندد و می گوید هیچی!

میگویم چرا خانه نمی روی؟

اخمهایش را در هم میکشد و با حالتی تنفر بر انگیز بر زمین تف میکند.

کنجکاو میشوم صحبت و حرکات دستش را متوجه نمی شوم به او میگویم در گوشی بنویس

کار کردن با گوشی را میداند در عرض همین چند دقیقه تمام فایلهای گوشی مرا زیر و رو کرده بود.

مینویسد مرا دوست ندارند مرا کتک میزنند پدر فحشم میدهد و به من ناسزا میگوید.

میگویم چرا؟

می گوید آبروی ما را برده ای!!! دستم را میگیرد و بر روی گونه اش میکشد به او میگویم این کارها در خیابان خوب نیست. دستم را میگیرد و بر آن مینویسد دوستت دارم.

میخندم و میگویم من هم دوستت دارم بر میخیزم و از او خدا حافظی میکنم.

پرده سوم

در بازار قدیمی قدم میزنم و از طاقهای آن عکس میگیرم در حال و هوای خود هستم ناگهان از پشت دستی بر روی چشمانم قرار میگیرند و صدای خنده های او را میشنوم بر میگردم و او را میبینم با تعجب میگویم سلام اینجا چکار میکنی؟

مغازه پتو فروشی عمده را نشانم میدهد صاحب مغازه که مردی میانسال هست با تعجب به ما نگاه میکند دستم را میگیرد و کشان کشان به آنجا میبرد با مغازه دار سلام و احوالپرسی میکنم.به او نگاه میکنم و حالیم میکند که اینجا مدتی هست مشغول کار کردن هستم پدر به من پولی نمیدهد باید خودم خرج خودم را دربیاورم. میگویم پولی به تو نمی دهد؟

با تنفر بر زمین تف میکند.

در گوشه مغازه دو شاگرد چشم دریده با کنجکاوی به من و او نگاه میکنند.میگویم اذیتت نمیکنند؟

چشمکی میزند و میخندد میگویم مواظب خودت باش و او با لبخندی مرا بدرقه میکند.

پرده چهارم

ساعت سه بعد از ظهر هست وارد مسجد میشوم و به سمت زیر زمین آن میروم پله های طولانی آن را آهسته طی میکنم.

در وضو خانه هیچ کسی نیست.

دستانم را میشویم در همین حین صدای باز شدن در دستشویی را میشنوم بر میگردم و محمد حسن را میبینم نزدیکم می آید میگویم چطوری؟ به سمت بالای پله ها نگاه میکند و نگاهی به پشت سرش میکند میگویم چیه؟

از اینکه کسی در اینجا نیست اظهار رضایت میکند و با دستش میگوید اجازه هست؟

میگویم برای چی؟ دستش را دور کمرم حلقه میکند و به آرامی مرا میبوسد و با سرعت از آنجا خارج میشود.

پرده پنجم

روی نیمکت نشسته ام و به فواره آب نگاه میکنم محمد حسن به آرامی از کنارم رد میشود و در کنارم مینشیند ولی از جای خود میپرد و دستش را بر پشتش میگذارد.و لبانش را گاز میگیرد با تعجب میپرسم چی شده؟ چکار کردی با خودت؟

سرش را تکان میدهد و دستش را بر با.سن.ش میگذاردو به من میفهماند که درد دارد نگران میشوم و میگویم چیکار کردی؟

به اطراف نگاه میکند و با چشمانش به آن سمت اشاره میکند ، کار او بود!

نگاه میکنم مرد سیاه چهرهای با بدنی درشت که لبخندی از رضایت بر لب داشت به او نگاه میکرد.

در گوشه جیب محمد حسن اسکناسی به چشم میخورد اسکناس را نشانم میدهد و موضوع را میفهمم با عصبانیت تا جایی که صدای ساییده شدن دندانهایم را میشنوم به آن مرد نگاه میکنم و اخمهایم را برای اودر هم میکشم.

به محمد حسن میگویم اصلا کار خوبی نکردی. مگر تو سر کار نمی رفتی؟؟با شرمساری از کنارم رد میشود.

پرده ششم

همراه دوستم قدم میزنم میپرسم راستی چند وقت هست محمد حسن را نمی بینم شما او را ندیده ای؟

نگاهم میکند و میگوید محمد حسن مرده!

بهت زده نگاهش میکنم و میگویم چطوری؟

شنیدم تصادف کرده و …..

برایش مجلس نگرفتند حتما پدرش با خشنودی او را به خاک سپرد چونکه دیگر آبروی او را نمی برد!!!!

دیگر باعث سرشکستکی او نیست  ودیگر لازم نیست خرجش را خودش در بیاورد.

یک نوجوان نوزده ساله لال  و هم.جنس.گرا در این جامعه چگونه میتوانست جایگاه خود را بیابد و اینهمه مورد سوءاستفاده قرار نگیرد؟

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید