EraZer Head: وقتی که آرمان هایت را به تکه ای نان و بوقلمون می فروشند
بالاخره آزاد شد. هنوز نتوانسته ام با سین تماس بگیرم. گوشی اش خاموش است. تلفن خانه را جواب نمی دهد. پدر و مادرش خانه نیستند. خواهرش آب شده رفته داخل زمین. مادرم دعوایم می کرد که چرا این قدر زنگ می زنی؟ تلفنشان حتماً شنود می شود.
و من که اعصابم خرد و خاکشیر بود جواب می دادم خب بشود که چی؟
و هر کس دیگری که بود ادامه می دادم «به تخمم»
شوکه بودم. دلهره داشتم. این که یکی از نزدیک ترین کسانم، دوستی که از قبل از اینکه خودم بشوم او را می شناختم دستگیر شده و کسی نمی داند که الان کجاست و چه می کند و حالش چطور است مغزم را متوقف می کرد. هیچ وقت باورت نمی شود که این اتفاق ممکن است برای تو، یا برای یکی از نزدیک ترین کسانت بیفتد. و زمانی که می افتد تنها گیجی است که نصیبت می شود.
نمی گویم در این دوره خواب و خوراک نداشتم. زندگی ام به منوال سابق می گذشت اما با اندکی تفاوت. مهم نبود مشغول چه کاری باشم، غذا درست کردن، اصلاح صورت، مسواک زدن، مطالعه… احساس شرمساری همیشه با من بود. از اینکه موهایم را جلو آینه درست می کردم آن هم زمانی که بر یکی از قدیمی ترین دوست هایم در ناکجا آبادی چه و چه می گذشت، احساس گناه می کردم.
سین از قدیمی ترین دوستانم است اما هیچ وقت نمی توانم ادعا کنم او را می شناسم. شخص عجیبی است. هر چند وقت یکبار دچار دگردیسی می شود. چیزی که در مورد او هرگز تغییر نمی کند بی خدایی اش است. از همان دوره تین ایجری یادم است که کافر و بی دین بود. دهانش هم که چفت و بست نداشت… از بابای دین تا بابای راهبر فرزانه را یکی یکی مورد عنایت قرار می داد. یادش بخیر… چقدر زیر گوش ما موجودات چیز نفهم روضه می خواند! چقدر کتاب و مقاله به ما داد تا از تحجر و حمق دینی در آمدیم!
حالا فکر کنید به اصطلاح سردمدارانِ به اصطلاح جنبشی که ندای به اصطلاح آزادی بخشِ میهنمان را به نفع خود مصادره کرده اند، بیانیه های آنچنانی می دهند و نطق های غرا می کنند در باب میزان دلبستگی و سرسپردگی جوانان وطن به اندیشه؟! و آرمان؟! های امام راحل.
فکر کنید جای سین هستید.
تمام زندگیتان را برای آرمان خودتان (که آزادی مردم کشورتان باشد) و نه آرمان امام راحل بعضی ها (که اسلام ناب محمدی و پرورش خلیفه الله باشد) داده اید، آینده خودتان و خانواده تان را تباه کرده اید، و هزار مشقت و توهین و سختی به جان خریده اید تا در نهایت عده ای پفیوز مفت خور از آب کره بگیرند و آزادی خواهی ملت را به دعوای خانوادگی و خاله خانباجی شان تشبیه کنند.
فکر کنید جای سین هستید.
مهم نیست چقدر از خودتان مایه گذاشته اید. خواسته ها و مطالبات شما را کسی نمی شنود. در عوض اعلان راهپیمایی در محکوم کردن پاره شدن عکس امام را همه می شنوند و جالب اینجاست که همه هم چهار دست و پا به این دعوت جواب مثبت می دهند.
می دانی چه چیز خنده دار است؟ که عده کثیری از همین لبیک گویان به دعوت اعاده حیثیت از امام، خود نه سر سوزنی برای آن پیر خرفت احترام قائلند و نه بالکل ج.الف را به رسمیت می شناسند. درست مثل سین.
فکر کنید جای سین هستید.
شما دار و ندارتان را برای جنبشی داده اید که معتاد به تقیه است. در دلش یک چیز است و بر زبانش چیز دیگر. مثل همان امام عکس-پاره ای که در نوفل لوشاتو یک آزادیخواه تمام عیار بود و در تهران یک دجال فاندامنتالیست. خدا، اگر وجود دارد، خودش عاقبت این جنبش را بخیر کند که سالی که نکوست از بهارش پیداست.
فکر کنید جای سین هستید.
فکر کنید تمام تجمعاتی که در آن ها شرکت کرده اید و «بنا به مصلحت» یا «در انتظار مهیا شدن شرایط» شعار چوپان گله را سر داده اید و حرف خودتان را خفه کرده اید یکی یکی به یاد آورید. آیا احساس حماقت نمی کنید؟
آقایانی که سر نخ جنبش سبز را به تنبان خودشان گره زده اند و احساس می کنند سکان رهبری موج مردمی بسته به انگشت اشاره آن هاست، نه سین و نه خواسته هایش را به رسمیت می شناسند. ناف این ها را انگار با «در چهارچوب قانون اساسی» بریده اند. زمانی که نیاز به بسیج مردم و پر کردن کف خیابان ها از خون دارند، ناگهان جنبششان مبارزه ای برای دستیابی به حقوق مدنی است، اما زمانی که باید با برادر بزرگ و نوچه هایش چانه بزنند و معامله کنند یادشان می افتد که تذکر بدهند «مطالبات خارج از چهارچوب نباید داشت»
و سین… سین بیچاره… تو که سر تا پایت خارج از چهارچوب است! چه کسی می تواند خودش را جای تو بگذارد؟ هیچ کس! تنها آن صدها جوان بی نام و نشانی که مثل تو روانه دخمه های این جانی ها شده اند و صدایشان در گلو خفه شده تو را می فهمند.




