پرش به محتوا

تموز : …

2010/01/13
بدست

بنده هیچ تضمینی ندارم. اما می توانید به تاریخ مراجعه کنید! راستی جون هر کی دوست داری این کامنت های وبلاگت رو باز کن!

لینک به منبع

الف. گذشته اردیبهشت 88

1

صبح زود رسیدیم شیراز. صبح خیلی زود. شب را توی اتوبوس بودیم. حالا ساعت باید چیزی حدود 8 صبح باشد. – هیچ وقت عادت به بستن ساعت نمی‌کنم. صبحانه‌ی مختصری خورده‌ایم و قرار است کلی راه برویم و چیز ببینیم. من یه‌کم سردم است. دست‌هام یخ زده‌اند. کوله پشتی‌ام هم کمی سنگین است. فقط همین‌ها را دارم برای غُر زدن؟ اوه، پس وضع‌ام خیلی شاهکار است. همه چیز خوب است. همه چیز عالی‌ست. من و تو با هم آمده‌ایم ایران‌گردی.

2

در ترمینال هستیم. غروب است و من وحشتناک خسته‌ام. الان داشتی می‌گفتی که تقریباً رفته‌ام به کما. راست است. از صبح حدود بیست‌تا جا رفتیم. حالا حتا اسم‌ها یادم نیست. نقش و نگار‌ها ولی یادم است. خیلی قشنگ بودند. همه‌شان. داریم شیراز را ترک می‌کنیم. کاش زود‌تر اتوبوس می‌آمد تا فرصت استراحت کردن پیدا می‌کردم. یک صدای کامپیوتری هر دَم به دقیقه توی فضا پخش می‌شود. دستگاه فشار سنج خون تبلیغ می‌کند. راننده‌ها هم به دنبال مسافر‌های بی‌بلیط می‌گردند. تو داری بسکوئیت می‌خوری. یکی هم به من تعارف می‌کنی. خرده ریزه‌های بسکوئیت می‌ریزند روی تی‌شرت قرمز اسپریت‌ات. بسکوئیت‌ام را می‌جوم. چقدر خوب است که با تو‌ام.

3

صبح است. طبق معمول ساعت را نمی‌دانم. تهران، خانه‌ی آرین‌ام. آرین پسر خوبی‌ست. سبزه است و به اندازه‌ی جنوبی‌ها خون‌گرم. جنوبی ولی نبود. این را می‌فهمم. بنده‌ی خدا خواب بود که ما آمدیم. تا دو دقیقه درست حسابی من را نمی‌دید. تو رفته‌‌ای بیرون تا به قرار مهمی که امروز داری برسی. آرین یک چای داغ با شکلات به‌ام تعارف کرد که عالی بود. بعد از بیست و چهار ساعت روی زمینی صاف دراز کشیده‌ام. اوه راستی، باید به مامان زنگ بزنم و بگویم که رسیده‌ایم.

4

می‌چپیم توی مترو. اولین چیزی که می‌بینیم، بعد از سیل جمعیت، یک گوشه‌ی دنج و خوب است که بهترین گزینه برای ایستادن آدم‌های خسته به حساب می‌آید. که البته آن‌هم قبل از ما گیر یک نفر دیگر می‌آید. یک مرد کله طاس کوتوله. مترو که حرکت می‌کند، او هم موبایل‌اش را در می‌آورد. اس‌ام‌اس می‌زند؟ امروز باران می‌آمد. تو کنارم ایستاده‌ای و در حال چک کردن برنامه‌های فردایت هستی. از پشت شیشه‌های عینکی که از تمیزی برق می‌زنند، به فردایت زل زده‌ای. و همین چند ساعت پیش توی «زاپاتا» داشتیم ساندویچ مخصوص می‌خوردیم با نوشابه و سیب زمینی‌هایی که تو دو بار تذکر دادی، «آب‌پز هستند و نه سرخ شده.» کلاه لبه‌دار قهوه‌ات را مچاله توی دست گرفته‌ای. و من خسته‌ام. خواب‌ام می‌آید. باید نُه ایستگاه را رد کنیم. می‌پرسم: «کدام ایستگاه؟» می‌گویی: «سرسبز.» باید سرسبز پیاده شویم. هنوز پنج ایستگاه مانده. مرد کله طاس بی‌خیال اس‌ام‌اس بازی می‌شود و زل می‌زند کف مترو. نیمی از آدم‌های دیگر هم همین کار را می‌کنند. همه‌شان زل می‌زنند به کفش‌هاشان. ساندویچ‌مان را خوردیم و نوشابه‌هامان را نیمه کاره رها کرده و رفتیم زیر باران. بعد من از خودم پرسیدم که تو چرا چترت را در نمی‌آوری. تو همیشه یک چتر کوچک توی کوله‌ات داری. بعد هم یکی دو کتاب فروشی دیدیم و راه رفتیم و دوست‌های تو را دیدیم و یک سری کار‌های دیگر. و مترو سه‌تا ایستگاه مانده به سرسبز می‌ایستد. آدم‌های بیشتری می‌آیند تو. به بهانه‌ی شلوغی هم که شده به تو نزدیک‌تر می‌شوم. بعد مترو به جلو می‌تازد و مرد کله طاس هم‌چنان رفته توی بحر کفش‌هاش. «سرسبز.» این‌را خانمی که توی مترو مخفی‌ست می‌گوید، و ما می‌فهمیم که باید پیاده شویم. سیل جمعیت و مرد کله طاس را رها می‌کنیم و از مترو خارج می‌شویم.

5

راستش نمی‌شود گفت که شبیه به وبلاگ‌هاشان هستند. تو هم به وبلاگ‌ات شبیه نیستی. تو از وبلاگ‌ات خیلی بهتری. و وبلاگ مرحوم‌ام از من بهتر بود. همزاد و ناجور و رهام هم، شبیه وبلاگ‌هاشان نیستند. پسر‌های خیلی خوبی‌اند. و باربد و سینا هم؛ گرچه وبلاگ‌هاشان را نخوانده‌ام. و البته من هم‌چنان شیوه‌ی خودم را دارم و با کسی نمی‌جوشم. 

5

شب است. و بطری بازی خیلی مسخره.

6

این سفر دارد تمام می‌شود. دارد به آخرهاش می‌رسد. دیگر حوصله ندارم همه چیز را بنویسم.

7

صبح است. امروز آخرین روز است. باید بروم پایین برای صبحانه. خامه و پنیر است با بربری. ندیده می‌دانم. خیلی شُل و وِل راه پله‌ها را می‌گیرم تا برسم پایین.

8

توی اتوبوس هستم. فکر کنم تازه قم را رد کردیم. کردیم؟ نه، ببخشید. من به تنهایی در حال برگشتم. تو نیستی. تو نیستی. تو هم داری توی یک اتوبوس دیگر به یک جای دیگر می‌روی.

9

یک مرد اصفهانی بغل دست‌ام نشسته، در حالی که سه بار تاکید می‌کند که مال خود اصفهان نیست و مال فلان جاست که شهر کوچکی‌ست در نزدیکی اصفهان و اِی، زنده‌گی درش بد هم نیست و چه و چه. خدایا. تا پیش از اینکه اتوبوس به بوشهر برسد، یا این مرد را از پنجره پرت می‌کنم بیرون، یا که خودم را.

کتاب داستان همشهری می‌خوانم. بد است. به نظرم سید مهدی شجاعی… ولش! گور پدر ادبیات. به‌ات اس‌ام‌اس می‌زنم و تو جواب می‌دهی که یک پسر گ‌ی توی اتوبوس‌ات کشف کرده‌ای. خنگ خدا! این هم جواب است این موقع؟ دو تا پسر جیجر روی صندلی جلویی نشسته‌اند و مدام توی سر و کله‌ی هم می‌زنند. یعنی گ‌ی‌اند؟ حالا بعداً به این احتمال فکر می‌کنم.

یک تابلوی گُـه می‌بینم که روی‌اش نوشته: به کاشان خوش آمدید.

10

و همین دیروز بود انگار که تو خسته و گیج، از پله‌های آپارتمان محسن آمدی بالا. خندیدی و مرا بوسیدی.

شب است. اتوبوس تاریک است و دیگر نمی‌توانم کتاب داستان بخوانم. معلوم نیست چطوری دارم این‌ها را می‌نویسم. مرد بغل دستی‌ام ساکت شده و نمی‌دانم الان درست کجا هستیم.

دل‌ام برای‌ات تنگ شده.

ب. اکنون دی 88

1 تمام نوشته‌های «گذشته – اردیبهشت 88،» بخش‌هایی از یادداشت برداری‌های مربوط به همان دوران است. یادداشت برداری به نوعی برایم تمرین است و عملی‌ست از روی علاقه. چند روز پیش به طور اتفاقی به دفترچه‌ی مربوط به همان روز‌ها (اردیبهشت 88) برخوردم. خواندم و غرق شدم. غرق شدم در تو، در خودم، در اردیبهشت 88. خواستم بخشی‌اش را همه بخوانند. تو هم بخوانی. و البته حجم همه‌ی یادداشت‌های مربوط به آن سفر، حدود دو برابر این‌ی‌ست که این‌جا آورده‌ام. اما مطمئن باشید که آن‌چه را که از آن روز‌ها نقل کرده‌ام، همه بدون هرگونه دست‌کاری‌ست. این‌ها عیناً همان‌هایی بودند که توی دفترچه‌ام نوشته‌ام.

2

برای اینکه هم‌چنان به تو فکر کنم، و برای اینکه هم‌چنان در این وبلاگ از تو بنویسم، لازم است که خیلی احمق باشم. بد به دل‌ات راه نده. راست‌اش تو خوش شانسی، چرا که از سرِ اتفاق، من به همان اندازه که نیاز است، به حماقت دچارم.

3

ما را بر آستانِ تو بس حق خدمت‌ست

ای خواجه، باز بین به ترحم غلام را

(حافظ)

پی‌نوشت (1): واضح است که عکس هیچ ربطی به متن ندارد. (البته اگر خودتان نخواهید یک معنی از توش بکشید بیرون.)

پی‌نوشت (2): در این وبلاگ از ابتدا مقصودم این بوده، که هر وقت هوس کردم، بیایم بداهه نویسی کنم. و به همین دلیل بدون نیم فاصله بنویسم. این پست استثناء شد، و این دو قاعده لغو.

پی‌نوشت (3): – بی‌ربط به متن است – EraZer Head عزیز، اینکه می‌گویی انسان‌های سـکولار دین‌داران را نمی‌شکد اما عکس‌اش اتفاق می‌افتد، سر منشاء‌ش کجاست؟ یعنی تضمین‌ات چیست؟ اصلاً همه‌ی دلهره‌ی من به همین خاطر است. که روزی این حکومت برچیده شود، و اعدام‌های دهه‌ی شصت تکرار شوند، این‌بار فقط به طریقی دیگر. حالا تو تضمین‌ات چیست که تکرار نشود. که انسان سـکولار دست به آخوند کُشی نزند. توی تاکسی گوش نمی‌کنی به حرف مردم؟ از همین الان دارند به انتقام فکر می‌کنند. خیلی‌هاشان هم ادعای سـکولاریسم دارند – یا که ناآگاهانه سـکولار هستند. نه دوست من، هیجان خشونت می‌آورد. حالا چه برای مذهبی‌اش، و چه سـکولارش.

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید