گذر
2010/01/15
تولد پسر نزدیکه و حوصله نوشتن حتی یک جمله اضافه! رو ندارم.
نه اینکه حالم بد باشه، نه، دستم به هیچ کاری نمی ره.
دارم حسین پناهی گوش می دم:
“من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم…”
یک دیدگاه
یکی بگذارید →





من اول میخام تولدپسرو پیشاپیش تبریک بگم.راستش روزشو نمیدونم.شاید خبلی دیگه پیشاپیش باشه.
منم مثه اون زندگی رو دوست دارم اما از زندگی ِ دوباره نترسیدم.ازش,دوباره ترسیدم.نمیدونم تا کی هی باید بترسم از چیزی که میخام باهاش دوست باشم.شاید باید یکی پا درمیونی کنه.شاید؟ح ت م اً.