آبی آسمانی: سرِ کار
دیگر رسما وارد اجتماع شدم. از اول این ماه توی یک شرکتی به صورت پاره وقت کار می کنم. به نظرم تا آدم وارد بازار کار نشود به طور کامل به اجتماع راه پیدا نکرده است. شرایط دانشگاه به طور کلی با جو اجتماع متفاوت است و الزاما بازتاب دهنده ی آن نیست. اکثر موارد دانشگاه بسیار جلوتر از اجتماع حرکت می کند.
حقوق و دستمزد این کار به نسبت پایین است ولی کار در این شرکت قطعا تجربه ی ارزنده ای برایم خواهد بود. از تابستان امسال برای کارآموزی در همین شرکت مشغول بودم. یک سری ماجراهایی در آن زمان پیش آمد که جا داشت همان موقع تعریف می کردم. الان دیگر حسش نیست! پس از همین دوره ی بیست و چند روزه شروع می کنم:
دو، سه روز طول کشید تا برایم کامپیوتر آوردند. تا قبل از اون پشت میزم نشسته بودم و درس می خواندم. بعد از این هم که کامپیوتر دار شدم چون هنوز کاری نداشتم به اجبار درس می خواندم. خانوم خوشگل مهربونی که سمت راست من می نشیند با دیدن این صحنه دلش به حالم سوخت و یه عالمه بازی بهم داد. از اون به بعد دیگر وقتم رو تلف نمی کنم و مشغول بازی هستم!
لابد از من می پرسید که این چه شرکتی است که برای بازی کردن به کارکنانش پول می دهد؟ من هم در جواب می گویم عمرا اگه اسمش رو بهتون بگم!
یک هفته ی تمام به خاطر امتحانات، شرکت نرفتم. قبلش می خواستم برم به آقای رئیس اطلاع بدم، اما هر چی به این منشی شرکت گفتم، جواب داد که لازم نیست خودم بهش می گم. آخرش هم یادش رفت که به آقای رئیس بگه و نتیجه اش این شد که هفته ی بعدش که دوباره به شرکت رفتم آقای رئیس من رو خواست. به طور خلاصه بگم که برق آقای رئیس من رو گرفت! اون هی من رو تهدید می کرد و من هم در جواب از اون لبخندهای معروف خودم بهش تحویل می دادم. فکر کنم که بیچاره حسابی حرصش درآمد. بنده ی خدا اگر می دانست که با استخدام من چقدر در آینده قرار است از دست من حرص بخورد هیچ وقت مرتکب چنین خطای بزرگی نمی شد.
بعد از این ماجراها آقای رئیس، پروژه ای را که باید روی آن کار کنم مشخص و من را به مهندس ارشد پروژه معرفی کرد. طبق معمول بعد از 30 ثانیه اسمش را فراموش کردم. خودم هم نمی دونم با این اوضاع داغون چطور به این مرحله رسیده ام! البته این مشکل چند دقیقه ی بعدش حل شد. وقتی داشت برایم یک سری توضیحات کلی راجع به پروژه می داد اسمش رو از روی مدارک پیدا کردم و موقتا به خاطر سپردم. بعد که برگشتم سر جای خودم اسمش را روی یک کاغذ نوشتم. از این به بعد روزی چند بار به اون کاغذ نگاه می کنم که یادم نرود!
خوشبختانه بار علمی پروژه هایی که شرکت در دست دارد نسبتا خوب است و جای یادگیری زیاد دارد. یک حسن دیگرش این است که می توانم برای پروژه ی ارشدم یک مورد مطالعاتی (study case) داشته باشم و در نتیجه شانس این که مقالاتم در ژورنال های معتبر علمی قبول شود افزایش می یابد. البته مطمئنم که کار کردن در ضمن تحصیل اصلا ساده نخواهد بود. آن هم برای همچون منی که به تنبلی عادتی دیرینه دارم! ولی چه می شه کرد؟ باید بالاخره یک جوری بر این سختی ها غلبه کنم.
حقوق و دستمزد این کار پاره وقت آن قدر نخواهد بود که به من استقلال مالی بدهد ولی قطعا از هیچ چیز بهتر است. مخصوصا در شرایطی که خودم را برای یک اتفاق بسیار مهم در زندگی ام آماده می کنم، یک نقطه ی عطف بزرگ! حالا این که اون اتفاق چی هست و نقطه ی عطف کدام است در پست های بعدی ام روشن تر خواهد شد.
پ.ن: در هفته ای که گذشت سالگرد تولد یکی از دوستان بسیار عزیز بلاگرم هاملت عزیز نویسنده ی وبلاگ طعم زندگی بود که از همین جا یک بار دیگر تولدش رو بهش تبریک می گم و بهترین ها رو براش آرزو میکنم.
هاملت جان، تولدت مبارک!





سلام
تمایل دارم با وبلاگ شما تبادل لینک کنم اگر مایل هستید به من اطلاع دهید تا لینک وبلاگ شما ره در پیوند هایم درج کنم، با تشکر
خوشحال هم می شیم، اما فقط بگو ( همجنسگرا، دوجنسگرا یا ترنس ) هستی یا نه
اره