EraZer Head: جاذبه ی سیال و مرموزِ غریبه ها در خیابان، افسانه ای در حد و اندازه های سیندرلا البته با حذف کامل پرنس چارمینگ از پلات یا یک اتوبیوگرافی مختصر و مفید با شرح دگردیسی گام به گام برای مبتدیان یا ای خرمگس من هم می توانم عنوان پست هایم را طول و طویل بنویسم، تقدیم به نویسنده ی وبلاگ خانقاه
قبل از دبستان زندگی ساده بود. همه دوستم داشتند. همه نازم را می کشیدند. البته به جز والدینم که می ترسیدند لوس بار بیایم. فکر کنم علیرغم تلاششان باز هم لوس از آب در آمدم. پسر دایی بزرگم (که بیست سالش بود و خوش تیپ بود و همیشه لبخند درخشانی بر لب داشت) «گردو» صدایم می کرد. چون صورتم گرد و تپل بود و خب، خوشگل بودم. همه در آن سن خوشگل هستند.
از دبستان زندگی کم کم پیچیده شد. به شدت نیاز به جلب توجه پیدا کردم. البته نه از سمت خانواده، که همیشه بچه تحسین شده ی فامیل بودم، و نه بین دوستان، که همیشه لشگری از دوستانِ رنگ به رنگ دور و برم بود. مشکلم با غریبه ها بود.
غریبه های بلند قد، خوش چهره، و مرموز، که با نگاه های خالی و بی توجهشان در خیابان از کنارم رد می شدند و در میهمانی ها و مجالس روبرویم می نشستند. و من از خودم می پرسیدم چه چیزی لازم است که نگاهشان به من بیفتد و روی من ثابت بماند.
احساس بدی بود. انگار وجود نداشتم. انگار جوجه اردک زشت خانواده بودم. تحسین های دخترهای جوان و زن های دوست و آشنا را یک سره دروغ می دانستم. اگر من خوشگلم، پس چرا این پسرهای غریبه ی مرموز توجهی به من نمی کنند؟ ته دلم می دانستم که مشکل از سن ام است. باید رشد می کردم. باید بزرگ می شدم. باید خودم را به آن ها نشان می دادم.
جوش صورت، عدم تناسب اجزای چهره، صدای دو رگه و اعصاب خراب. این ها غنایم و دست آوردهای من از دوره ی نوجوانی بودند، و خب، کیست که آن ها را تجربه نکرده باشد! از چهره ام متنفر بودم. در دوازده سالگی دست به اصلاح ابروهایم زدم. اصلاً زیاده روی نکرده بودم ولی مادرم متوجه شد و حسابی از کوره در رفت. انتظار داشت پسرش «مرد» باشد. و خب، منظور از مرد در مکالمات روزمره ی ما معمولاً موجودی زبر و نخراشیده با بدن پشمالو و بوی گند عرق و آروغ است. من هم خیلی رک و پوست کنده گفتم: «اگه ابروهام خوب بود که برشون نمی داشتم… اما ابروهام به تو رفته ان!» مادر زیبایم از این حرف حسابی ناراحت شد. اما خب، در آن سن نوجوان ها نمی فهمند که چقدر دیگران را آزار می دهند. چون خودشان از درون به شدت تحت آزارند.
در همان سال ها نقاشی را شروع کردم. یکی از عاقلانه ترین تصمیم های زندگی ام همین بود. نه به دلیل این که استعدادهایم را شکوفا می کردم، بلکه به این خاطر که حالا می توانستم با خیال راحت از این غریبه های مرموز و زیبا بخواهم مدت ها جلویم بایستند و من هم تحت نام طراحی به آن ها خیره شوم، بدون اینکه حس بدی داشته باشم یا مجبور شوم جواب سوال های رنگ به رنگِ دیگران را بدهم. سوال هایی که خودم هم جوابشان را درست نمی دانستم.
اولین کسی که با شدت هر چه تمام تر وجودم را لرزاند هم میان همین غریبه ها بود. فکر کنم یکی دو تا از طراحی هایی که از او کشیده ام همین گوشه کنارها باقی مانده. و نگاه کردن به آن طرح ها مثل هم زدنِ خاکستر ذغال با سیخ است. آتش دیگر روشن نمی شود ولی تتمه ی داغیِ خاکستر را در تکه های سرخ رنگ می شود پیدا کرد.
هنوز کس دیگری نتوانسه چنان لرزه ای در من بیندازد، و راستش فکر نکنم که چنین چیزی دیگر امکان پذیر باشد. بعضی احساسات، خاص دوره هایی بحرانی از زندگی هستند (مثل تین ایجری) و با عبور از بحران، امکان تولدِ دوباره ی این احساسات هم از بین می رود. ما اسمش را می گذاریم تجربه… آبدیده شدن…
من هم فکر کنم آبدیده شده باشم.
به هر جهت
زمان گذشت و جواب سوالاتی که نمی دانستم را یکی یکی پیدا کردم. خودم را بهتر شناختم. البته «شناختن» کلمه ی غریبی است. شاید بهتر است بگویم به چهارچوبی چنگ زدم که احساس می کنم من را بهتر در خودش جای می دهد. احتمالاً بعدها با طول و عرض این چهارچوب کمی ور می روم اما فعلاً که جایم مناسب است.
الان که در خیابان راه می روم، نگاه کودکانی را می بینم که به من دوخته شده است. یکی از همین کودکان را وقتی که بعد از چند سال به استاد نقاشی ام سر زده بودم دیدم. نگاهی پرسشگر و پر معنی دارند. و من آن ها را می فهمم. چون نگاه دیروز خودم را در آن ها می بینم. سعی می کنم با آن ها مهربان باشم. به آن ها لبخند بزنم. با آن ها دوست باشم. اما نتیجه در نهایت تا حدی فاجعه آمیز بود. سعی می کردم به آن پسربچه ی 5 ساله ی نقاش بعد-از-این بفهمانم هیچ نیازی نیست که برای جلب توجه من دست به حرکات ابلهانه بزند، اما کلمات در پستوی مغزم پنهان شده بودند. درمانده بودم. مادرش، با لبخندی مات و سردرگمی فراوان ناظر رفتارِ غریب کودکش بود و در نهایت همان طور که با شرمندگی پی در پی از من عذر می خواست به زحمت توانست او را از من جدا کند و با ماشینِ نمی دانم چند میلیون تومانی شان به خانه ببرد. راستی، چرا همه ی پدر – مادرها به طور پیش فرض تصور می کنند که کودکانشان همگی دگرجنسگرا خواهند شد؟ یعنی متوجه نیستند که با این پیش فرض به فرزندشان آسیب می زنند؟
نمی دانم. شاید واقعاً غریبه های مرموز باید اخمو و دور از دسترس باقی بمانند. اما دست خودم نیست. انگار همان طور که نقشم کورمال کورمال از تماشاچی به تماشا شونده تغییر کرده، دارم سعی می کنم تکه های قبلی ام را هم هر طور که هست با خودم در نقش جدید بگنجانم.
با این حال، جایگاه کنونی ام را دوست دارم. امروز در خیابان راه می روم، و غریبه های مرموز و خوش چهره ای که دیروز بدون اینکه بدانند جوجه اردک زشتی هم وجود دارد از کنارم رد می شدند، امروز بر می گردند و خیره نگاهم می کنند. و من نمی توانم از روی رضایت لبخند نزنم. احساس می کنم مشغول انتقام گرفتن هستم.
آه، راستی، پسر دایی خندان، قد بلند و خوش تیپم که گردو صدایم می کرد جدیداً از همسرش طلاق گرفت.
پانوشت: ای کسانی که این پست را خوانده اید: بدانید و آگاه باشید که مسئله ای را با شما درمیان گذاشتم که در متروک ترین گوشه های ذهنم مدفون بوده و خودم هم تازه تشخیصش داده ام. اما لطفاً من را روانکاوی نکنید که روی سگم بالا می آید.




