گذر ( برای دفترچه خاطراتم )
اولین بار که در موردش از یکی از دوستان که مدت بیشتری از من رو باهاش گذرونده بود پرسیدم، گفت:
پسر خوبیه، اما به هر حال روستاییه!
گذشت و گذشت، ( کم کم ثابت شد اون تعریف دوست مشترکمون یه توصیف سطحی بوده )
کنار هم انقدر بودیم تا اون دیگه راحت از خانومش بگه و منم راحت پیش اونم شوهر شوهر کنم،
گاهی اوقات می اومد پشت صندلیم می ایستاد و دستش رو دورم مینداخت و منم خیلی وقتا راحت بغلش می کردم،
گاهی می نشستم روی میز و اون هم سرش رو روی پام می ذاشت و واسه هم حرف می زدیم و …
هم اون روی من تاثیر داشت و هم من سعی کردم روش تاثیر داشته باشم،
یه روز نگهبان های دم در بهم گیر دادن،
یعنی تازه ارشد نگهبان ها عوض شده بود و گیر داده بود،
رفت و جلوی ارشدنگهبانی رو گرفت، بهش گفته بود اینی که جلوش رو گرفتی و داری اذیتش می کنی چند میلیارد از سرمایه ی این خراب شده زیر دستشه و همینطور بهش سپردن و رفتن!، این کسیه که …
کلی ازم تعریف کرده بود و از مسئولیت های جفتمون واسه ارشدنگهبای گفته بود و گفته بود،
از اون به بعد نگهبانی به من که هیچ به بقیه ی کادر بخشمون هم گیر نمی دادن.
( البته یادم نره که رابطه خودم با فرماندهی نگهبانی هم بی تاثیر نبود! )
کلی ازش خاطره دارم،
از کارگری هایی که با هم کردیم،
حرس هایی که مشترک برای بچه ها می خوردیم،
از نصیحت هایی که همدیگه رو کردیم،
و …
روز های آخر برام کمک بزرگی بود
هیچ وقت یادم نمی ره اون بوسه اش
دراز کشیده بودم و خودم رو به خواب زده بود، آروم اومد بالای سرم و صورتم رو بوسید،
اون بوسه فقط یک معنی داشت، دوست داشتن.
و منم دوستش داشتم،
سعی می کرد بفهم ام و همین برام کلی ارزش داشت.




