من فقط یک زن : گفتگوی ساده !!
تو تاکسی دیروز عصر :
یه پسر بچه با یه آقای جوون جلو نشستهان . بنظر میآد آقاهه عمو یا دایی بچه باشه. بچه ۴ تا ۵ سال داره .
بچه: میدونستی من چطوری بدنیا اومدم؟
آقاهه: نه
بچه : برات تعریف کنم چطوری از شکم مامانم اومدم بیرون؟
آقاهه (در حالی که کمی جابجا میشه و روش رو میکنه طرف پنجره) : نه عزیزم
بچه :چراااااااااا ؟
آقاهه: آخه زشته
بچه : نه …کی گفته؟ مامانم خودش برام گفته
آقاهه (که دیگه واقعاً بیشعوره و فکر میکنه بچههه میخواد فیلم پورنو تعریف کنه) : ولش کن .
بعد از چند لحظه
آقاهه : وقتی بدنیا اومدی تپلی بودی؟
بچه : نمیدونم … ولی میخوای برات بگم چطوری از شکم مامانم اومدم بیرون؟ 
آقاهه: نهههههه …زشته
بچه (بهش برخورده حسابی ) : چراااااااااا؟ زشت نیست .
آقاهه: حالاااااا … مهدکودک خوش میگذره ؟
بچه : آره خیلی خوبه
آقاهه: چیا بهتون یاد میدن؟
بچه : شعررر … باااااااازی …. خمیر بازززززی (مکث طولانی) میخوای بهت یاد بدم چطوری از شکم مامانم اومدم بیرون؟
آقاهه کر میشود …
بچه : آره؟
بچه : آره؟
و بالاخره آقای راننده که از دست آقاهه کلافه شده به بچه میگه بگو عموجون
بچه (کمی گیج و بعد از کمی مکث رو به آقای راننده ) : شکم مامانمو بریدن، من اومدم بیرون 
پن: امروز ۱۴ روزه شدم




