عصیان: روزگار مبهم
از چی میترسی؟اینکه دل ببندی یا دل ببندن بهت؟!
خب چه اشکالی داره؟
چه بسا گاهی از کسایی که دوسشون داری دور میشی،که مبادا وابسته بشی…
به نظر این کار،یه جور فرار و دور شدن از خودت نیست؟!جنگ با احساسات درونت…
خب وابستگی چه ایرادی داره؟بخوایم یا نخوایم،اگه دلمون یه جا گیر کنه،وابستمونم میکنه!
ما برای کی زندگی میکنیم؟ خودمون یا اطرافیانمون؟(پدر و مادر یا فامیل)…
همین زندگی کردن برای دیگرانه که باعث میشه جای پرورش احساساتمون اونا رو سرکوب کنیم…
به نظرم این در مورد همجنسگراها بیشتر صادقه که به خاطر ترس از آینده ای مبهم،هم با احساسات خودشون و هم دیگران خواسته یا ناخواسته بازی میکنن…
تا حدودی حق میدم اما میشه بهتر دید و بهتر عمل کرد و تا جایی که ممکنه سعی کرد برای خودمون زندگی کنیم..
زندگی کوتاه و ارزشمنده…
من از پروانه بودن ها،من از ديوانه بودن ها…
من از بازي يک شعله سوزنده که اتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم!
من از هيچ بودن ها،از عشق نداشتن ها…
از بي کسي و خلوت انسانها مي ترسم!
من از عمر رفاقت ها،من از لطف صداقت ها…
من از بازي نور در سينه ی بي قلب ظلمت ها نمي ترسم
من از حرف جدايي ها،مرگ اشنايي ها…
من از ميلاد تلخ بي وفايي ها ميترسم!




