پله پله تا ملاقات حضرت عشق: دانشجو
این روزها خیلی بیشتر از قبل می نویسم عضویت در نشریه دانشجویی منو مجبور کرده که بیشتر از پیش بنویسم . وقتی وارد دانشگاه شدم از جامعه ناامید تر شدم در واقع دانشجویی هایی زیادی دیدم که آزادی بیان و حقوق دیگران و … برایشان مفهموه ی جز یک کلمه زیبا ندارد. در واقع همان دیکتاتوری پنهان که صدا و سیما با لباسی زیبا و مجریهای صمیمی و حرفهای قشنگ به مردم عادی تزریق می کرد در میان آنها وجود داشت اشتباه نکنید من از یک جریان خاص سیاسی صحبت نمی کنم اصلا صحبت من راجب به حامیان موج سبز و موج قرمز و … نیست نه به هیچ وجه هیچکدام از اینها منظور من نیستند. من راجب به دانشجو صحبت می کنم و مخاطب من همه اعم از موج سبز و موج قرمز و آبی و… است . خیلی از دانشجوهایی که من دیدم فقط یه دید ظاهری و همان طور که گفتم صدا و سیمایی از این کلمات دارند و به معنای واقعی با این کلمات آشنا نیستند. عضویت در نشریه به عنوان مقاله نویس این فرصت را به من داد تا بتوانم از این فرصت استفاده کنم و این مفاهیم را برای عده ای زیادی بیان کنم. البته باید به این موضوع اشاره کنم که خیلی ها بودند که از من هم بیشتر با این مفاهیم آشنا بودند. منم فکر می کنم به واسطه ی همجنسگرا بودنم هست که دنبال فهم این مسائل بودم شاید اگر همجنسگرا نبودم هیچ وقت راجب به این مسائل آگاهی نداشتم. امیدوارم که بتونم توی کارم موفق باشم در واقع من معتقدم همه ی ما باید از این فرصت ها استفاده کنیم و برای آگاهی بخشی به جامعه تلاش کنیم.
اگر همه حقوق خود و حقوق دیگران را بشناسند خیلی از مسائل و مشکلات به سادگی حل میشه…
از این موضوع که بگذریم این روزها بیشتر از پیش احساس تنهایی می کنم. این روزها اگه صدای اس ام اس گوشی بلند بشه بدو بدو سمت اون می دوم…
نمی دونم چی باید بگم بعضی وقتا خیلی دوست دارم خودم باشم یه سعید که همه اونو به عنوان یه همجنسگرا می شناسن…
یعنی یه روز میاد که ماها هم توی ایران راحت زندگی کنیم.
یه روز میاد که به خانواده ام راحت بگم که خواهرم برادرم مادرم و پدرم من یه همجنسگراهستم
یه روز میاد که دیگه از همجنسگرا بودنم ناراحت نباشم…





قربون كونت عزيزم بيا پيش خودم ميكنمت