خاطرات عشق ممنوع: گلایه + نیم بوسه + مهمونی + سوتی
پسر: این مطلب حاوی نام و توضیحاتی در مورد مطالب یکی دیگر از بلاگرهای دگرباش می باشد، لازم به ذکر است که در صورتی که آن بلاگر مایل به پاسخگویی باشند حق پاسخگویی ایشان روی پسر محفوض و محترم است.
رضا: با اون جمله آخر به شدت مخالفم. دلیلش هم توی همین مطلب هست.
سلام .
۴ موضوع:
1-گلایه.
اول یک گلایه. نمیدونم چرا ما هیچ وقت به مشکلات دیگران که می تونست مشکل ما هم باشه اهمیت نمی دیم؟
ما وقتی پستی در مورد خودمون می نویسیم اکثرا میاید لطف می کنید کامنت می ذارین.
اگر کمی خصوصی تر بنویسیم بیشتر پیام دریافت می کنیم .اما وقتی درخواست کمک برای دوستی هم احساس کردیم که برای کمک به او ایمیلی بدید جز حاجی جون و آقا مهرشاد هیشکی به این درخواست جواب نداده بود .
من دلم گرفت که یک همچین کار ساده ای که نتیجه آن نجات یک هموطن می تونه باشه بی تفاوتیم وکوتاهی می کنیم .
حسین می گه :خوشبین باش .شاید بخاطر این چند روزه که سرعت اینترنت پایین اومد دوستان دسترسی نداشتن. و یا بعضی ها هم این کار رو انجام دادن اما دیگه برای ما کامنت نذاشتن که من هم امیدوارم همین طور باشه.
2-نیم بوسه
.این را بهتر هست قبول کنیم که عشق مقدس است و زیبا ،حتی اگر یک سویه باشه.
وبلاگ نیم بوسه را من و حسین همیشه می خوانیم .
احساسات پاکی که حتی اگر در در نهان عاشقی باشد که می داند این عشق فرجامی نداردو یک طرفه است اما ما از خواندنش لذت می بریم (البته من بیشتر از نظرات اعتقادی و گاه سیاسی او بیشتر لذت می برم).
اما چیزی که باعث شد اشاره به این وبلاگ کنم چند پست اخیر است که نوشته اند.
دراوایل، من نظراتم را نسبت به کشورمان و مشکلاتش هرچند مختصر می نوشتم که متاسفانه فهمیدم دوستان دگرباش به این موضوعات چندان علاقه مند نیستند.حتی چندین کامنت هم مبنی بر اینکه از خودتان بنویسید و به سیاست کاری نداشته باشین دریافت کردیم .من هم تصمیم گرفتم در این مورد همچون گذشته خواننده باشم .
حالا این که از صبح تا شب ِ من وحسین تا کی برای شما جالب خواهد بود الله اعلم.
اما وقتی که نقد و تحلیل بسیار واقع بینانه ی به دور از بغض و کینه و جانب داری این دوستمان را در وبلاگش دیدم تصمیم گرفتم اینجا من هم از دوستان یک گلایه دیگر کنم. و به او به خاطر دلگیر شدنش حق بدهم .
برای مطالب احساسی عاشقانه اش دست به تایپ هستیم اما برای یک موضوعی مهم تر بی خیال می گذریم.
من نمی گم باید همه بریم بگویم آفرین، احسنت …. اگر نقد و مخالفتی داریم و یا حتی تائیدی، چرا در یک خط و یک جمله نمی گیم؟ چرا تا این حد بی تفاوت شدیم؟
ما می تونیم آدم سیاسی ایی نباشیم اما نمی تونیم بدون نظر و بی تفاوت باشیم .
بسیار زیبا و گویا ،چکیده کتبی رو که مطالعه کرده برای ما میگذاره و صادقانه نظر خودش را می گه که با اینکه شاید با تمام اونا موافق نباشم اما جای اندکی تامل و تعمق داره .
و هزار افسوس که بعضی می دانند و نمی خواهند و بعضی می خواهند و نمی دانند.
که هر چه بر ما می گذرد از ندانستن و نخواستن بر سر ما میاید.
3-مهمونی
دیشب دوتا مهمون داشتیم .حاج پسر و هرمزد . زحمت کشیده بودن کیک جشن ولنتاینمون رو هم جلو جلو خریده بودن که ازشون ممنونیم . البته خودشون نخوردن چون توو رژیم بودن!
با هم فیلم shelter رو دیدیم که توصیه می کنم همه دوستان یک بار ببیندش (داستان یک تیکه پسره که هنوز از گ ی بودن خودش مطمئن نیست. دوست دختر هم داره هر چند چندان میلی بهش نداره خلاصه با یک پسر دیگه دوست می شه و تمام احساسات خفته درونش فوران می کنه ……. بقیه اش رو خودتون ببینید.)(گرچه فیلم جدیدی هم نیست!)
ما دوبار دیده بودیمش تازه دیشب که هرمزد گفت زیرنویس فارسی است تازه جالب تر هم شد.تا دیشب نمی دونستیم زیرنویس شده.چطور باید بیاریمش
قلیونی زدیم و فال تاروتی گرفتیم. کمی هم غیبت چاشنی کار . و …خوابیدیم
راستی سوپمم شور شده بود خودم که تا صبح دو پارچ آب خوردم . البته توی اتاق مهمونامون هم یک شیشه آب گذاشته بودیم.
چند دقیقه نگذشته بود که با صدایی از اتاق مهمونها از خواب بیدار شدم چون خوابم سبکه..
آره .با ناباوری فهمیدم که چراغ خواب اتاقشون اتصالی کرده و کنتور زده بیرون(طفلی چقده زور زده تا نور افشانی کنه) (دیگه تا صبح لرزیدنو مجبور شدن از گرمای تن هم استفاده کنند )(آخه اتاق اونا بخاری برقی گذاشته بودیم).
4-سوتی خطرناک
امروز یاد ماجرایی افتادم که دونستنش جالبه تا مبادا شما عزیزان حماقت ما رو تکرار کنید.
یک روز اون اوایل دوستی مون حسین از پادگان آمده بود خونه مون و مثل همیشه هم خسته بود با هم رفتیم خیابون و گشتی و خریدی. برگشتیم خونه .شبها من اخبار صدای امریکا نگاه می کردم بعدش هم ایران موزیک! ، pmcو.. (البته اون زمان فارسی وان نبود)
یک ورودی مشترک مابین درب اتاق من و اتاق نشیمن مون بود که به حیاط باز میشد با اینکه تابستون بود اما شبها هوا خیلی خنک بود وبابام اخر شب کولر رو خاموش می کرد و درها و پنچره های داخل حیاط رو باز میکرد.( یادش بخیر چه نسیمی می اومد. خواب نزدیک صبح را ملس می کرد )
من عادت داشتم همیشه تا دیر وقت بیدار بمونم و تا لنگ بعد از ظهر بخوابم.( بر عکس حسین که با مرغ ها می خوابه و با خروسا بیدار می شه.)برادر من هم که داشت برای کنکور آماده می شد هر نیم ساعت می اومد و به اقتضای رشته ی حسین سوال درسی می پرسید(طفلی حسین تو حالت نیمه بیداری مجبور بود جواب بده).
ساعت نزدیکای یک بود و اهل بیتنا بالکل خوابیده بودن. من برای اینکه صدای تلویزیون درنره(آخه عادت دارم موسیقی رو با صدای بلند گوش کنم ) .درب اتاقم و ورودی حیاط رو بستم .با حسین روی تخت دراز کشیدیم (با حفظ شئونات اسلامی و رعایت حدود مرزی .او در منتها علیه چپ و من راست ِ تخت. ) وقتی طبیعی رفتار کنی نزدیک هم هم خوابیده باشین مشکلی نیست( زهی خیال باطل). حسین وقتی خوابش می اومد جاشو مینداخت و می خوابید و با هیچی حتی بمب هم بیدار نمی شد مگه اینکه صداش می کردی(!)
من هم که احساس خستگی و خواب می کردم ملحفه رو انداختم روش و در کنارش به دیدن ادامه فیلم مشغول شدم. حالا مگه مجبورم کرده بودن من این فیلم تا آخر ببینم؟
یه نگاه بهش کردم دیدم مثل جنین هفت ماهه خوابیده و داره خواب هفت شازده پسر رو می بینه.دیری نپایید که پلکام سنگین شدن و منم به او ملحق شدم.
او که عادتش بود سر بر بالین نرفته هفت پریون که چه عرض کنم هفت پسرونه خواب ببینه اما من که تا نیم ساعت همیشه باید در تختم مثل کرم بچرخم متکا بگردونم چرا باید به این راحتی خوابم میرفت؟!!
صبح اتفاقی بیدار شدم (برای اینکه حسین دیر نرسه به پادگان منم زود بیدار میشدم اما بعد از گرفتن بوسه ی خداحافظی انگار که دوباره به خواب ابدی رفته باشم می خوابیدم.یادش اون روزا به خیر .کجایی جوونی!)دیدم در اتاق بازه.از حسین پرسیدم بیرون رفتی .گفتش که اصلا بیدار نشده بودم.از همون فاصله بوی لو رفتگی رو حس می کردم.




