پرش به محتوا

«ما هم هستیم» و سبز فقط بخشی از ما است

2010/02/17

پیوند به منبع

نامیا علی‌پور

از سنگ‌بودن سنگی که آدم‌های تنها را سنگ‌سار می‌کند.
«موریس بلانشو» (Maurice Blanchot)
پس از وقایع انتخاباتی ایران در خردادماه امسال، «ما هم سبز هستیم اما سبز فقط قسمتی از ماست» جمله‌ای بود که در هم‌بستگی با جنبش ملت ایران، بر سردر بسیاری از وب‌گاه‌های هم‌جنس‌گرایان ایران، هم‌راه با یک لوگوی متحدالشکل دیده می‌شد.

هم‌جنس‌گرایان از سال‌ها پیش با حذف از بدنه‌ی اجتماع و نادیده‌گرفته‌شدن حقوق انسانی خود، نه صرفن از جانب قوای حکومتی، بل‌که در خانه، مدرسه، دانشگاه، محل کار و اجتماع بیگانه نبودند.

این آشنایی متعلق به امروز و اکنون نیست و قدمتی به اندازه‌ی تاریخ محرومیت هم‌جنس‌گرایان دارد؛ زخم‌هایی عمیق که حتا در روزهای شادکامی مردم این سرزمین نیز بر پیکر ما فرود آمده است.


نفی و نادیده‌گرفتن جنبش هم‌جنس‌گرایان و خواسته‌های آن فقط و فقط به دل‌سردی و ریزش بخشی از پیکره‌ی جنبش سبز می‌انجامد. که این لزومن فریادی از روبه‌رو نیست

مثلن آن روزهایی که کام ایران‌زمین از خبر دریافت جایزه‌ی صلح نوبل توسط خانم عبادی، شیرین بود، زهر کلمات ایشان آن‌چنان وجود خسته‌ی این گروه را جریحه‌دار کرد که تا به امروز یادگار آن باقی‌ست؛

آن‌زمان که خانم عبادی پس از پرسشی در رابطه با حقوق هم‌جنس‌گرایان اظهار داشت که اگر هم‌جنس‌گرایان سکوت کنند و در پی ظاهرسازی هویت خود نباشند مشکلی برای ایشان پیش نخواهد آمد.(نقل به مضمون)

دریغ که ایشان نادانسته به ترویج اصلی استقرایی همت گماشتند که گریبان خود ایشان و فعالان حقوق زنان و حقوق بشر را نیز گرفت.

سال‌ها باید می‌گذشت تا شعارهای یک ملت طنین هوش‌یاری و مدارای امروز را به خود بگیرد. چند سال را باید سپری می‌کردیم تا شعرهای شاملو از کتاب‌ها به روی پلاکاردها بیاید؟

و حالا ظل‌الله رضا براهنی حدیث شرحه‌شرحه‌ی نسل زیبا و برومند من است؟

آن‌جا که در «زندگی خصوصی ف.م» حکایت کارگری را از زبان خودش باز می‌گوید و از خشونت و تجاوز به این فرد و زنان و مردانی دیگر در شعرهای دیگر این کتاب حکایت می‌کند:

من حروف‌چین هستم
سه سال زنده باد شاه چیده بودم
شش روز پیش تصمیم گرفتم بچینم، زنده باد آزادی!
پنج روز پیش گرفتندم
از هر ساعت یک ناخن‌م را می‌کشیدند
من چهل ناخن دارم
بیست تایش متعلق به دست و پایم
و بیست تایش متعلق به دست و پایم، در مغزم.

و بعد از این‌ها از جریان اردلان و تجاوز می‌نویسد:

سه روز پیش اردلان به من تجاوز کرد
به شما که تجاوز نشده؟
مهم نیست
اردلان موقع جفت‌گیری به یک سگ در زمان جفت‌گیری می‌ماند
جای دندان‌هایش، پشت شانه‌هایم مانده
البته شلاق و گرز و سیلی و لگد و دشنام هم در کار بود

و البته پیش از این هم از تجاوز گفته بود. در سطرهای بالاتر می‌خوانیم:

در هشت سالگی پسر شانزده ساله‌ی صاحب‌خانه خواست به من تجاوز کند
موفق نشد
چون هر چیز اندازه‌ای دارد
درخت توت بار هندوانه را نمی‌تواند بکشد
و مورچه برای حمل الوار آفریده نشده
کیر پسر شانزده ساله‌ای که شبانه‌روز کره و عسل و تخم‌مرغ و کباب و جوجه و بوقلمون می‌خورد
در کون پسر کارگری که هیچ‌کدام از این‌ها را نمی‌ریند فرو نمی‌رود

و باز هم می‌خوانیم:

در دوازده سالگی مالکی موفق شد انتقام پسر صاحب‌خانه را از من بگیرد
«رضا براهنی، مجموعه‌ی ظل‌الله (شعرهای زندان) چاپ اول: ۱۳۵۴»


سی سال پیش وقتی‌که حجاب را پذیرفتیم و گفتیم که اکنون و حالا زمان احقاق حقوق زنان نیست. آیا نمی‌رسید زمانی که اجبار را کالای رایج این زمانه کنند؟

چه میزان زمان باید می‌گذشت تا ترانه را فریاد کنیم آن‌چنان که خون ندا را؟ چرا حالا؟ چرا این‌قدر زمان گذشت تا ناله‌های پشت دیوارها و … صدای اعتراض کوچه و خیابان شود؟

چرا ناله‌ها همان سال ۵۴، همان سال‌های عملیات فتح‌المبین (اشاره به تجاوز به دختران باکره‌ی محکوم به اعدام در دهه‌ی ۶۰ دارد)، همان سال‌های دهه‌ی هفتاد شنیده نشد؟

حالا و در این زمان مرگ بد است و مذموم حتا برای هم‌سایه. باید چند دهه می‌گذشت تا چشم‌ها برگردد و ببیند.

آیا آن‌زمان که سران حکومت پهلوی را تیرباران می‌کردیم به این فکر نمی‌کردیم که یک روز هم تابستان ۱۳۶۷ خواهد رسید؟ و فکر نمی‌کردیم یک روز هم تابستان ۱۳۸۸ خواهد رسید؟

سی سال پیش وقتی‌که حجاب را پذیرفتیم و گفتیم که اکنون و حالا زمان احقاق حقوق زنان نیست آیا نمی‌رسید زمانی که اجبار را کالای رایج این زمانه کنند؟

و آیا حالا که از بی‌اهمیت‌بودن پی‌گیری حقوق هم‌جنس‌گرایان صحبت می‌کنیم و ایشان را دعوت به سکوت و خویش‌تن‌داری می‌کنیم حالا که زمان را مناسب نمی‌دانیم و این موارد را کم‌اهمیت تلقی کرده و وعده می‌دهیم به فرصتی دیگر، آیا هنوز و در این زمان متقاعد نشده‌ایم که تنها و یگانه فرصت ما برای احقاق هر حقی پذیرش انسان است؟

این که کسی یا کسانی برای دیگری یا دیگران عقب بکشند یا عقب نگه داشته بشوند و یا عقب بکشانیم‌شان، این یعنی رجحان آن‌چه دیگری یا دیگران حق خویش می‌خوانند بر آن‌چه حقوق آن کسان را نیز می‌تواند شامل شود و دربرگیرد و حال اگر آن دیگران از آن کسان بخواهند که به‌خاطر ایشان عقب بکشند!

به من بگویید این چه صدایی می‌تواند باشد به جز صدای دیکتاتور کوچک در وجود هر یک از ما؟

برابری جنسی یکی از خواسته‌های عمده‌ی بخش بزرگی از پیکره‌ی جنبش سبز است و جنبش هم‌جنس‌گرایان بخشی از همین پیکره است.

هم‌جنس‌گرایان این سرزمین بیش از هر کسی محرومیت از حقوق اجتماعی، قانونی و مدنی، و طعم سرکوب را چشیده‌اند و بی‌جهت نیست که با همه‌ی بی‌ادعایی اما فعالانه در این جنبش سهیم و شریک‌اند.

نفی و نادیده‌گرفتن جنبش هم‌جنس‌گرایان و خواسته‌های آن فقط و فقط به دل‌سردی و ریزش بخشی از پیکره‌ی جنبش سبز می‌انجامد. هزینه‌ای که این جنبش نوپا توان پرداخت آن را ندارد. و این شاید به‌معنای فریادی از روبه‌رو نباشد.

زمانی نه چندان دور، آقای بابک داد و دیگر عاقلان جنبش سبز در محکومیت اعدام یک هم‌وطن مشروطه‌خواه اعلام کردند که ما همه سلطنت‌طلب‌ایم.

و پس از دست‌گیری مجید توکلی، در محکومیت فشارها بر علیه دانش‌جوی مبارز، بسیارانی از مردان جنبش سبز روسری بر سر گذاشتند و اعمال حکومت را به تف سر بالای حاکمان تبدیل کردند.

وقت آن رسیده که برای گرفتن حربه‌ای دیگر از حاکمیت همه اعلام کنند که هم‌جنس‌گرا هستند تا این تابوی نحس جنسی برای همیشه شکسته شود و جنبش سبز قدمی دیگر در تثبیت برابرخواهی خود بردارد.

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید