ماهان: Erased Head
رضا: به هیچ کس نگفته بودم کی می رم، توی خانواده تا شب آخر فقط بابا می دونست، همین که رفتم نشستم وسط حمام! و ازش خواستم بیاد و همونجا موهام رو بتراشه تازه مامان دستش اومده بود چندماه بد اخلاقیم واسه چی بوده، یه تیکه از موهام رو برداشتم و دادم دست داداش و ازش خواستم برام بذاره توی یکی از جعبه های کوچیکی که توی اتاقم دارم، نمی دونم چند وقت دیگه ممکنه دوباره حوس کنم بذارم موهام به اون بلندی بشن یا نه اما حالا حتی فکرش هم ناراحتم می کنه، فردا که راهی می شی یادت باشه هرچه هم سخت، هرچه هم تحقیر آمیز، هرچه هم آزار دهنده این هم بخشی از زندگیه که می تونی سعی خودت رو در مدیریتش کنی و نذاری به زانو دربیاردت، و یادت نره تنها نیستی و چشم هایی منتظر برگشتنت هستن، حتی از پشت این مانیتورهای یخی.

این شتر دم در خانه ی هر پسر گی ایرانی که جرات ابراز و افشای هویت خود را ندارد – مثل من – می نشیند. چه خوشش بیاید چه نه. من بدم نمی آمد. من از هر تغییری در زندگی فعلی ام استقبال می کنم. من به خود، جرات روبرو شدن با مسائل را می دهم. بله! من ضعیف نیستم.
- بابا اعتماد به نفس!
***
امروز صبح رفتم موهایم را زدم. تازگی خوب بلند شده بود، قبلش برادرم گفت که خوب نگاهش کن، دستت رو بکش تویش، چون تا هیجده ماه دیگر به این بلندی نخواهی دید اش.
***
پنجشنبه ای خاکستری، 29 بهمن 1388





هر چقدر تحقیر آمیز، سخت و آزار دهنده، من یک سال بود که منتظر این لحظه ها بودم. الان هفت ساعت مونده! خدمت، مطمئنن برای من صفحه دیگری از زندگی ام رو ورق می زنه. من سعی می کنم حتی الامکان این صفحات با خاطرات خوب پر بشه.
ممنونم ازت رضا جان برای لطفت.