خداحافظ شازده « روشنائی های شهر »
آقای سنت اگزوپری! شازده کوچولوی عزیز!!
خواستم به اطلاع برسانم پسرمن و بقیه پسرهای کلاسش نمیخواهند خلبان شوند. از شنیدن کلمه پرواز چشمهایشان برق نمیزند، حتی بادبادک هم هوا نمیکنند. معلمشان میگوید پسرهای کلاس یا میخواهند فست فود بزنند یا فروشنده لوازم کامپیوتری بشوند و یا مغازه لوازم صوتی تصویری داشته باشند. معلمشان میگوید وقتی به آنها میگویم اگر این کاره نشدید چی؟ آنها میگویند سی دی فروش میشویم. پسرمن و بقیه دوستانش وقتی با هم هستند درباره این آرزو حرف میزنند که اگر یک مغازه در پاساژ پایتخت یا علاء الدین داشتند چی میشد؟ ( کلمه چی را با تاکید روی چ و کشیدگی یاء میگویند)
آقای اگزو! شازده عزیز!
من از زمینی که پسرهایش نخواهند فضانورد یا خلبان بشوند میترسم. سیاره شما، جا برای یک نفر دیگر دارد؟




