Siah: خسته شدم
خسته شدم از بس خبر باز داشت و تعلیق و … شنیدم. همه دور و برم دارن یه جوری به گا می رن. یکی بابا بزرگش می میره دپرس میشه. یکی بهترین دوستش رو میگیرن. یکی میریزن خونشون فرار می کنه. یکی دو ترم تعلیق می خوره. یکی خودش رو میگیرن. یکی هم منتظره که همین روزها بیان سراغش. خودمم که دیگه ترس بازداشت رفته تو وجودم. 22 بهمن هم که به گا رفت. اینا همش کم بود داداشمم گرفتن.
خسته شدم از این که عشقم پیشم باشه و جرأت نکنم که بهش ابراز علاقه کنم. ابراز علاقه که هیچ حتی جرأت نمی کنم دستش رو بگیرم چون اون میدونه من گ ی ام و می ترسم ازم فاصله بگیره. خسته شدم از حسرت یه آغوش گرم. خسته شدم از نیش های بابام که به تو چه تو مملکت چی میگذره درستو بخون. خسته شدم از بی پولی. خسته شدم از این که 2 ساله یه شب بی دغدغه سرم رو رو بالش نذاشتم.
چرا من باید گ ی باشم؟ چرا من نباید مثل خیلی های دیگه باشم؟ چرا مثل بقیه نمی تونم یه دوست دختر داشته باشم که بتونم راحت بهش ابراز علاقه کنم؟ یا چرا نباید یکی مثل خودم رو دوست داشته باشم؟ چرا باید عاشق کسی باشم که می دونم اگر چه الآن کنارمه ولی یه روزی میرسه که یه دختر بین ما قرار می گیره و من برا همیشه اونو از دست میدم؟ چرا من نمی تونم مثل خیلیا با فیلم دیدن ورق بازی کردن و درس خوندن دلم خوش باشه و کاری نداشته باشم تو مملکت چی میگذره؟ چرا نمی تونم نسبت به آدمای دور و برم بی تفاوت باشم؟ چرا هر بلایی که سر دور و بریام میاد یه اثری تو ذهن من میذاره؟
بابا سختی تا به کی؟ فشار روحی تا به کی؟ پس کی نوبت لذت بردن من می شه؟
دو ساله که رنگ آرامش رو ندیدم . به جان عزیزم خسته شدم. دیگه نمی تونم تحمل کنم.
بدبختی جرأت خودکشی هم ندارم. فقط دارم مثل سگ سیگار میکشم تا یه روز اون از پا درم بیاره. یه خود کشی تدریجی چون جرأت نمی کنم یهو تمومش کنم.
خسته شدم از این زندگی پر دردسر و بی امید.




