نوشته گاه: این پست عنوان ندارد!
رضا: محمد حسین جان متشکر از یادی که از برخی دوستان بلاگر کردی، این یاد و یاد آوری ها رو دوست دارم.
نمي دانم چه مدت است كه قلم در دستانم جاي نمي گيرد و باز نمي دانم مشكل از قلم فرسوده ي من است يا دستان ناتوان اين كودك بزرگسال كه در حال آموختن حروف الفباست ، الفبايي كه تنها جملات و كلمات آن در مرد و مردانگي خلاصه مي شود :
آن مرد آمد
آن مرد رفت
آن مرد …
و لعنت بر مردانگي هاي مردان سرزمين من كه …
دوستانم نوشتند ،جاري ساختند ،رقصيديند، خنديدند و من تنها به سكوت اكتفا كردم و لعنت بر اين كودك بزرگسال
هايري همچون گذشته احساسات زيبايش را جاري مي سازد و خاطرات گذشته را به زيبايي به تصوير مي كشد و شعرهايش را گام به گام مي سرايد و لعنت بر من كه دستانم حتي نايي براي نوشتن و تحسين ندارد .
و ماني نيز كه از دين و مذهب و فلسفه مي نويسد (نوشته هاي كه بيش از يكبار آنها را مطالعه كردم ) و در كلامي اعتراضي دوستانش را حامي مكتب ….. مي خواند و با رقص زيبايش عشق انسانيش را تصويرسازي مي كند ( براستي نمي دانم لطف ماني عزيز را چگونه پاسخ دهم كه در پاسخ لطف بي دريغش ناتوانم )
عليرضا نيز كه جا به جا مي شود و به جبر جباران زمانه بلاگفا را بر مي گزيند و لعنت بر من كه به جاي تبريك سكوت را بر گزيدم .
و سعيد ( وبلاگ آزادي واقعيت دارد ) نيز كه با نوشته هاي اخيرش دستان ناتوان من را تكاني مي دهد و مرا وادر به تحسين مي كند ( صداي آرام دستاني كه گويا براي اولين بار كف زدن را تجربه مي كند )
پژمان نيز كه يك ماه و اندي در وصف حال مانده است و گويا قصد برون ندارد .( اميدوارم هر چند حضور وبلاگيش كمرنگ شد ه است ولي روزهاي پر رنگ و سبز ي را سپري نمايد )
حسين نيز كه از برخورد آقا پليسه هنوز در حال خنديدن است خنده اي كه به او مهلت نوشتن نمي دهد !!!
سعيد ( وبلاگ من زن نمي خوام ) مدتهاست كه ديگر يافت نمي شود !!! و حتي متن اخير وبلاگ دكتر ابراهيمي نيز انگيزشي براي نوشتن در او ايجاد نمي كند ( به اميد بهروزي و پيروزي براي سعيد عزيز كه اين غيبت او به حتم دليل واضح و روشني دارد كه ذهن كوچك من در فهم آن ناتوان است )
شانا و دوستان ديگرنوشتند نوشتند و نوشتند و من …
و واي بر من كه آفتابگردان سفيد را نيز به فراموشي سپردم و در اين سكوت لعنتي به دوستانم ظلمي آشكار نمودم؛ بار دگر اين گفته در ذهنم شكل ميگرد كه بخشش از سوي بزرگان است بخششي كه اميدوارم از سوي دوستان عزيز نصيب اين كودك بزرگسال گردد .
بيش از اين وقت گرانبهاي دوستانم را هدر نمي دهم و با مناجاتي شبه طولاني به اتمام مي رسانم :
خداي بزرگ اگر قرار است بدون رابطه جنسي بمانم ياري ام ده تا آبرومندانه زندگي كنم و براي لذتي چند دقيقه اي خود را به زير نياورم ، مرا ترش روي و عصباني و سرزنش گر جهان و هر آن چه در آن هست مگردان .
به جاي آن كه براي خود دل سوزي كنم ، قدرت و خشنودي يي به من عطا فرما كه ناشي از حرمت به خويشتن باشد .
فراتر از همه دركي به من عطا فرما تا پيچيدگي هاي شرايط انساني را دريابم . بسيار آسان است كه آدمي اشتباه كند ميان آنچه را كه بدن مي انگارد به آن نياز است و يك ضرورت راستين است يا آنچه را كه ذهن و جهان القا مي كند ، مرا از اين اشتباه در امان نگاه دار .
خداوندگارا مرا از خطا بازدار و نيز از اين اشتباه .
ياري ام ده تا به خاطر داشته باشم كه بسيار كسان رنج هاي بسيار شديدتري را تحمل كرده اند و نيز محروميت هايي به مراتب قوي تر را و نيز بسيار كسان بدون داشتن رابطه ي جنسي شاد و هدفمند زيسته اند و زندگي نويد بخشي داشته اند .
به من راز تسليم شدن در برابر خويشتن داري را عطا كن ،به من شكوه و غرور و خود حرمت گزاردن را مرحمت فرما .
اگر قرار است بدون ارتباط جنسي زندگي كنم ياري ام ده تا از اين نيروي عظيم كه به من بخشيده اي در جهت هدف و غايتي مطلوب ،بهره گيرم .
توضیح بسیار مهم :
مناجات فوق نوشته خانم مارجوری هلمز می باشد که قسمتی از آنرا تغییر داده ام ( کتاب گفتگوی یک زن با خدا – مارجوری هلمز – مهدی افشار )




