پرش به محتوا

پسرخسته: قهوه خانه – قسمت سوم

2010/02/28
بدست

پیوند به منبع

این اولین تجربه ی من بود، اولین برخورد نزدیک من با جریان مخفی قهوه خانه . رامین ترسیده بود . من هم که گنگ بودم و می لرزیدم انگار . تا خانه شان همراهی اش کردم . جور در نمی آمد . می گفت من چیزی نمی دانم و آنقدر معصومانه می گفت که من چاره ای جز باور کردن گفته هایش نداشتم .

یعنی خودش هم صادقانه دنبال دلیل حمله ی باقر بود و در استدلال های من ، همراهی ام می کرد و فکر می کرد ، سکوت می کرد ، فکر می کرد ، دنبال کلید می گشت . او واقعا این کار را می کرد و من باور کردم که هیچ نمی داند .

زیر زمین خانه شان جایی بود که رامین زندگی می کرد . بوم نقاشی ، کاغذ پاره هایی که رنگ شده بودند و چیزهایی روی شان نقاشی شده بود ، گلدان های کوچک و بزرگ و شاخه های خشک درخت . برگ های خشک و درهم و بر هم و تکه های سفال و چیزهای دیگری که در اتاق تمام هنرمندانی که من می شناسم ، پیدا می شود . سیگار فروردین می کشید و من آن موقع ها مونتانا می کشیدم .

من یک سال مونتانا کشیدم . سیگار وحشتناکی است . تمام سیستم گوارشی ام را به هم زد و مجبور شدم سیگارم را عوض کنم . سیگار اولین رابط من و تو است و گاهی فکر می کنم بعد از ترک سیگار ، چطور با تو حرف خواهم زد .

گوش رامین و قسمتی از صورتش هنوز سرخ بود .

خوب ، رابطه مان شکل می گرفت و همه چیز دست به دست هم می داد که نزدیک تر شویم . دشمن هم که پیدا شده بود و تابلو مان برای شروع به موازنه ی خوبی رسیده بود . دشمن ، دشمنی که بشود قدرت اش و ویرانگری اش را درک و لمس کرد ، دلیل خوبی است برای جمع شدن . گاهی فکر می کنم ، زندگی چیزی جز مبارزه نیست و خوب ، اگر دشمنی وجود نداشته باشد ، مبارزه ای صورت نمی گیرد . من درگیر شده بودم و همه چیز کامل بود .

فضا ، فضای نزدیک شدن بود و یک پسر ، کم کم داشت جاهایی از زندگی اش را نشانم می داد . نقاشی ها ، خاطرات ، مدرسه و هم کلاسی ها . کنارم نشسته بود و عکس همکلاسی ها را نشانم می داد و صمیمی ترین همکلاسی ، پسری بود که در بیشتر عکس ها حضور داشت . عکسی بود که در آن رامین و دوستش کنار دو مجسمه ایستاده بودند . رامین توضیح داد که این مجسمه ها را با کمک هم از روی بدن خود شان ساخته اند . با خنده و شوخی توضیح می داد و خوب ، بفهمی نفهمی کمی هم سرخ شده بود .

نمی دانم چرا همیشه جدی ترین حرف های ارتباطات تنی با شوخی و لودگی به زبان می آیند . انگار که با دشمنی مثل باقر طرف باشی و بخواهی قضیه را با شوخی و خیر و خوشی خاتمه بدهی . انگار شوخی ، فضایی را باز می کند که بتوانی بار سنگین اتفاقی را که افتادن اش را حدس می زنی ، تحمل کنی . مثلا بتوانی در عالم شوخی ، دندان هایت را از پشت یک لبخند نشان ِ باقر بدهی و مثلا دستی به بازویش بزنی و تکانی بخورد در عالم دوستی و شاید بتوانی باز جلوتر بروی و مثلا پُف کنی جلوی باقر که تمرکز اش به هم بریزد و شکم اش را بدزدد و ببرد عقب تر که مبادا دست تو به جایی اش بخورد . بله تقریبا همین بود .

با لودگی خاصی جریان قالب گیری از بدن خودش و دوستش را توضیح می داد و کتمان نمی کنم که جریان سریع خون را در سرم حس می کردم . خوب ، گفتم که ، مجسمه ها لخت بودند ، یعنی چیزی شبیه همان مجسمه های خدایان یونانی که توی میدان های پاریس توی کاتالوگی نشانم می دادی و می گفتی که خیلی دوست شان داری .

از بدن های همدیگر قالب گرفته اند ، از همه جای بدن های هم .

خوب ، به همینجا ختم نشد . خوشم می آمد که این جریان را با جزئیات بیشتری تعریف کند و ساده ترین شیوه برای واداشتن کسی برای توضیح بیشتر ، مخالفت با اوست .

در همان فضا های مغشوش و دوست داشتنی که شوخی و شرم و نگاه های خاص ، در هم می تنیدند ، با آرامی و متناسب با فضا ، نشان می دادم که حرف هایش را باور نمی کنم ، یا بهتر بگویم ، جوری وانمود می کردم که هنوز مردد هستم در باور این اتفاقات و خوب ، او مجبور بود جوری مجاب ام کند . صحنه ها را پس و پیش ، توضیح می داد و سرخ و سفید می شد و می خندید .

کمد اش را باز کرد و چیزی بیرون آورد . مردد بود و من این را از نگاه اش می فهمیدم . ما صمیمی شده بودیم و او قدرت دشمن را برای نزدیک کردن آدم ها نمی شناخت . سرعت صمیمی شدن مان زیاد بود و او دلیل این صمیمیت را درک نمی کرد . صمیمیت چیزی است که لذت می آورد و می دانی که وقتی پای لذت در میان است ، یک پای حساب و کتاب ، می لنگد .

زور آزمایی با تمام مقدمات و کر کری ها و شور و شر اش ، زمینه ای است برای زایش یک لحظه ی خاص : پیروزی یکی و شکست دیگری و من عاشق رصد لحظه به لحظه ی این چالش و بلعیدن این یک دم هستم . لذت پیروز شد و رامین چیزی را که از کمد برای نشان دادن به من بیرون آورده بود جلوی من گذاشت . تکه ای گچ که برای قالب گیری قسمتی از بدن دوستش استفاده شده بود و با لبخند شیطنت آمیز و کودکانه ای موهای ضخیم پسرانه ای را نشان ام داد که لای گچ گیر افتاده بودند .

خوب البته بعد از چند بار آزمایش و داد و فریاد خودش و دوستش ، یاد گرفته بودند که باید از خیر بعضی موها گذشت و یاد گرفته بودند که چطور از روغن های خاص قالب گیری برای این کار استفاده کنند .

2 دیدگاه یکی بگذارید →
  1. 2012/01/05 18:13

    نمي دونم نويسنده اين داستان خود رضا هست يا نه اما دوستش داشتم… و البته اميدوارم تموم نشده باشه…. خيلي وقت بود از رضا چيزي نخونده بودم…

    • 2012/01/06 16:20

      این داستان رو رضا ننوشته اما بازم مرسی از لطفت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید