trust: آنجا
2010/02/28
چمدان خسته ام جز در آن اتاق آرام نمی گیرد که طاق باز،
عمیق ترین خواب زندگی اش را تجربه می کند،
آنجا که بوی توست، جایی که من و صندلی چوبی را یکجا بغل می کنی و روی پاهایم می نشینی،
لبهایت وردهایی می گویند کرگدن زمین کوب،
آه ِ صندلی که بر می خیزد دگمه هایت باز، و سینه هایت قورت داده شده اند؛
می خواهم دراز بکشی می خواهی دراز بکشم
می خواهم دراز بکشی می خواهی دراز بکشم.
هنوز دیدگاهی بیان نشده




