پرش به محتوا

دنیای بعضی از ما لزبین‌ها

2010/03/07
بدست

پیوند به منبع

همه‌چی از اونجا شروع شد که خواستیم ناراحتی‌مون رو قایم کنیم. خواستیم هیچ‌کس نفهمه که از همه‌چی ناراضی‌ایم و همه‌چی رو بذاره به حساب این که می‌خوایم به تمام معنا زندگی کنیم.

راحت‌ترین راه‌اش، که نیاز به هیچ پیش‌زمینه‌ی فکری هم نداشت، این بود که شروع کنیم به تغییردادن تمام چیزهای بیرونی، چون هم بیشتر جلب توجه می‌کرد و هم نیاز به خودشناسی نداشت. این طوری شد که جنگ ما با «اثبات باحال‌بودن ما به دیگران» شروع شد.

یه سری‌مون شروع کردیم ادای پسر در آوردن. کت شلوار بابامونو قرض کردیم پوشیدیم؛ یه جوری نشستیم که از فاصله‌ی دو کیلومتری تا فیها‌خالدونمون رو ببینن؛ ترجیح دادیم جای این که مثل یه خانم تحصیل‌کرده‌ی متشخص حرف بزنیم از تکنیک‌های زبانی راننده‌کامیونی استفاده کنیم. یه سری‌های دیگه‌مون ظاهرمون رو همون طوری زنانه نگه داشتیم، به جاش نگاه‌مون شبیه مردا شد.

اگه پیش از این چشامون مهربون بود و آدم‌ها رو جذب می‌کرد حالا دیگه سنگین بود و همه رو فقط اذیت می‌کرد. دیگه نمی‌خواستیم تو خیابون کسی به ما بگه «جوووووون»؛ می‌خواستیم ما به دخترا بگیم جووووووووون … .

خلاصه با این کارها حسابی توجه‌ی اطرافیان رو به خودمون جلب کردیم. اون موقع بود که مامان‌مون پرسید: دخترم مگه خودت لباس نداری که لباس‌های بابا و برادرت رو می‌پوشی؟ بابامون ‌گفت: تو چرا شبیه شاگرد مکانیک سر کوچه حرف می‌زنی؟ دوستامون ‌گفتن: ماشاالله، با این که اون چیزی که برا زن گرفتن لازم هست رو نداری، به جاش تو نگاه کردن‌ت به دخترا قابلیت حامله‌کردن رو داری. کم‌کم آدم‌هایی که دورمون بودن رفتن و جاشون رو آدم‌هایی گرفتن که ای کاش نمی‌گرفتن … .

عکس تزئینی است

دیگه کارهای قبل جواب نمی‌داد. باید واقعن نشون می‌دادیم که هیچ چیزی نمی‌تونه ناراحت‌مون کنه و ما خوش‌حال‌ترین قشر روی زمین هستیم. خلاصه شروع کردیم به کشیدن. از کش تمبون گرفته تا حشیش و … معمولن هم اگر کسی می‌پرسید می‌گفتیم تفریحی‌یه (فقط ما چون تفریحات‌مون زیاد بود بکِش‌بکِشمون هم زیاد بود).

کم‌کم این بکِش‌بکِش‌ها باعث شد آدم‌هایی که پایه‌ی حالا نکش و کی بکش‌اند دورمون جمع شن. آدم‌هایی که بدتر از خودمون، هیچ چیزی از آرامش واقعی نفهمیده بودن. باهم بودیم چون اگر با کسای دیگه می‌گشتیم یادمون میافتاد که اصلن حال‌مون خوب نیست.

یادمون میافتاد که نیاز به یه تغییر اساسی درونی داریم؛ و هر تغییری برای ما که تا این حد ضعیف شده بودیم ایجاد ترس می‌کرد. ترس از طردشدن. ترس از قضاوت آدم‌های کوته‌بین. نه، همون هر شب با یکی بودن و بکش و نکش و مستی راحت‌تره. تازه شایدم این وسط زد و چند تا از اینا عاشق‌مون شدن.

اون موقع می‌گیم که نمی‌تونیم تو رابطه باشیم و مشکل از ماست تا بیش‌تر دنبال‌مون راه بیافتن و ما هم فراموش کنیم که خیلی وقته که گم شدیم. و این طوری فکر کنیم که اگه چند تا آدم احمق نفهمیدن ما حال‌مون بده و حال‌مون به خاطر این بده که از دنیایی که توش زندگی می‌کنیم و آدماش ناراضی‌ایم، بقیه هم نمی‌فهمن.

با گذشت زمان اینقدر می‌ریم پایین که دیگه نمی‌تونیم بیایم بالا. قرار بود به وسعت جهان هستی باشیم … آزاد و رها. ولی حالا دیگه اندازه‌ی خودمون‌م نیستیم … .

نمی‌دونم. شاید همه‌ی این‌ها تجربیاتی باشه برای رسیدن به یه نتیجه‌ی زیبا. می‌گن اگه آدم از تجربیات‌ش جون سالم به در ببره شبیه یه درخت پر از شاخ و برگ و میوه می‌شه … ولی اگه نبره چی؟ … بازم نمی‌‌دونم … شاید یه روزی یه دستی یه لبخندی یه نوری … نمی‌دونم.

فقط می‌دونم اگه آدم در تاریکی هم باشه ولی به نور فکر کنه یه روزی به مسیر نور می‌رسه.

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید