پرش به محتوا

برای امروز که روز من است …

2010/03/08
tags:
بدست

پیوند به منبع

image رایحه فرخ نژاد

به مناسبت هشتم مارس روز زن

امسال آمده‌ام که متفاوت بنویسم!

امسال دوست دارم در روز زن نه از سینه‌های هوس‌انگیز بنویسم نه از لب‌های خوش فرم!  نه از فمینیسم، نه از موهای بیتاب زیر روسری! نه از مادربزرگ و نه از حس نکبت زن بودن در این سرزمین! نه از بکارت، نه از نگاه بی‌رحم مردسالار جامعه و نه لذت سیب سرخ حوا!

اینبار برخلاف هرسال که گذشت، هرسال پیش از این روزهای سبز، قلمم به گله از مردان نمی‌رود! دلم نمیخواهد با تحقیر، سبیل‌هاشان را به رخ‌شان بکشم و صدای کلفتشان را و مردانگی و غیرتشان را به تمسخر بگیرم.

امسال می‌خواهم برای روز زن از مردها هم بگویم و اینکه چقدر به‌شان بالیدم! که بهم بالیدیم. اصلا مگر میشود سهراب را بیاد آورد و اشکان و آرش را و هنوز گله مند بود؟ مگر می‌شود ترانه را با امیر مقایسه کرد و گفت این والاتر است یا دیگری؟!

امسال آمده‌ام نه از نقض حقوق زن، که از نقض حقوق انسان در دیاری بگویم که ما وارثش هستیم.

نه! گله ی من، گله ی دردمند زنان سرزمین من، شکوه‌ی دلگیر مردانش نیز هست! درد مشترکیست که ما با سکوت فریاد کردیم و با فریاد بغض. تلخی توهین به شخصیت و شعورمان که تنها با  همبستگی‌مان شیرین شد. قصه‌ی ما، غم‌نامه‌ی تبار زنان و مردان شجاعی‌است که در خاک خود به اسارت گرفته شدند. این حقیقت من‌ است و حقیقت مرد سرزمین من. یک نسل از جنس خس و خاشاک، محارب و نترس. زن و مرد هم ندارد!

نه آقایان! من گله‌ای ندارم! من به چشم خود دیدم که مردانی همه قوی هیکل چفیه‌های خفت بر گردن سوار بر موتورهاشان چماقهاشان را بر سر ما میچرخاندند، اما من زنان باتوم به دست را هم دیدم که نگاه تنفرآمیزشان را در چشمان‌مان می‌دوختند.

می‌خواهم بگویم بغض شما هم کمتر از ما نیست. ما دختران و پسران این سرزمین رفیق ترانه‌های تنهایی هم شدیم وقتی کنار هم روی پشت بام‌ها فریاد آزادی‌خواهی میکشیدیم و در خیابان‌ها پابه پای هم می‌دویدم و مشت گره می‌کردیم و سفتی باتوم نصیب تن تردمان می‌شد. وقتی که زیر می‌گرفتند با ماشین‌های غول پیکرشان ما را و تنی خرد می‌شد و صدای تیر می‌آمد و کنار دستی‌ات روی زمین می‌افتاد  بی‌جان و رد خون دلمه می‌بست.

وقتی پشت درهای اوین نام عزیزان دربندمان را فریاد می‌کشیدیم . وقتی که شیوا در سلول‌های انفرادی جوانیش را می‌سوزاند و محمدرضا کمی آن‌سوتر به امید آزادی مشق اعتراف تمرین می‌کرد. وقتی که با هم بودیم وقتی که کتک خوردیم و دویدیم و نترسیدیم و  وقتی که مردیم!

همان زمان که چشمان ندا در نگاهمان گره خورد، فریاد ندا نترس، مانند لبخند سهراب در ذهنمان جاودانه شد و امیر و محسن و سعیده و کامران و ترانه و کیانوش خاطرات مشترک ما شد. مگر این‌همه را یادمان می‌رود؟ نه! ما خود تاریخ شدیم. من و تو زنان و مردان امروز،  تاریخ دیروز و فردا شدیم و یادمان نمی‌رود. ما در بدترین و دل‌سردکننده‌‌رین روزها پشت سر هم ایستادیم و بهم امید دادیم در خونین‌ترین روزهامان با هم اشک ریختیم و عزادار بودیم. ما قسم خوردیم که تا به آخر ایستاده‌ایم. ما زن و مرد جنگیم و از همان اول اتمام حجت کرده بودیم.

ما آنقدر خاطرات مشترک، آنقدر درد مشترک  داریم که جایی نمی‌ماند از برتر بودن زن بگوییم یا مرد! ما بی‌آنکه بخواهیم توانایی‌هامان را به رخ هم بکشیم برابری را اثبات کردیم و هنگام دفاع از آرمان‌هامان نشان دادیم توفیری نمی‌کند زن باشی یا مرد!

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید