پرش به محتوا

گذر

2010/03/15
بدست

همش سر یه اس ام اس بود
نوشته بود:
” … عروسیمه، شما هم دعوتیت “
رفیق دوران نوجوونی و جوونی و …
مدام با خودم می گفتم یعنی انقدر بزرگ شدم؟!
یعنی انقدر سن دارم؟!
یعنی دارم پیر می شم؟!
یعنی …؟
حال بدی بود
تار و پود وجودم حس مرگ گرفته بود
حس پیری
یه حس بود و شاید ربطی به عقل نداشته باشه و اصلا دور از عقل
یخ کرده بودم.


4 دیدگاه یکی بگذارید →
  1. 2010/03/16 00:36

    پیری؟
    طرفای ما معمولا وقتی هنوز جوونن عروسی میکنن

    • 2010/03/16 11:30

      طرفای ما آغاز مردنه!

  2. 2010/03/16 11:49

    اگه من اینجوری بودم که تا حالا مرده بودم ( شایدم مردم ،خودم خبر ندارم ! ) :-)
    آخه 2 تا از بهترین و صمیمی ترین دوستام ازدواج کردن

  3. 2010/03/17 15:34

    حسه دیگه، پیش میاد گاهی وقتا‎;-) ‎

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید