گذر
2010/03/15
همش سر یه اس ام اس بود
نوشته بود:
” … عروسیمه، شما هم دعوتیت “
رفیق دوران نوجوونی و جوونی و …
مدام با خودم می گفتم یعنی انقدر بزرگ شدم؟!
یعنی انقدر سن دارم؟!
یعنی دارم پیر می شم؟!
یعنی …؟
حال بدی بود
تار و پود وجودم حس مرگ گرفته بود
حس پیری
یه حس بود و شاید ربطی به عقل نداشته باشه و اصلا دور از عقل
یخ کرده بودم.
4 دیدگاه
یکی بگذارید →





پیری؟
طرفای ما معمولا وقتی هنوز جوونن عروسی میکنن
طرفای ما آغاز مردنه!
اگه من اینجوری بودم که تا حالا مرده بودم ( شایدم مردم ،خودم خبر ندارم ! )
آخه 2 تا از بهترین و صمیمی ترین دوستام ازدواج کردن
حسه دیگه، پیش میاد گاهی وقتا;-)