پرش به محتوا

نوشته گاه: اين پست ادامه ندارد !!!

2010/03/31
بدست

پیوند به منبع

آري در ميان آن عروسكهاي  زيبا ، عروسكي كور را برگزيد و چشمان حيرت زده برادر بزرگتر كه  بيانگر اين سوال بود كه چرا ؟ چرا در ميان آن همه  ، اين را برگزيد .

كودكي 4 ساله و عروسكي كوچك و كور در دست  و فريادهاي پدري كه هيچگاه پدر نبود  و ظاهرا جر يدك كشي نام پدري هيچ نياموخته بود . (پدري كه در كلام از دموكراسي و آزادي سخن مي گفت و در رفتار به گونه اي ديگر عمل مي نمود  و عامل مهم ديگر نيز شايد اعتياد پدر بود ، اعتيادي كه به جبر  مبارزات سياسي نصيبش شده بود و هيچگاه نتوانست آن را ترك كند ) 

آري  تمام عروسك بازيهاي دوران كودكي پسرك  بايد بدور از چشم پدر صورت مي گرفت  كه مبادا  دوباره صداهاي مردانه  به اوج رود و نگراني پدر از اينكه پسري كه خداوند بعد از سالها به او عطا كرده است  با لوازم دخترانه بازي مي كند و اين گونه غيرت پدرانه به جوش آيد و آن كودك چهار ساله نگران و پريشان از تحقيرها و فريادهاي پدر .

بازي  با همسالاني از جنس مخالف و عروسكهايي در دست  تمام دوران كودكيم اينگونه سپري شد  دوراني كه پدر دانسته بود صداهاي مردانه كارساز نيست و اين بار با بهانه هايي  ديگر   و اينكه تو پسري  و بازي با دختركان و عروسكهاي زيبا  كاري ناصحيح  و باعث تمسخر مي شود سعي در نصيحت پسركش را داشت ولي باز هم هيچ

و پسرك بدور از چشمهاي عصباني پدر بازي با دختركان و عروسكان را برگزيده بود و نمي دانست كه چرا نماد مردانگي بايد شميشر و اسلحه باشد ،‌براستي چرا ؟

و آن بازيها و عروسكها بتدريج  عاملي شد براي تمسخر دوستان و حتي گاهي اعضاي خانواده  ،‌ آري دختر ،‌خاله و هزاران واژه ديگر  كه از سوي ديگران   بسوي پسرك روانه مي شد و پريشاني ،  نگراني و گريه هاي پنهاني اين بود سهم  من از گفته هاي ديگران .

هر چند بازي با عروسك و دختركان برايم آرامش خاصي به همراه داشت ولي كم كم دانستم براي رهايي از تمسخر ديگران و بستگان و حرفهاي پدر  راهي جز ترك آن عروسكان و همبازيها نيست .

آنقدر از سوي ديگران حرف شنيده بودم  كه تقريبا تمام رفتارهاي كودكانه ام را كنترل مي كردم  كه مبادا ،‌ مبادا  رفتاري مرتكب شوم كه بار ديگر آن واژگان مزخرف نصيبم گردد . از سويي بودن در جمع پسركان مرا عذاب مي داد و از سوي ديگر  گفته هاي آنان كه بازي با دختركان را بهانه اي براي تمسخر من قرار داده بودند  و هر از  چند گاهي روانه مي كردند و خنده هاي … آنان كه تمام وجودم را مي لرزاند .

دوران كودكيم با تمام بديها و حرفها سپري مي شد و آنچه در درونم موج مي زد حس نفرت بود و بس .  حس نفرت از پدر و تمامي مردان سرزمين  كه عروسكها را از دستانم گرفتند و شمشير و تفنگ مردانه را روانه مي كردند .  حس نفرت از تمامي نگاه هاي …. كه  مرا از آن آرامش كودكانه گرفتند  و تلاطمهاي  دروني را نصيبم كردند .

و آن ترس ، ترسي كه هميشه همراه من بود كه مبادا ، مبادا دوباره در مدرسه واژگان زنانه نصيبم گردد  و تمام تلاش كودكانه ام در  دروي از محيطهاي دخترانه و عرسكان  خلاصه بود و اين تلاشهاي كودكانه حتي تا حدودي مرا از مادر( زني ساده و خانه دار  كه به جرات آن را يگانه معجزه زندگيم مي دانم ،‌ مادري كه همچون اكثريت مادران  از  قداستي خاص برخوردار است ) نيز دور مي كرد كه مبادا با در آغوش كشيدن مادر و يا بازي با او دوباره …

از سويي بايد در ارتباط با مادر مراعات مي كردم  كه مبادا تذكري از سوي پدر نصيبم شود  و از سوي ديگر حسي ( چيزي شبيه نفرت ) نسبت به پدر بيشتر مي شد خود نيز نمي دانستم كه چرا نسبت به پدر اينگونه ام ، هيچگاه نمي توانستم او را پذيرش كنم تا حدودي به رفتار و اعتياد او  مربوط مي شد ولي هر چه بزرگتر مي شدم حس نفرت بيشتر مي شد به گونه اي كه هر كلامش را پاسخي مي گفتم و سكوت در برابر پدر را  هرگز تحمل نمي كردم آري حتي در مشاجره هاي زناشويي  در برابر فريادهاي پدر و سكوت مادر و ديگران تنها من بودم كه فريادهاي او را پاسخ مي دادم براي خود نيز بسيار جاي تعجب داشت كه چگونه اين كودك 7 – 8 ساله با فريادي اعتراضي تمام گفته هاي  پدر را پاسخ مي دهد . آري حضور پدر ديگر برايم هيچ اهميتي نداشت و بتدريج به طور كامل از زندگيم حذف مي شد ، ديگر كلامش برايم ارزشي نداشت  هر چند از سوي مادر بخاطر نوع رفتارم مواخذه مي شدم  ولي نمي توانستم  در برابر پدر سكوت كنم  و بايد فريادهاي كودكانه ام را بسويش روانه مي كردم و  اين رفتار در مقابل پدر  لذتي خاص داشت ،‌ آري مشابه يك بيمار رواني از  رنجش پدر بيشتر لذت مي بردم !!! و شايد هم انتقام  از او بخاطر تمام گفته ها و تحقيرهايي كه  در كودكي به پسركش تحميل مي كرد و …

پسرك بتدريج بزرگتر مي شد  8ساله ، 9 ساله  و او تنهاي هايي را برگزيده بود. حضور در ميان دوستان همجنس چيزي جز عذاب برايش نداشت ،‌ محيطهايي كه با تمام اعتقاداتش در تضادي آشكار بود و آنچه بيشتر به گوش مي رسيد كلمات وشوخي هاي مزخرف و مبتذل بود كه او را  بيشتر از آن جمع  دور مي كرد ،‌دور مي كرد و … 

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید