پرش به محتوا

طعم زندگی: من دچار مرض کامینگ آوت شدم

2010/03/31
بدست

پیوند به منبع

: سین میدونه؟

_ آره.. بهش گفتم!

این دو جمله رو بعد از چند ماه که از آشکارسازی میگذشت… به یاد اوردم… بار دوم که باز! حرف خودمو زدم.. اون بار که دوباره حرف از چینج زدم مادرم مثل بار اول عصبانی شد. همون موقع یاد این دو جمله افتادم.. مثل زنگ خطر بود!.. یعنی اگه زیاد کشش بدم همه زحمتی که برای شروع کشیدم به باد میره. دو جمله بالا این رو به من ثابت میکنه که مادرم میخواد این مساله تو چهاردیواری خونه بمونه… میخواد همه چیز رو یه شوخی بی مزه فرض کنه و بذاره کنار. دوستم سین.. صمیمی ترین دوستم ه.. وقتی مادرم فهمید که سین میدونه و از این مساله ناراحت نشد فقط به این خاطر بود که اون رو هم جزو این چهاردیواری حساب کرده بود!… یعنی باز هم حرفم یه شوخی بیشتر نبود.

تو این فاصله.. از بار دوم تا الان.. بارها درمورد کارهایی که باید انجام بدم باهاش حرف زدم. هر بار عادی تر برخورد کرده… چون فکر میکنه.. و تا حدی هم مطمین ه.. که اینها در حد حرف ه و من عملا کاری انجام نمیدم. این هم طبیعی ه… تا وقتی بطور عملی و جدی کاری انجام ندم مسلما اونها (پدر-مادرم) قبول نمیکنن.. خب ندیده باید چی رو بپذیرن!؟…. ولی اینکه چرا کاری نمیکنم برمیگرده به مشکل هزینه ها (البته چیزی نیست که حل نشه)

اینطوری بود که احساس کردم دارم همه چی رو میبازم…. آدم حرفی رو بزنه که به شخصیتش وابسته است… به همه زندگی و آیندش. بعد نتونه حرفش رو به عمل دربیاره. چی میشه!؟… خب راحت پاک میشه…. بیشتر از قبل…. بیشتر از وقتی که در حد سایه بود. با این اوضاع چیزی از اون سایه هم نمیمونه. فکر کردم چیکار کنم که خیال خودم رو از هر جهت راحت کنم.. حداقل تا زمانی که بتونم خودم رو ثابت! (واقعا متاسفم که این رو میگم.. ولی این شده یه اصل که اقلیت باید خودش رو ثابت کنه) کنم.. که جای خودم باشم. این بود  که یه اطلاعیه زدم… یعنی تو فیس بوک یه کامینگ آوت جهانی کردم… توی آی دیی که همه از دوستان و آشنایان و فامیل هستن. خلاص. حالا دیگه این یه مساله کوچیک یا یه شوخی نیست که تو محدوده خونه باشه. دیگه خاموش! شدنی نیستم.

بعد از چند ماه با وجود بعضی از ناراحتی ها از بعضی از دوستانم.. ولی از کارم راضی ام. خیالم راحت شده. برای ثبات موقعیت خیلی ضروری بود. و مساله مهم دیگه اینکه من از احساسات گنگ بدم میاد (این حرف همیشگی منه).. اگه اونها به راحتی از اون چیزی که دوست دارن حرف میزنن منم باید بتونم… البته بدون اینکه طرف مقابل گیج بشه یا منظورم رو درک نکنه.. که تا مدتی پیش همینطور هم بود. و میدونی.. تا حد زیادی از برخوردها راضی ام… اونقدرها هم که فکر میکردم استریتها از همه جا بی خبر نیستن.. و بخصوص که میخوان بیشتر هم بدونن خوشحال کننده ست.

خب..

… من هم در حد امکان سعی میکنم درست عمل کنم. اطلاعات درستی بدم.

..

….

.

و یه نکته کوچولو اینکه.. مخالفت خانواده ام رو کاملا درک میکنم. مادرم نمیتونه خودش رو راضی کنه منو شبیه برادرم ببینه. پرسید… خب انوقت چطوری میشی؟.. گفتم.. مثل داداشی!!.. هیری و شاید هم طاس!!!… من فقط حد نهایت رو گفتم که دیگه جای شوکه شدن نباشه. ولی مادرم ترسید!… خب حق هم داره… من کجا و اون تصوری که تقدیم! کردم کجا. بهرحال واقعیت هر چی که باشه اونها تا باهاش روبرو نشدن.. مخالفت میکنن.. هر کاری هم که برای منصرف کردن و مقابله با این فکر بتونن انجام میدن. این رو محبتی در حق من میدونن… اونها از یه دنیای دیگه با احساسات و افکار دیگه هستن. بالاخره کنار میان ولی نه تو این شرایط. خب صبر میکنم.. من صبرم زیاده.

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید