دپلیتیزاسیون معکوس « ابراهیم نبوی »
سید ابراهیم نبوی

وقتی مهندس مهدی بازرگان مرحوم شد، مراسم تشییع جنازه او در خیابان میرداماد برگزار شده بود. من در حالی که به پسر آیت الله خلخالی و عطاء الله مهاجرانی که در مراسم شرکت کرده بودند، نگاه می کردم، صدای گفتگوی دو جوان بیست و یکی دو ساله را می شنیدم که یکی از آنان از دیگری می پرسید " تشییع جنازه کیه؟" دومی گفت " مهندس بازرگان" اولی پرسید: " بازرگان کیه؟" و من به این فکر می کردم که هنوز پانزده سال از زمانی که مهدی بازرگان مرد شماره دوم کشور بود، نمی گذشت. شگفتی من پنج سال بعد وقتی بیشتر شد که جوان بیست و چند ساله ای از اعضای خانواده ما از من پرسید " کمونیست ها کی هستند؟" آن جوان وقتی که بیش از پنجاه گروه چپ در ایران فعال بودند، هفت ساله بود. اما در سن بیست سالگی هیچ چیز از آنان نمی دانست.
اگر عادت داشته باشید سری به سایت های خبری نزدیک به دولت و حکومت بزنید، شاهد یک تغییر ملایم خواهید بود. به نظر می رسد دولت تصمیم دارد رخوت طبیعی نوروزی را ادامه داده و فضای خبری کشور را دپلیتیزه، یا غیرسیاسی کند. البته این سیاست تازه ای نیست. در طول سی سال گذشته، معمولا بعد از هر بحران بزرگی، دولت وقت " دپلیتیزاسیون" را به عنوان بهترین راه عبور از بحران تشخیص داده بود. برای این کار، معمولا یک سرکوب شدید صورت می گرفت و یک سکوت کامل بر فضای خبری حاکم می شد.
مثلا پس از سرکوب گروههای سیاسی در سال 1360 حکومت به مدت چهار سال مجاهدین خلق و بنی صدر را بطور کامل از خبر، نوشته های دیواری، کتابخانه ها، روزنامه ها و حتی آمارها و اطلاعات رسمی و دولتی حذف کرد. یا مثلا بعد از بحران آیت الله منتظری، نظام رسانه ای ایران، وی را نه حذف، بلکه محو کرد. انگار نه انگار که منتظری دومین شخصیت کشور و در حقیقت پرخبرترین سیاستمدار کشور پس از آیت الله خمینی بود. میلیونها عکس آیت الله منتظری محو شد، صدها هزار رساله عملیه او از کتابفروشی ها به انبارها رانده شد، پخش نام او از تمام خبرهای رسمی روزنامه ها و صدا و سیما ممنوع شد و وجود منتظری از کتابهای درسی و تاریخی و اسناد رسمی حذف شد.
از یاد نمی بریم که قبلا همین کار در اتحاد شوروی صورت گرفته بود. حتی عکس های استالین در کنار بریا( رئیس برکنار شده گ پ او) پس از حذف بریا سانسور شد و انگار نه انگار که چنین موجودی سالها مسوول تصفیه های خونین در کشور بوده است. در ایران نیز همین شیوه در پیش گرفته شد. به نظر می رسد که حکومت بدش نمی آید که مثل همه آن سالها از روش های ساده ای مثل حذف کامل خبری، برای حذف واقعیت استفاده کند. اما من معتقدم که واقعیت جنبش سبز، نه از نظر خبری قابل حذف است، نه دولتی که برسر کار است، توانایی مواجهه و حل مشکلاتی را دارد که یک سال است کل نظام جمهوری اسلامی را دچار فلج کامل کرده و افکار عمومی را تغییرات اساسی داده است.
گفتنش دشوار نیست که بحرانی که تحت عنوان " جنبش اعتراض به نتایج انتخابات" یا جنبش سبز رخ داد، نه تنها آرام نخواهد شد، بلکه از شدت آن نیز کاسته نخواهد شد. دولت می داند که ده ماه است کشور مدیریت نمی شود، و نمی خواهد این وضع ویرانگر ادامه پیدا کند، اما به نظر می رسد آن بخش از حکومت که عقلانیت مدیریت بحران را داشت، حالا خودش عامل اصلی بحران کشور است. از همین روست که چه دوست بداریم و چه دوست نداریم، باید بدانیم تا وقتی که وضع چنین است و کشتی سیاست ایران را کشتیبانی دیگر نیامده است، موج همان موج است و توفان همان توفان است و این رشته سر دراز دارد. به نظر من به دلایلی که خواهم نوشت شرایط کشور آرام نخواهد شد و جنبش سبز به همین دلیل روز بروز قدرتمند تر و حکومت به همین دلیل روز به روز ناتوان تر و فرسوده تر می شود.
اول، مردم در طول سال گذشته یاد گرفته اند چگونه اعتراض کنند. اگر تا سال گذشته اعتراضات تا این حد گسترده نبود، به این دلیل نبود که مردم اعتراضی نداشتند، بلکه به این دلیل بود که بلد نبودند اعتراض کنند.
دوم، از خرداد 88 و در جریان انتخابات برای مردم سووالاتی پیش آمده است که بسیار جدی است، مهم ترین سووال این است که " رای ما کو". دولت به جای اینکه به این سووال پاسخ بدهد، مردم را کتک می زند و دائما سووالات جدیدی را ایجاد می کند. مثلا اینکه " اگر تقلبی صورت نگرفته پس چرا قبل از اعلام نتایج انتخابات رقبای انتخاباتی دستگیر شدند؟" تا وقتی ذهن مردم پر از سووال است و دولت به جای پاسخ دادن به سووال مردم را سرکوب می کند، جنبش دلیلی برای متوقف شدن ندارد.
سوم، دولت به جای اینکه به اعتراض مردم به عنوان یک " مشکل واقعی" نگاه کند و آن را حل کند، با تمام نیرو با آن می جنگد، طبیعی است که در چنین وضعی نه تنها مشکل حل نمی شود بلکه تبدیل به یک مشکل جدی تر می شود. خود دولت بیش از نیروهای جنبش سبز در سازماندهی جنبش و دادن انگیزه به مخالفان زحمت می کشد، وگرنه شاید اگر دخالت دولت نباشد، جنبش را بتوان متوقف کرد.
چهارم، مردم در این یک سال چیزهایی را دیده اند که نمی توانند فراموش کنند، از جمله کشتارهای خیابانی، سرکوب، شکنجه زندانیان، حضور اکثریت مردم در اعتراض به تقلب انتخاباتی و مواردی از این دست. دولت به جای اینکه در مورد آن واقعیاتی که مردم دیدند حرف بزند و توضیح بدهد، به زور می خواهد به مردم بقبولاند که آنها چیزی ندیدند.
پنجم، حکومت دچار یک پارادوکس جدی است، از یک طرف می خواهد فضا را عادی سازی کند، و برای این کار تلاش می کند تا حجم سیاست را در خبرهای کشور کم کند، از سوی دیگر همه چیز توسط دولت سیاسی شده است. تقریبا همه گروههای اجتماعی جزو مخالفان بشمار می روند، از زنان و جوانان و نخبگان و کارگران و دانشجویان و معلمان و هنرمندان و رانندگان بگیرید تا گروههای فکری و دینی مثل بهائیان و دراویش و سکولارها و ملی مذهبی ها و حتی بچه سوسولهای شهر که هر کاری بکنند عملی سیاسی علیه نظام است. طبیعی است در چنین وضعی شرایط دپلیتیزاسیون فراهم نمی شود.
ششم، معمولا دولت ها وقتی درهای سیاست را می بندند، درهای دیگری مثل تفریحات یا هنر و فرهنگ و اقتصاد را باز می کنند. مثلا بعد از سرکوب سال 1360 دولت نیروهای سیاسی را زندانی کرد، و پس از آزادی از زندان آنها را به فضای هنری و روشنفکری کشاند تا در آنجا غیرسیاسی باشند؛ رضا کیانیان، محمدرضا شریفی نیا، مسعود فراستی، فرج سرکوهی، جهانبخش سلطانی همه و همه اعضای گروههای سیاسی بودند که پس از زندان وارد کار سینما و فرهنگ شدند و از این طریق با سیاست فاصله گرفتند. حالا دولت شخصیتی مثل جعفر پناهی، محسن نامجو، شجریان و بسیاری دیگر از هنرمندان را تحت فشار قرار می دهد و عملا آنها را سیاسی می کند. وقتی هیچ راهی غیر از مجادله سیاسی نباشد، طبیعی است که فضای کشور آرام نخواهد شد. وقتی دولت گروههایی مثل دراویش و بهائیان را که نسبت چندانی با سیاست ندارند، تبدیل به نیروهای سیاسی می کند و اصرار می کند تا آنها در فضای سیاسی باقی بمانند، طبیعی است که آرامش محال خواهد بود.
هفتم، خبرهای رسانه های کودتا به سوی غیرسیاسی شدن پیش رفته است، بیش از نیمی از خبرها در مورد فوتبال، حمل و نقل، شایعات اخلاقی مربوط به هنرمندان و کلا خبرهای زرد است. این روش در یک جامعه بسته جواب می دهد، ولی در جامعه ای که رسانه های رسمی کمتر از نیمی از پوشش خبری و فرهنگی را می سازند، غیرسیاسی کردن رسانه فقط نواختن شیپور از دهانه گشاد آن است. در این حالت معمولا بیمار دچار باد فتق می شود.
هشتم، شاید مهم ترین چیزی که جنبش را زنده و پر انگیزه نگه می دارد، بلاتکلیفی حکومت است، حکومت نه حاضر است عقب نشینی کند، نه حاضر است در وضع فعلی متوقف شود، نه حاضر است تندروی کند و حمله کند، نه حاضر است معامله کند، نه توانایی سرکوب دارد.
سبزها البته همه تلاش شان را می کنند تا جنبش را زنده و پایدار و قدرتمند نگه دارند، ولی باور کنید اگر با یک دولت مردد و بی تدبیر و بی درایت مواجه نبودیم اوضاع خیلی سخت می شد. امیدوارم این نوشته را دولتی ها نخوانند، چون مطمئنم آنها به جای ایجاد تعادل پایدار ممکن است سیاست حمله را در پیش بگیرند. از این کار حاصلی نخواهند دید، آبروی خود می برند و زحمت ما می دارند.




