ابژكتيو: 890116
به قوانین طبیعت معتقدم! اما از بد روزگار به این طبیعت گرفتارم!
کاش راهی برای فرار از این لحظات سنگین بود
کاش این بار زود دیر می شد!
کاش می شد
کاش
…
با دیدن عکس زیر یه خاطره برام زنده شد.
…
شب عروسی پسرخالم بود ، در حال هماهنگی برای رفتن مهمان ها به تالار بودم که اس ام اس زد : میتونم باهات حرف بزنم!
با اینکه شماره اش رو سیو نکرده بودم اما بلافاصله شناختم! اصلا مگه میشد شماره تنها دختری که در تمام عمرم دوستش داشتم از ذهنم پاک بشه.
مثله همیشه سرد و بی احساس فقط با یک کلمه نوشتم : بعدا
چند ساعت بعد پسرخالم رو در لباس دامادی دیدم، چیزی که برای من هم یک رویا بود یا شاید هم یه شک بزرگ!
با هم روبوسی کردیم و من به اون و خانمش تبریک گفتم و در گوشی بهم گفت: زود باش پسر خاله ! کی بیاییم عروسی تو و خانم نون!
بالاخره عروسی تموم شد
من مامان و خاله کوچیکه نصفه شب و پیاده از تالار به طرف خونه راه افتادیم
یک دفعه موبایل من زنگ زد،دوباره خودش بود!
مامان گفت: خب گوشی رو بردار! کیه ؟
جواب دادم : نون! و با خونسردی هر چه تمامتر گفتم: سلام ! چه طوری ؟
بعد از احوال پرسی گرم اون بدون مقدمه گفت: فردا شب عمو اینا میان خونه ما!
گفتم به سلامتی!
با عصبانیت جواب داد: مثلا فردا شب خواستگاریه منه! پس تو چه کار میکنی ؟
برق از سرم پرید!
حس عجیبی بود!
دوستش داشتم و میدونستم دوستم داره
با اینکه سامان هم بود! “ اما میدونستم که دیگه ماله من نیست”
میترسیدم …
میترسیدم چون خواسته های من به دنیای پسرونه تعلق داشت
این یه واقعیته که از دستش دادم
گاهی پشیمونم
گاهی خوشحال!
خوشحال از اینکه خودخواه نبودم
پشیمون که شاید تنها فرصت خوشبختی رو از خودم گرفتم
…
حس بدیه وقتی بدونی که ممکنه هیچ وقت این لحظات رو تجربه نمیکنی
لحظاتی که برای خیلی از آدم ها طبیعی ترین حقه
پ.ن 1
با دیدن این عکس کنار آی دی عزیزترین دوستم از دنیای اکثریت! یعنی علی ، بی اختیار نیاز به نوشتن پیدا کردم.
مرسی علی جون که اجازه دادی از یه عکس خصوصی برای این پست استفاده کنم و دوستت دارم.
پ.ن 2
خسته شدم از دنیای مسخره پسرونه
اما چاره ایی ندارم! چون به اون تعلق دارم




