پرش به محتوا

فقط دو ماه

2010/04/19
بدست

باران عزیز ازم دعوت کرده تا در بازی دو ماه آخر! شرکت کنم
چشم.

خیلی آرزو دارم که نمی دونم چطور می شه تو دو ماه گنجوندشون، اما شاید یه قسمت از کارهایی که می کنم اینها باشه:
اول که بشنوم فقط دو ماه وقت دارم یکی دو شب سیر دلم گریه می کنم
توی اون یکی دو شب جواب هیچ کس رو نمی دم،
این رو حدس نمی زنم، می دونم، عادتمه!
بعد از اینکه سیر خالی شدم و کلی به اون چیزهایی که دارم از دست می دم فکر کردم یه جایی می رسه که می گم بسه،
آروم از اتاقم بیرون می زنم، برنامه یه جشن رو می ریزم و دوستای نزدیکم رو دعوت می کنم و یه جشن کوچولو می گیرم و یه جوری با همشون خداحافظی می کنم، یه جوری که بفهمن فاصله ای نیست تا یه خداحافظی واقعی و در عین حال بی خودی دلخور نشن و نفهمن اصل موضوع از چه قراره.

چند نفر هستن که دوست دارم برم ازشون تشکر کنم،
به خاطر تمام رویاهایی که باهاشون داشتم توی دوره ها و سنین مختلف،
دوتاشون رو احتمالا دسترسی داشته باشم،
یکیش رو بیننده های قدیمی همین وبلاگ می شناسن و دلم می خواد برم بهش بگم چقدر توی نت بدون اینکه احتمالا حتی بدونه چطور می شه یه آی دی ساده رو باز کرد، یادش! هست و یه روزهایی چقدر آرامش و نوع رفتارش بی تابم می کرد،
و یکی دیگه هم دوست داشتنی دوران دبیرستانم هست که دلم می خواد یه روزی، تا وقت هست برم و بهش بگم اون چشم های مغرور و آرومش چی باهام می کرد و چه شب هایی رو با رویاش گذروندم و …

سالها است دلم می خواد بدم دیوار اتاقم رو رنگین کمانی رنگ کنن
قبل از اینکه کاملا ترکش کنم یا خودم این کار رو می کنم و یا می دم یه رنگین کمان خوشگل روش بکشن.

یه چندتا فیلم هست که دوست دارم دوباره ببینم و سعی می کنم حتما دوباره ببینمشون.

دلم نمی خواد توی ایران بمیرم، و البته کلی دلم می خواد چندتا از شهرهای معروف جهان رو ببینم، برای همین سعی می کنم توی ایران نمونم و چند روزی رو توی سفر باشم.
قبل از رفتن به سفر هم آخرین خداحافظی ها رو با اونهایی می کنم که دلبستگیی باهاشون دارم و ازشون می خوام سعی کنن فراموش ام کنن،
و خیلی دوست دارم یه جایی رو ببینم که سیاه و سفید و مرد و زن و همجنسگرا و غیرهمجسنگرا و … با هم تفاوتی ندارن و هرچند فعلا نمی دونم کجا اما اگر اون روزگار رسید حتما به چندجا سرک! می کشم تا برای چند دقیقه هم که شده بتونم نفس! بکشم.

متنفرم از خاک،
دلم نمی خواد دفن بشم، می خوام با هر نسیمی ذره ذره وجودم جا به جا بشه،
برای همین یه جایی رو پیدا می کنم که جسدم رو تحویل بگیره و خاکستری آغشته به خاکستر هزاران شاخه گل تحویل بده.

اما آخرین کارم قبل از رفتن رو هم دوست دارم آخرین پستم روی پسر باشه ( البته اگر تا اون موقع پسری باشه! ).


من کسی رو دعوت نمی کنم
چون می ترسم! مثل خودم درگیرش بشن.

یک دیدگاه یکی بگذارید →
  1. بهبد پرشان پیوند پایدار
    2010/04/20 20:14

    حتما توی اون مهمونی منم هستم و برات سناریو رو میگم :
    من زودتر از همه میام !
    بچه ها هم با هم میان !
    خانم محمد زنگ میزنه …
    ….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید