آیا صادق هدایت همجنسگرا بود؟
پسر: این مقاله توسط یکی از بلاگرهای قدیمی فعال در زمینه حقوق دگرباشان نگارده و برای پسر ارسال شده است و در جهت احترام به ایشان اینجا منتشر می گردد، متاسفانه به دلایلی قادر به نوشتن نام نگارنده نیستیم.
لازم به ذکر است پسر توان رد یا تایید مطلب را ندارد و مطلب انعکاس دهنده نظر شخصی نگارنده است.
چندی پیش مطلبی دربارهء کافکا در شمارهء ششم مجلهء «جنسیت و جامعه» خواندم که نشان می داد برخلاف تصور عموم کافکا همجنسگرا نبوده، بلکه به واسطهء مشکلات تربیتی قادر نبوده با زنها ارتباط برقرار کند.
جنسیت و جامعه را از طریق آدرس زیر می توانید دریافت نمایید:
http://www.jenseyatvajameh.wordpress.com/
اما سالها پیش در سکاف مطلبی که اسم نویسندهء آن نامعلوم بود در مورد گرایش جنسی صادق هدایت نوشته شد.
این مطلب را می توانید از طریق سایت «اثر» مطالعه بفرمائید:
http://asar.name/1980/04/sadegh-hesadat-sexuality.html
نویسندهء مطلب با مطالعهء کتاب «آشنائی با صادق هدایت» اثر «م.ف.فرزانه» به این نتیجه رسیده که صادق هدایت همجنسگرا بوده است.
من اخیراً این کتاب را مطالعه کردم. برای صادق هدایت، م.ف.فرزانه و نویسندهء نامعلوم «گرایش جنسی صادق هدایت» احترام قائلم، اما من نظری متفاوت از ایشان و آقای فرزانه دارم. نویسندهء «گرایش جنسی صادق هدایت» گوئی عینک همجنسگرا دوستی بر چشم زده و کتاب را آنطور که خود می خواسته نوشته. این نویسنده جملاتی از کتاب را آورده که خواننده با مطالعهء آنها تصور می کرده هدایت همجنسگراست. درحالیکه جملات دیگری از کتاب جملات قبلی، مبنی بر تأیید گرایش هدایت به همجنس خود، را تکذیب می کنند.
از طرفی م.ف.فرزانه خود نیز گوئی به هوموفوبیا مبتلاست. هرچند صادقانه به تمام خصوصیات هدایت اشاره می کند، اما در نوعی انکار نیز به سر می برد.
هدایت از جمله نویسندگان مورد علاقهء من است. اما من سعی می کنم نه از هدایت بت بسازم و نه او را انکار کنم. سعی هم نمی کنم مثل همجنسگراها هر انسان معروفی را به این قشر از جامعه بچسبانم تا از این طریق به جامعهء اقلیت جنسی اجر و قرب بخشم. من معتقدم که هدایت تنها همجنسگراها را پذیرفته و به آنها علاقه مند بوده و البته احتمال می دهم که چنین تمایلاتی هم در ایشان وجود داشته و یک دوجنسگرا بوده است. اما تجرد و سایر مسائل مربوط به وی را مدرکی جهت اثبات همجنسگرائی وی نمی دانم.
نویسندهء مطلب سکاف آثار بوف کور، سگ ولگرد و عرسک پشت پرده را، به دلیل نگاه خاص هدایت به دور از دسترس بودن و ارتباطات عجیب شخصیتهای داستانهای وی با زنان، نشانی بر همجنسگرائی وی می داند. به مسئلهء بوف کور بعداً خواهم پرداخت. در اینجا فقط به این نکته اشاره می کنم که هرکسی از ظن خود یار هدایت شده است. نویسندهء مطلب سکاف برداشتی همجنسگرایانه از این داستان داشته که از نظر من کاملاً مردود است. و دکتر «ماشاءالله آجودانی» دیدگاه دیگری نسبت به این داستان داشته و بوف کور را ماجرای سرگذشت ایران باستان می داند که با حملهء اعراب به ورطهء نابودی کشانده شد. اما به قول م.ف.فرزانه هرکسی آمده و هرجور دوست داشته از داستانها برداشت خاص خود را داشته است، درحالیکه هدایت هدفش از نوشتن هرکلمه خود آن کلمه بوده و نه چیزی دیگر.
من از طریق صدای آمریکا با نظرات دکتر آجودانی دربارهء بوف کور آشنا شدم، اما شاید در اینجا بد نباشد که جهت اطلاع شما به مطلب زیر لینک بدهم:
بوف کور و برداشت تازه ماشاءاله آجودانی – احمد تدین
http://ajoudani.com/index.php?option=com_content&task=view&id=24&Itemid=36
تنهائی، انزوا و بی کسی سگ ولگرد را نشان بر اشارهء هدایت به همجنسگرایان نمی دانم. این سگ تنها هرکسی می تواند باشد. از طرفی ماجرای عروسک پشت پرده و سایر ارتباطات عجیب و غریب و روابط شکست خوردهء هدایت را هم دلیل بر اشارهء هدایت به همجنسگرائی و گرایش وی به همجنس خود نمی دانم. هدایت به دلیل وابستگی مالی به خانواده و عدم استقلال مالی اش نمی توانسته ازدواج کند. از طرفی در جائی از این مطلب خواهید خواند که هدایت داستان بوف کور را بر مبنای عشق خود به دختری فرانسوی نوشته و من متعجبم که نویسندهء مطلب سکاف چطور این بدیهیات را ندیده است؟!
داستان «بن بست» به طور واضح به ماجرای دو مرد همجنسگرائی می پردازد که عاشق هم بودند، اما به واسطهء فرهنگ غلط جامعه زندگی ای دگرجنسگرایانه برای خود انتخاب می کنند.
به گفتهء «ابراهیم گلستان»، داش آکل، ماجرای عشق مردی همجنسگرا به پسر جوانی بوده که هدایت آن را تغییر داده و به گونه ای دیگر نوشته است.
به هر حال من هم به نوبهء خود به کتاب «آشنائی با صادق هدایت» مراجعه می کنم و از ظن خود یار هدایت می شوم و نظر و تفسیر خویش را بر این کتاب می نویسم.
لازم به ذکر است که مطالب داخل «گیومه» مطالب کتاب و سایر مطالب نظرات شخصی بنده هستند.
«آشنائی با صادق هدایت»
م.ف.فرزانه
انتشارات «نشر مرکز»
1
«آنچه صادق هدایت به من گفت»
برخلاف آنچه نویسندهء سکاف نوشته، من در کتاب مذکور، هیچ اشاره ای از فرزانه در تأیید گرایش جنسی یا عاشقانهء هدایت به وی ندیدم. هیچیک از جملاتی که نویسنده برای اثبات علاقهء عشقی هدایت به فرزانه آورده نیز برای من قابل قبول نبوده و آنها را نشانه ای بر گرایش هدایت به فرزانه نمی دانم.
صفحهء 9:
«راست است که وقتی صادق هدایت مثل یک برادر بزرگ، مثل یک پدر، با من شاگرد مدرسهء متوسطه و بعد، دانشجوی ساده، نشست و برخاست می کرد، بسیاری از تعلیماتش را درک نمی کردم. راست است که سالهای سال از خودم می پرسیدم پس چرا چهره ای را که من از هدایت دیده بودم، دوستان همسن و سالش نقش نمی زنند؟ و به خودم جواب می دادم که لابد هرکس از ظن خود با او دوستی و معاشرت می کرده است.
در هر حال باید شهامت به خرج داد و اعتراف کرد که افراد نزدیک به او، افراد ناظر و مدعی درک پندار و کردار او، وظیفه داشته اند آنچه را از صادق هدایت می دانند بیان کنند.»
نویسندهء سکاف از پاراگراف زیر تنها به نگاههای زیرزیرکی و سریع هدایت اشاره کرده و آن را دلیل بر گرایش وی به فرزانه دانسته، درحالیکه کل پاراگراف به وضوح نشان می دهد که چرا هدایت آن عکس العمل را از خود نشان داده است:
فصل 3، صفحات 30 و 31:
«نمی دانم چه چیزی در سر و صورت یا لباس او بود که از مردم معمولی، حتی از کسانی که خیلی به خودشان می پردازند تمیزتر بود. دستهای بزرگی که به هیکل او نمی آمد و سیگار گرگان اتوئی که سر یک چوب سیگار گذاشت و در حد بند سوم انگشتان محکم و بسیار بلندش گرفت و با کبریت آتش زد…
هدایت متوجهء این کنجکاوی ام شده بود و ضمن این که طرف صحبتش فقط گوهرین بود، زیر چشمی نگاههای سریعی به قیافه (لابد مبهوت) من می انداخت.»
م.ف.فرزانه ماجرای پس از اولین ملاقات خود با هدایت را اینگونه شرح می دهد:
فصل 4، صفحهء 37:
«ملاقات من با صادق هدایت در میان رفقای نزدیکم ولوله انداخت و مجبور شدم جزئیات آن را برایشان شرح بدهم. یکی دو نفرشان از اینکه توانسته بودم با چنین مردی ناهار بخورم من را خوشبخت دانستند و دیگران این دیدار را «بی خاصیت» و «بی نتیجه» تلقی کردند. و من، برای اینکه از تنگ و تا نیافتم ادعا کردم که باز هم با هدایت قرار ملاقات دارم. – حال آنکه به هیچ وجه وسیلهء تماس مستقیم با او را نداشتم. نه نشانی خانه اش را بلد بودم و نه می دانستم که اگر تلفن داشته باشد شماره اش چیست؟
بنابراین می بایست باز مزاحم گوهرین می شدم تا از هدایت وقت ملاقاتی برایم بخواهد.»
نویسندهء مطلب سکاف آخرین پاراگراف مطلب زیر را آورده که من آن را کاملتر می آورم اما واقعاً نمی دانم نویسنده چرا آن را در مطلب خود آورده و چه ربطی به گرایش جنسی هدایت دارد؟!
فصل 5، صفحات 43 و 44:
«بعد از مطالعهء کتابها خواستم آنها را به هدایت پس بدهم. …
یک روز معلم فرانسه غایب شد و موقعیتی دست داد تا بتوانم پیش از ظهر آزادانه به خیابان اسلامبول بروم.
هدایت با چند نفر از دوستانش که برایم ناشناس بودند در کافهء فردوسی سر میزی نشسته و به حالت جدی مشغول بحث بود. مرا که دید به روی خودش نیاورد. به طوریکه بور شدم و خواستم از در بیرون بروم.
آنوقت هدایت از جایش بلند شد و آمد به طرفم.
- یاهو، فرمایشی بود؟
- خواستم کتابهائی را که ازتان گرفته بودم پس بیاورم. یکی دو تا سؤال هم داشتم.
- مگر شاگرد مدرسه نیستی؟ اینجا کافه است. جای بچه ها نیست. فردا عصر، بعد از کلاس می توانی بیائی به خانه… یاهو!
و برگشت سر جایش و من با لوچهء آویزان دور شدم.
ولی فردای آن روز وقتی به خانهء هدایت رفتم، بعد از مدتی انتظار، مصدری که در را باز کرد گفت که صادق خان منزل نیست… حال اینکه من او را در پشت پردهء پنجرهء مشرف به کوچه دیده بودم که سرک می کشد!»
نویسندهء سکاف آنجا که به قائمیان و هدایت اشاره می کند، در خواننده این ذهنیت را تداعی می کند که گوئی صحبت بر سر هدایت و قائمیان، هر دو است، در حالیکه صحبت تنها بر سر گرایشات همجنسگرایانهء قائمیان است:
فصل 7:
صفحهء 47:
«صادق هدایت به من گفت:
- اگر می توانی اجازه بگیری که دیر به خانه برگردی، من دو تا بلیط برای تئاتر دارم که می توانم یکی از آنها را به تو بدهم. این بلیط ها را صادق چوبک به من داده، چونکه خودش رل سرباز شکلاتی برنارد شاو را در گرین روم (Green Room) بازی می کند.»
صفحهء 48:
«در طول پردهء اول، هدایت با توجه زیاد نگاه می کرد و موقع آنتراکت مرا دعوت کرد که در بار گرین روم، در قسمت ورودی، چیزی بنوشیم. او یک گیلاس جین سفارش داد و برای من یک آبجوی مجیدیه.
در این میان سر و کلهء حسن قائمیان هم که جزو تماشاچیان بود پیدا شد و مشروبی سفارش داد و جا در جا شروع کرد به مدح و تمجید از من که تا آن موقع او را فقط از ترجمه هایش می شناختم.
ولی چون شنیده بودم که اهل غلامبارگی است خیلی بدبین شدم و به این جهت جرأت کردم و از او پرسیدم:
- شما از کجا محاسن بنده را می شناسید؟
انگاری هدایت از سؤال بی تکلف و به جای من خوشش آمد و زد زیر خنده.
قائمیان گفت:
- اختیار دارید! مگر شما شاگرد مدرسهء البرز نیستید؟ …» و رویش را کرد به هدایت: «این جوان باهوش و فهمیده و باسواد است!»
هدایت پرسید:
- این محاسن را از کجا کشف فرموده اید؟
- خوب من در کلاس بازرگانی البرز درس می دهم که درست بغل کلاس رشتهء ادبی است.
قراین درست بود و بدون شک راست می گفت. اما نمی دانم چرا هرگز او را در راهروی دبیرستان ندیده بودم.
در این وقت زنگ شروع قسمت دوم نمایش به صدا درآمد و ما برگشتیم به سالن.
نمایش ساعت ده و نیم تمام شد و موقع خداحافظی باز قائمیان جلو آمد و پیشنهاد کرد که سه نفری برویم به بار «ماسکوت» پیش کوکو (Coco)!
هدایت به او جواب نداد و رویش را به من کرد و گفت:
مگر خانه ات همین نزدیکی ها نیست؟ پس معطل چی هستی؟ استاد قائمیان حتماً یادش رفته که فردا صبح باید بروی سر کلاس…»
فصل 8:
صفحات 49 و 50:
«به جز دو سه نفر از دوستان همکلاسم که مرا می شناختند و به جزئیات روابطم آگاه بودند، دیگران به روابط شاگرد و معلمی ای که بین صادق هدایت و من آغاز شده بود به نظر خوش نگاه نمی کردند. آیا ریشهء این دید شکاک در تجربه ها و طرز فکرشان بود یا اینکه از شدت حسادت می خواستند این روابط را مخدوش و نا به جا جلوه بدهند؟ «چطور شده که یک همشاگردی ما بتواند با نویسندهء شهیری چون صادق هدایت رفت و آمد داشته باشد؟»
به جای اینکه به این پرسش جواب سالمی بدهند، یا لااقل علت را از خود او یا از من بپرسند، افسانه ها می ساختند. هیچیک نمی پرسید که در دیدارهای من با صادق هدایت چه گفتگوهائی پیش می آید. یک نفر نبود که از روش کار این نویسنده، از نکات مربوط به نوشته ها، از افکار و هدفش سؤال بکند و یا مرا وا دارد که از هدایت توضیح بخواهم!
فقط غیبت می کردند!
مثلاً: «هدایت ترجمه هائی را که نمی خواهد به اسم خودش چاپ بکند می دهد به فرزانه» و یا از آن مبتذل تر و پست تر: «هدایت بچه باز است، حالا بند کرده به فرزانه».
رفیقی داشتم به اسم پرویز مؤید عهد، طراح، کاریکاتوریست، آرشیتکت لایق، ولی در عالم حسادت و کوته بینی بیمارآلود. به حدی که این بهتان را به صورت کاریکاتور وقیحانه ای کشید و دست به دست گرداند – بدون اینکه دوستان مشترک اعتراضی بکنند. تا اینکه وقتی خبر شدم، به او تذکر دادم که چنین شوخی های خبیثی به دوستی که او خوب می شناسد و شخصیتی چون صادق هدایت صدمه می زند… و او آن را پاره کرد و دور ریخت.»
فصل 9:
صفحهء 53:
«بعد از مدتی آشنائی، مدتی منتظر فرصتی بودم تا موضوع غلامبارگی را با او در میان بگذارم و تصمیم داشتم که حتی گوشه و کنایه هائی را که در این باره به او می زدند برایش نقل بکنم.»
نویسندهء مطلب سکاف تنها به پاراگراف زیر اشاره می کند و از آن نتیجه می گیرد که هدایت به زن تمایلی نداشته:
صفحهء 55:
«بعد با کمی اخم: «مادرم از ترس اینکه مبادا عشق پیری پدرم بجنبد حتی کلفت هائی را که انتخاب می کند باید کور و کچل باشند. از بچگی یادم است که نگذاشتند یک کلفت جوان تو دل برو پایش را به این خانه بگذارد. کلفت هرچه زنک شلخته تر و کج و کوله تر باشد بیشتر دلخواه مادرم است.»»
درحالیکه، بعد از مطلب بالا، در فصل 17 آمده است که:
فصل 17، صفحات 88 و 89:
«- مواظبت منفی. اینکه مادرم می پاید مبادا کلفت خوشگل تو این خانه بیاید و مادر شوهر کلفت بشود. آنوقت ها فکر می کردم که می ترسد دندان بابام پیش دختر کلفت گیر بکند. ولی حالا که پیر شده متوجه می شوم که فقط به خاطر او نبوده، یا اصلاً به خاطر من بوده که مبادا دست از پا خطا کنم… آره، خیلی مواظب بنده هستند.»
نویسندهء مطلب سکاف تنها به یک قسمت بسیار کوتاه ماجرای زیر اشاره کرده و آورده است که: «در صورتی که از قرار معلوم زن و بچه ای به هم خواهی زد» و از این جمله نتیجه می گیرد که هدایت از اینکه فهمیده م.ف.فرزانه به همجنس خود گرایشی ندارد ناراحت شده است و این حرف را زده، در حالیکه چنانچه متن را کاملتر بخوانید خواهید فهمید که هدایت قبلاً به فرزانه گفته بوده که این روزها مد شده نویسنده ها جهت کسب شهرت خود را به همجنسگرایان می چسبانند و وقتی متوجه می شود فرزانه به همجنس خود تمایلی ندارد می گوید: «برای اینکه اگر یک جو استعداد … شدن را داشتی مثل دیگر بزرگان این مملکت به مقامات شامخ می رسیدی. در صورتی که از قرار معلوم زن و بچه ای به هم خواهی زد و به عنوان اینکه از نان خوردن نیفتی همه جور توسری را تحمل می کنی و جیکت هم در نمی آید!»، یعنی، پس با این حساب نمی توانی خود را به همجنسگرایان بچسبانی و از این طریق به شهرت برسی.
فصل 9، صفحات 55 تا 58:
«راست می گفت. هربار که به خانه اش می رفتم، در و پنجره ها نیمه باز می شد و کسانی راهرو را می پائیدند و کاملاً محسوس بود که معاشرتهای «صادق خان» تحت نظر است.
من صحبت او را قطع کردم و به سؤال خودم ادامه دادم:
- پس با همدیگر بیائیم به کافه؟
- بله. کافهء نادری.
- پس فردا خوبست؟
- چرا که نه؟
- ساعت شش و نیم؟
- باشد…
و بعد ناگهان به من خیره شد.
- ولی اینکه سؤال خصوصی نبود که آنقدر مقدمه چیدی؟ منظور آقا چیز دیگری بود که عوض شد.
- یک خورده. ولی شما درواقع جوابم را دادید.
- چطور؟
- شما ضد زن و زنها نیستید.
- فکر می کردی میزوژینم (misogyne)؟
- نه. همانطور که گفتم رفقایم غیبت می کنند.
نه خیر. بنده نه دوست هستم و نه دشمن. هرکس جای خودش را دارد. ولی اگر منظورت این است که چرا خانم بازی نمی کنم، علت جای دیگر است. اولندش کو دختر تر و تمیز تو دل برو که بخواهد با من مغازله بکند؟ نه ماشین سواری آمریکائی دارم، نه برو برو و دم و دستگاه. اگر هم قرار باشد که بروم با لگوری ها خاک توسری بکنم، نصیب نشود.
- یک سؤال دیگر هم داشتم.
- معطل نشو… بفرمائید!
- عقیدهء شما راجع به هوموسکسوالیته چیست؟ چه فکر می کنید؟
- بنده چه فکر می کنم؟ از شکسپیر گرفته تا خواجه… همه شان این کاره بوده اند. حیوانات هم این کاره اند. سگ، خر… طبیعت اینجوری است. گیرم در اینجا معنی همه چیز عوض می شود. اینجا طبیعت هم تغییر ماهیت می دهد. مردها برای اینکه جلو سر و همسر مرد حساب بشوند خودشان را می زنند به بچه بازی. Selection naturelle غیر از عشق است. برای مردها اینجا بنداز، مردی حساب می شود. هیچ لاتی نیست که ادعای بچه بازی نکند. Viol می کنند، اسمش را می گذارند نظربازی. آنوقت آنهائیشان که اصولاً بیولوژیکمان biologiquement این کاره اند جانماز آب می شکند. حال اینکه نظربازی همیشه رواج داشته. زیبائی پسندیدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد. آدم قشنگ، قشنگ است. این حساب استتیک esthetique است نه… حیوانی. اما اگر من نگاهی به یک موجود خوش قواره بیاندازم، طبق معمول آنرژیستره energistre می شود. انگاری باید فقط با موجودات نتراشیده نخراشیده سر و کار داشته باشم. خودشان هزار و یک جور فسق و فجور دارند و جانماز آب می کشند. ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ هوموسکسوئل بوده اند… همه شان می خواهند ادای اوسکار وایلد و ژان کوکتو و ژید را در بیاورند… همین چند روز پیش یکی از هنرمندان روشنفکر که اسمش را نمی برم برای اینکه نابغهء اوریژینال بشود رفته به یک شوفر کامیون پیشنهادات منافی عفت کرده بود و یک کتک مفصل نوش جان کرده بود. نه، خیر! همهء شعرا و نویسنده ها از زن بیزار نبوده اند. برعکس خیلی هم عاشق زن بوده اند. باید یک قرن بگذرد تا اعجوبه ای مثل نیچه پیدا بشود. مگر نیچه هوموسکسوئل بود؟ آدمیزاد همه جور هست. مثل حیوانات. گیرم واسهء آدم عامی جز آنچه اخلاق یادشان داده چیزی وجود ندارد. اما اینکه سند نمی شود.
- آیا در این باره کتابی دارید که بدهید من بخوانم؟
- کتاب؟ از کجایش شروع کنی؟ از فروید؟ از هرشفیلد Herschfield؟ از ژید؟ از پسیکوپاتیا سکسوآلیس Psychopathia sexualis؟ از کجا؟ من چه می دانم! اگر جای تو باشم از فروید شروع می کنم. آنهم از اول. از Introduction a la Psychanalyse (مقدمه بر روانشناسی تحلیلی).
از جایش برخاست، همانطور که چوب سیگار لای انگشتان دست چپش بود چند کتاب از روی طبقه بندی برداشت و روی میز جلویم گذاشت – تقریباً هل داد.
Herschfield: Le troisieme sexe
Andre Gide: corydon
Sigmund Freud: Introduction a la psychanalyse
Krafft- Ebing: Psychopathia sexualis
این یکی به قدری قطور بود که خودم کنار زدمش.
- ترجیح می دهم فعلاً به همین سه تا کتاب قناعت کنم. گمان نمی کنم به این زودی ها از عهدهء این یکی بر بیایم.
- غیر از Corydon ژید، آن دو تا حرفشان دربارهء هوموسکسوالیته نیست. فقط چشم و گوش آدم را باز می کنند که مسایل آدمیزاد را با اخلاقیات قاطی نکنی. کتابهای تعریف و تقبیح هوموسکسوالیته زیاد است، من ندارم. ولی چون یک جنبهء علمی دارد باید از اول بگیری و جلو بیائی. مثل ریاضیات، مثل علوم. مثل فلسفه. قصه نویسی، رمان نویسی چیز دیگریست. ولی دربارهء روانشناسی و بیولوژی هر روز کار می شود. در صورتی که یک رمان چینی یا ژاپونی قرن هفدهم را که ترجمه می کنند، اغلب همان ساختمان رمان جدید را دارد.
- فلسفه هم…
- بله؟ فلسفه را باید از میتولوژی خواند و آمد جلو. فلسفه اصطلاح دارد. هر فیلسوفی یا اصطلاح خودش را دارد یا اصطلاح فلسفی را بر اساس فلسفهء خودش تعبیر می کند. مثلاً لغت etre (بودن) در فلسفهء سارتر همان معنی را نمی دهد که در فلسفهء کانت یا اسپی نوزا. اشپنگلر را بخوان می بینی. در مورد علت بیولوژیک نوع سکسوالیته هم نمی توانی بدون شناخت کافی بیولوژی اظهار لحیه بکنی… موضوع سر دراز دارد… روانشناسی تجربه می خواهد، اوبسرواسیون (observation) می خواهد. چنانگه داستایوفسکی و همین اشتفان زوایگ را که دوست داری بی اینکه درس روانشناسی خوانده باشند، روانشناسی را درس می دهند… چی بهت بگویم؟ توی این مدرسه ها که چیزی یادتان نمی دهند… به هر حال، خاصیت خواندن این کتابهای vulgarization (قابل فهم برای غیر متخصص) اینست که اقلاً از عقاید کلثوم ننه دفاع نکنی. مسایل را روشن تر ببینی. یا درست تر بگویم، حرفهای احمقانه را کمتر قبول کنی و قدری پی عقل و منطق بروی. (به نظر من برخلاف صحبتهای هدایت، مطالعه و زندگی در غرب چنین تأثیری بر افکار فرزانه نگذاشته است و وی همچنان از همان عقاید کلثوم ننه پیرامون هوموسکسوالیته پیروی می نماید. توضیح بیشتر در این زمینه در آخر مطلب ارائه داده خواهد شد.)
*
ابتدا کتابهای ژید و هرشفلد را خواندم و برای هدایت پس بردم.
مثل همیشه، برخورد اول را با یک جمله و لحن شوخ شروع کرد تا مبادا قیافهء جدی یا حق به جانب به خودم بگیرم:
- دوست عزیزم چگونه یافتید؟
- هرشفلد جالب بود، کوریدون را نپسندیدم.
- وصف حال بود؟
- نه برعکس. هیچ قوم و خویشی با موجوداتی که وصف می کند ندارم.
- پس وای بر تو!
چرا وای بر من؟
- برای اینکه اگر یک جو استعداد … شدن را داشتی مثل دیگر بزرگان این مملکت به مقامات شامخ می رسیدی. در صورتی که از قرار معلوم زن و بچه ای به هم خواهی زد و به عنوان اینکه از نان خوردن نیفتی همه جور توسری را تحمل می کنی و جیکت هم در نمی آید!»
فصل 43، صفحات 212 و 213:
««اصلاً مکانیسم این دسیسه ها روشن است. اول به به و چهچه رادیوی لندن بلند شد، بعد دوستان دعوتم کردند که بروم باهاشان همکار بشوم. رد کردم و از آن بدتر، سر و کله ام از خانه وکس Vox درآمد و نشست و برخاستم با چپی ها بوده. اوروس ها دعوتم کردند. دیگر طاقت نیاوردند. حالشان به هم خورد. آقای مینوی با خودش گفت ما آمدیم این موجود ناشناس را روی امواج پرتاب کردیم و کتابهای نخوانده اش را سر زبانها انداختیم، حالا آمده چس گرگی میاید و واسهء ما و اربابهایمان جفتک می اندازد؟»
«آقای مینوی گمان کرده بود که بز گیر آورده است. از تخم لقی که تو دهانش شکستم، مثل داستان ویس و رامین و غیره، به قدری تاجرمآب استفاده کرد که شد دانشمند فاضل محترم. فقط آنچه را به زبان نمیاورد اینست که اگر مجیز انگیسی ها را نمی گفت و… نمیکرد کسی محل سگ هم بهش نمی گذاشت. نه گذاشته و نه ورداشته، آمده برای «حاجی آقا» اظهار لحیه کرده. چی؟ تمام تحریف… وقاحت بی حد و حصر… گور پدر همه شان. مرده شور! یکی از یکی گدامنش تر، پرمدعاتر، دروغ گوتر.»
«آنوقت دادند نوچه هایشان مضمون کوک کردند: فلانی هروئینی است، مرتد است، ملحد است، مرید خیام است، جوان ها را از راه در می برد، عرق خور است، بچه باز است، بدبین است و چی و چی و چی که نگفتند و ننوشتند.»
«نویسنده ها مشهور می شوند که معلوماتشان را بخرند و بخوانند. پولمند می شوند.
زندگی راحت دارند و می توانند کار بکنند… سرشان را بالا بگیرند. حتی تو همین روسیهء شوروی. آقای آلکسی تولستوی بیشتر از هر نویسندهء معروف دنیا پول در می آورد. خانهء ییلاق و قشلاق، ماشین و برو برو… خوب حالا ارث و میراثش به کسی نمی رسد، چه بهتر! خودش که مثل آدمیزاد زندگی کرد.»
«گذشت آن دوره ای که نویسنده و هنرمند تو فقر و فاقه می غلطید… شهرت، پول در میاورد. ولی شهرت بنده چه؟ فقط درد سر… نه خواننده، نه ناشر. ناسلامتی مشهور هم هستم. کجا می روم؟ چکار می کنم؟ با کی معاشرم؟ تمام زندگیم آنرژیستره energistree است، ولی کل درآمدم صنار حقوق، حقوق یک پیشخدمت که تا آخر برج نمی کشد… باید مثل بچه ها تو خانهء بابام زندگی کنم. نه بتوانم سفر بروم، نه استقلال داشته باشم. مرده شور!»
پاریس
فصل 2، صفحات 232، 233، 234 و 235:
«در آن سالها، رستوارانهای معمولی پاریس از ساعت شش و نیم شام می دادند و در حدود ساعت هشت و نیم الی نه می بستند. به این جهت ما شام را نسبتاً زود خوردیم و چون دیروقت نبود، هدایت پیشنهاد کرد که به کارتیه لاتن برویم.
- دلم می خواهد به سوراخ سنبه هائی که می شناختم سرک بکشم.
- شب چهاردهم ژوئیه، با دو نفر از بچه ها که پاریس را بهتر می شناختند رفتیم به یک دانسینگ به اسم «بالاژو». می خواهید به آنجا برویم؟
- بالاژو که در کارتیه لاتین نیست…
- نه خیر. طرف میدان باستی (Bastille) است.
نه. حوصلهء رفتن به جای دور را ندارم. بالاژو را هم بلدم، زیرش هم زده ام. جای کلفت هاست.
اتفاقاً هدایت درست می گفت. همراه تورج فرازمند و سیروس ذکاء، به مناسبت جشن چهاردهم ژوئیه خیابان گردی کرده بودیم و بعد از اینکه از میان مجالس رقص توی خیابانها گذشتیم و دیروقت به دانسینگ «بالاژو» رسیدیم، اولین چیزی که به چشمم خورد، پنجره های دروغی آنجا بود که پیراهن، شلوار و لباس زیرشان آویزان کرده بودند تا محیط کوچه های کارگری و فقیر پاریس را زنده کنند. زن و مرد، دختر و پسر در آنجا وول می زدند و من با یک دختر خیلی خوشگل چشم سبز مو سیاه رقصیدم که… سرش بوی آشپزخانه و بخصوص سیب زمینی سرخ کرده می داد.
پس کجا برویم؟
- یک جائی که اگر هنوز وجود داشته باشد انگشت به دهان حیران می مانی.
وارد کوچهء کوژاس (Cujas) شدیم، از جلو پانته ئون گذشتیم، رسیدیم به میدان جلوی مدرسهء پلی تکنیک و در کوچه ای به نام مونتانی سنت ژنویو (Montagene ste. Geneieve). هدایت جلو در کوچکی ایستاد. پشت این در یک راهرو پهن بود و خانم چاقی بلیط ورودی می فروخت. هدایت دو تا بلیط خرید و ما وارد محوطهء پر سر و صدای کاباره شدیم.
طرف چپ این تالار، روی یک بالکن نسبتاً بزرگ، اعضای ارکستر نشسته بودند و آهنگهای رقص می زدند، ولی به علت دود و دم زیاد و نور کم، چهره شان به خوبی تشخیص داده نمی شد.
هدایت یک کنیاک برای خودش و یک آبجو برای من دستور داد و پیشخدمت همانجا پولش را گرفت. همهمهء مخلوط به موسیقی به قدری شدید بود که صدا به صدا نمی رسید. در وسط محوطهء مخصوص رقص، جمعیت زیادی به آهنگ های والس های فرانسوی (Java, musette) می رقصیدند.
وقتی چشمم به روشنائی ضعیف فضای آنجا عادت کرد، در کمال تعجب متوجه شدم که برخلاف دانسینگهای معمولی، مردها فقط با زنها نمی رقصند و بین ایشان جفتهائی دیده می شود که زن با زن و مرد با مرد در حال رقصند.
- آقای هدایت مگر رقص زن با زن و مرد با مرد مجاز است؟
- تو این کاباره از این حرفها نیست. هرکس با دوست و رفیقش می رقصد و کسی با کسی کاری ندارد… جای پتی بورژواهای عصا غورت داده که نیست دروغی با هم دانس بدهند. همین آزادیش است که «سنت ژینت» معروف کرده. حیرت کردی، هان؟
چندی نگذشت که موزیک قطع شد و یکی از افراد ارکستر شروع نمایشها را همراه با ضربات طبل اعلام کرد.
برنامهء این کاباره هم، برخلاف جاهای دیگر عجیب بود: زن سیاه پوستی که سر و وضع خودش را مثل خروس لاری ساخته بود آمد و آواز خواند و با اینکه صدایش گوشخراش بود همه برایش دست زدند، بعد زن پیری آمد و یک تصنیف فکاهی خواند و ضمن آواز خواندن لباسش را کم کم در میاورد و معلوم می شد که مرد است نه زن…
- آنوقت ها اینجا از پاتوقهای سوررئالیستها بود. فکر نمی کردم که بعد از جنگ چیزی ازش مانده باشد. اما خوشبختانه انگار دست نخورده… به جای ارکستر نگاه کن… اگر گفتی چطور تو بالکنشان می روند؟
دقت کردم: نه پلکانی در کار بود و نه دری پشت سرشان.
- لابد با نردبان به قفسشان می روند.
- بله. موضوع خنده دارش همین است. این بیچاره ها از وقتی که برنامه شروع می شود مجبورند در همان بالا بمانند و تا آخر شب پائین نیایند. فقط اگر تشنه بشوند، یک پیشخدمت نردبان می گذارد و اشربه ای برایشان می برد…
چون می بایست با مترو به خانه بر می گشتم، پیش از اینکه کاباره سنت ژنویو ببندد، آنجا را ترک کردیم.»
نویسندهء مطلب سکاف به این جریانات گی کلاب به گونه ای اشاره کرده که گوئی هدایت به دلیل گرایش جنسی اش به این مکانها می رفته. در صورتیکه هر انسانی ممکن است از روی کنجکاوی یا صرفاً علاقه به گی کلاب برود؛ و هدایت هم ممکن است که جزو همین دسته از افراد بوده و یا آنطور که احتمال دادم، یک دوجنسگرا بوده است.
فصل 3، صفحهء 238:
«این دختر سبزهء بانمک، به قدری تند و بی تکلف جواب داد که من بلافاصله جیبهای خودم را خالی کردم و پاکتهای سیگارم را که یکی گولوآز (Gauloise) و یکی ژی تان (Gitane) بود روی میز گذاشتم.
هدایت نگاه غضب آلودی به من انداخت، یعنی «حالا روی دست من بلند می شوی؟» و بسته های سیگار را به طرف دخترها گرفت.»
فصل 5:
صفحات 253 و 254:
«از کوچهء شیبداری گذشتیم و رسیدیم به یک پل سنگی که از زیرش خیابان آسفالته ای می گذشت. هدایت مدتی به گوشه و کنار آنجا خیره شد:
- آن سکوی زیر پل را می بینی؟ سکوئی بود پهن و بلند که درواقع حامل پایهء پل بود. «اینجا محل قول و قرارهای من با معشوقه ام بود. از ترس ننه و باباش که نمی خواستند دخترشان به چنگ یک شرقی وحشی بیفتد، غروبها دزدکی به اینجا میامدیم.» و بیدرنگ نگاهش را برگرداند و لحنش عوض شد:
- بس است! ولش! دارد غروب می شود. برگردیم پاریس…»
من نمی دانم نویسندهء مطلب سکاف بر چه اساسی از جملات «در زندگی زخمهائی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد.» به این نتیجه رسیده که درد صادق هدایت در بوف کور درد همجنسگرائی بوده در حالیکه خود می گوید این داستان را بر اساس خاطرهء معشوقه اش نوشته است:
صفحات 255 و 256:
«با وصف این حقارت، انگاری حضور هدایت در اتاق «متعلق به من»، شخصیت جدیدی بهم داده بود که تا اندازه ای از حالت شاگرد مدرسه ای در بیایم و مثل یک دوست، با شهامت، پرسشهای خصوصی تری را مطرح نمایم.
- آقای هدایت، آیا شما واقعاً با یک نفر دختر فرانسوی دوست بوده اید؟
فضولی کرده بودم، براق شد:
- چطور مگر؟ توضیح بفرمائید!
گفت «بفرمائید». یعنی فاصلهء همیشگی خودم را حفظ کنم. ولی دیگر جای عقب زدن نبود.
- البته فضولی است. بدجوری سؤال کردم. منظورم این بود که شما نامزد داشتید؟
- به یک معنی، بله.
- یعنی عاشق هم بوده اید؟
- من؟ من سر یک عشق دو دفعه tentative suicide ]اقدام به خودکشی[ کردم. عشق برای من هیچوقت معنی بنداز نداشته. بنداز یک چیز است، عاشق شدن چیز دیگریست. هرچند که از ماده بوزینهء پشم آلود... هم بیزارم... حوصلهء زنک شلخته را هم ندارم، مال هرکجا می خواهد باشد.
از فضولیم پشیمان شدم و هدایت ملتفت شد. لیوان کنیاکش را برداشت:... نوشید و یک برگ آندیو را به سرکه زد و جوید.
- پس چرا ایراد می گرفتید که ادبیات فرانسه پر از صحبت از عشق و عاشقی است؟
- من به ادبیات فرانسه ایراد نمی گرفتم. به آنهائی ایراد می گیرم که صدها صفحه را فقط با لغت amour, amour پر می کنند. مطالب دیگری هم در زندگی هست. این همه معلوماتی را که تو دستت گذاشتم برای چه بود؟ ولی این ارتباطی با عشق ندارد. بالاتر از عشق چیزی وجود ندارد. چه بسا آدم عاشق یک دختر لوچ یا یک چشمی یا شل هم بشود... جان بدهد...
فکری به سرم زد:
- این عشق شما چقدر طول کشید؟
- دو سال، دو سال آزگار.
- بیست و چهار ماه؟
- مرده شور! آیا می خواهد طلسم بوف کور را بشکند! (بعد با حالت بچه ای که دهن کجی می کند:) بله! 24 ماه مثل عدد 24 توی بوف کور. 24 ساعت، 24 شاهی، دو قران و یک عباسی، 24 ماه...
از این کشف به قدری خوشحال شده بودم که تو پوستم نمی گنجیدم.»
فصل 10:
صفحات 290 و 291:
«نرسیده به میدان پیگال عاقل مرد بلند قد و چهارشانه ای جلو آمد و به زبان فرانسوی با هدایت سلام و علیک کرد. هدایت ما را به همدیگر معرفی کرد، ولی اسم آن آقا را درست نشنیدم. آنوقت آنها، مثل دو دوست قدیمی با همدیگر مشغول خوش و بش شدند. آن آقا از وضع هدایت و اینکه کی به پاریس آمده و چه مدت خواهد ماند پرسید:
- چقدر می مانم؟ - هرچه بیشتر بهتر. هرچه بتوانم. شاید هم اصلاً ماندگار بشوم.
از این جواب هدایت تعجب کردم. مگر نه اینکه به سختی اجازهء اقامت در فرانسه را می گرفت و هر پانزده روز مجبور بود به شهربانی رجوع کند تا ویزایش را تمدید نمایند؟
- کجا منزل کرده ای؟
- در یک هتل درجه سوم... بلکه هم درجه چهارم!
- راضی هستی؟
- نه. پی جا می گردم. شاید بتوانی کمکم کنی و یک آپارتمان کوچک برایم پیدا کنی. آیا امکانش را داری؟
- چرا که نه؟... اتفاقاً یک آپارتمان کوچک که از اینجا دور نیست و طرف کوچهء کولن کور است خالی است و صاحبش نسبت دوری با من دارد. همین امشب ازش می پرسم. شاید بشود آنجا را اجاره کنی.
- اگر بتوانی معامله را جور کنی یک بطری زمین می زنم و یکشب تا صبح با همدیگر خوش می گذرانیم... آیا این آپارتمان آشپزخانه هم دارد؟
- بله حتماً.
- اجاقش برقی است یا گازی؟
- اجاق خانه های قدیمی این اطراف معمولاً گازی است. مگر قصد آشپزی داری؟
- بله. چونکه از دست رستورانها جانم به لب رسیده. این فرانسوی ها خیال می کنند که همه باید پیش غذا و دسر هم بخورند و بخصوص وقتی می بینند که من گوشت نمی خورم بغض می کنند و رفتارشان ناهنجار می شود. می خواهم یک آشپزخانه داشته باشم که اقلاً بتوانم دو تا تخم مرغ نیمرو کنم... آن طوری که دلم می خواهد.
آن آقا از فکر اینکه هدایت پخت و پز بکند خندید. من هم خنده ام گرفته بود. تجسم هدایت در آشپزخانه، مشغول آشپزی. چرا نه با یک پیشبند؟
- می توانی روی من حساب کنی. اگر این استودیو هم نشد برایت یک جای به درد بخور گیر می آورم. نشانی و نمرهء تلفن هتل را به من بده، هرچه زودتر خبرت می کنم... شاید هم فردا.
- نشانی سر راست است. هتل «دانفر روشرو»... . بعد رویش را به من کرد: «لابد تو نمرهء تلفن هتل را بلدی؟»
تقویم جیبی ام را درآوردم و شمارهء تلفن هتل را به دوست هدایت دادم.
- حالا کجا می روید؟
- داریم گشت می زنیم. از صبح راه افتاده ایم و تا جان در بدن داریم ول می گردیم... مگر نه اینکه امروز یکشنبه است و خدا هم کارش را تعطیل می کند؟
- متأسفانه من امشب گرفتارم، وگرنه با شما می آمدم.
- وقت زیاد است. مخصوصاً من وقت زیادی دارم که باید یا حراج کنم و یا قتل عام. هروقت فرصت کردی تلفن بزن. هرچه زودتر بهتر.»
صفحات 294 الی 298:
«هوا تاریک شده و پاسی از شب گذشته بود. محلهء «پیگال» جان گرفته بود. بارها، کاباره های نمایش زنان برهنه، رستورانها و کافه ها چراغهایشان را روشن کرده بودند. عده ای عرب شمال آفریقائی سیگار آمریکائی قاچاق پیشنهاد می کردند، عکس های به اصطلاح الفیه و شلفیه را دزدکی نشان می دادند، روسپی ها توی پیاده روها و جلو هتل های مشکوک قدم می زدند...
- چند شب پیش که برای جهالت به این جاها آمده بودم، یک ضعیفه جلوم را گرفت، جوان و خوشگل بود. مرا برد تو یک اتاق هتل، رختش را نیمه کاره کند و هرچه اصرار کردم پستان بندش را در بیاورد قبول نکرد و من هم حوصله ام سر رفت، خاک تو سری نکرده پولش را دادم و آمدم بیرون. زنک خیلی تعجب کرد و از کارم سر در نیاورد. (این قسمت به وضوح نشان می دهد که هدایت به بدن زن علاقه داشته، به قدری که حاضر نشده با زنی که برهنه نمی شود ارتباط جنسی برقرار نماید. درحالیکه اگر همجنسگرا بود اتفاقاً ترجیح می داد با زن پوشیده ارتباط برقرار نماید و یا اصلاً ارتباطی با زن برقرار ننماید.)
- چرا؟ چرا هیچ کاری نکردید؟
- اگر بنا باشد که آدم با کت و شلوار بنداز کند چه مزه ای دارد؟... آنهم با یک ضعیفهء لگوری.
و لحظه ای بعد، بدون اینکه سؤالی کرده باشم اضافه کرد: «راستش اصلاً دلم به هیچ چیز نمی رود.» من خاموش ماندم. تا اینکه به نظرم آمد که موقع شام شده است:
- اجازه می دهید که شما را به شام دعوت کنم؟
- اجازهء ما هم دست شماست.
- چه میل دارید؟
- چه؟ مدتی فکر کرد و یکهو گفت: «نه. می خواهم ببرمت به یک جای وحشتناک تر از هرچه تاحالا دیده ای... جائی که فقط تو پاریس پیدا می شود. مخارجش هم زیاد است و خودم از جان گذشتگی و فداکاری می کنم.»
- این جای وحشتناک کجاست؟
- باید در همین اطراف باشد. – گاس هم صلاح است که نشانیش. را از یک متخصص بپرسم.
و بدون اینکه منتظر بشود وارد یک کافه شد. مدتی با پیشخدمت آنجا صحبت کرد و خوشحال بیرون آمد.
- پیدا شد. تو همین کوچهء بغلی است.
به دیوار کنار یک در کوچک، با خط درشت نوشته بودند: مادم آرتور (Chez Madame Arthur)
زن بالا بلندی که ناخن و مژه های بسیار دراز، موی بور مایل به سفید و کفشهای روباز داشت ما را به داخل کاباره راهنمائی کرد. محوطهء آنجا نسبتاً وسیع بود و میزها را دور تا دور، به قدری نزدیک به یکدیگر چیده بودند که تقریباً مماس می شدند و به این ترتیب مشتریان پشت به سطح خالی وسط سالن نداشتند. یک تخت گاه کوچک نیز در پای دیواری دیده می شد که قاعدتاً صحنهء نمایش بود.
در این ساعت جز ما دو نفر مشتری دیگری نداشتند. هدایت از خانم راهنما پرسید:
- آیا می شود شام خورد؟
- البته که می شود... ولی نمایش ساعت یازده شروع می شود.
و بی اینکه مهلت بدهد، یک میز را جلو کشید و ما در کنار همدیگر پشت آن نشستیم. – حال اینکه حس می کردم که هدایت دو دل است و انگاری از محیط آنجا راضی نیست.
- پسندیدی؟
- چه را پسندیدم؟ و اطرافم را نگاه کردم: چند زن بلند قامت درشت اندام، شبیه زن اول، با بزک تند در رفت و آمد بودند و خوشبختانه یک زن و مرد نسبتاً مسن وارد شدند و توجه آنها به این مشتریان تازه وارد جلب شد.
- می دانی اینجا کجاست؟
- یک کابارهء محلهء «مونمارتر». شبیه اینجا زیاد است. در سیته اونیور سیتر به ما بیلیط مجانی می دهند تا سر شب که کاباره ها خلوت است برای جلب مشتری، به عنوان سیاهی لشگر سر میزها بنشینیم. همین تابستان، پیش از اینکه شما به پاریس بیائید، با دو نفر از رفقایم از این بیلیط ها گرفتیم و رفتیم «استریپ تیز» تماشا کردیم – ما را نشاندند سر یک میز، لبهء صحنه، یکی یک لیوان شراب سفید بهمان دادند و یک سطل یخ که توش یک بطری خالی شامپانی بود جلومان گذاشتند. میز ما به قدری به صحنه نزدیک بود که چشم درد شدیم و در اولین فرصت فرار کردیم.
- نه. اینجا یک کابارهء معمولی نیست. اگر سواد موسیقی داشتی به فراست درمیافتی که تصنیف مادام آرتور را که ایوت گیلبر معروف خوانده به اسم همین کاباره است... ازین گذشته، اینجا جای هرکسی نیست. مثل «مونتانی سنت ژنویو» جای آدمهای وارد است.
آدمهای وارد؟ «مونتانی سنت ژنوبو»؟ در آنجا هیچ نوع آداب و رسوم اخلاقی مراعات نمی شد. آزادی کامل، در حدودی که به آزادی دیگران لطمه نزند، مبنای محیطش بود. نه تنها مشتریان از هر طبقه و صنفی بودند، از نقاش گرفته تا سمسار و دانشجو، بلکه هنرپیشگانش هم در حاشیهء کار هنرپیشگان سرشناس خودنمائی می کردند. در آنجا زنهای همجنسباز، مردهای همجنسباز، عشاق در پی محیط هیجان انگیز، عیاشان و مردم معمولی مشتریان را تشکیل می دادند. مشتریانی که با خرج کم، در فضای دودآلودش حس می کردند شب زنده داری و خوش گذرانی منحصر به جاهای پرزرق و برق و تشریفاتی نیست.
ولی در کابارهء «مادام آرتور» من چنین وضعی را نمی دیدم. «مادام آرتور» اقلاً ظاهرش یک رستوران نسبتاً گران بی در و پنجره بود.
شاید علت این احساس از زود آمدن ما ناشی می شد؟
یکی از خانمهای بلند قد وبلند ناخن، ورقهء برنامهء غذا را جلو من گذاشت. من چندان گرسنه نبودم و می دانستم که هدایت از بین غذاها چیزی انتخاب نخواهد کرد. یک ویسکی برای هدایت و یک غذای کامل با آبجو برای من دستور دادیم. هدایت به بهانهء اینکه شام خورده است لب به خوراکی نزد.
وقتی آن خانم نوشابه ها را برایمان آورد و من گفتم: «خانم متشکرم» توجهم به صورت بیش از حد بزک کرده اش جلب شد... و به من چشمک زد. مژگانش مصنوعی بود و از زیر یک ورقه پودر چرب، ته ریشی دیده می شد.
هدایت متوجه تعجب من شد و لبخند زد و زیر لبی گفت Merde.
- می دانید اینجا مرا به یاد چه می اندازد؟
- یک «مونتانی ست ژنویو» شیک بر ما مگوزید.
- نه، خیر. بیشتر به یاد آخر کتاب هرمان هسه، گرگ استپ ها.
- همینش تعریفی است، وگرنه که اینجا نمی آمدیم...
مشتریها به تدریج زیاد شده بودند و نوازندگان سازهایشان را کوک می کردند و مردی که پیراهن زنانه پوشیده بود از تختهء صحنه بالا رفت و بعد از خواندن «مادام آرتور» یک تصنیف فکاهی خواند و در پایان دامنش را بالا زد و پاهایش را که ماهیچه های کلفت پرپشم داشت نشان داد. حضار دست زدند و خندیدند. منهم اظهار عقیده کردم:
- آدم یاد تعزیه های خودمان می افتد که مردها رل زن را بازی می کنند...
- مرده شور! چقدر اظهار لحیه می کنی؟ جای اینکه شکر کنی که به همچو جائی آوردمت که در خواب هم نمی دیدی، می خواهی مرا از اینجا خرکشان ببری تو تکیه؟
هدایت اخم کرد. لیوانش را سر کشید و من از گفته ام پشیمان شدم.
چرا هدایت به اینجا آمده است؟ با روز عجیب و غریبی که گذرانده بودیم این یک هوس برای چیست؟
درست است که هدایت خوی رمانتیکهای نظیر «بودلر» و «ادگاپور» را داشت آنقدر که از شرح زندگی آنها بر می آید – درست است که تمایلات روحیش همیشه در صعود بی حد و حصر بود، پیوسته در جستجو و کشف محیط و مباحث غیر معمول و غیر متعارف بود، ولی با آنچه در تمام روز از او دیده بودم، با چهره ای که در اطاق هتل و بعد در زیر باران نشانم داده بود، تطبیق نمی کرد. آیا من نبودم که به نسبت روش زندگی خودم از رفتار او سر در نمی آوردم؟
برای اینکه اشارهء نابجایم را جبران کرده باشم گفتم:
- عوضش وقتی آپارتمان را اجاره کردید، چون تو این محله است، آنقدر به اینجا خواهید آمد که دیگر نشود به تکیه کشاندتان.
نگاه پرتعجبی به من انداخت:
- مگر پولم از پارو بالا می رود؟ این جور جاها مخارج دارد، پول علف خرس که نیست...
اشتباه روی اشتباه، فضولی بی جا! دیگر بهتر بود خاموش می ماندم.»
2
«صادق هدایت چه می گفت»
صفحهء 316:
«جامع ترین شرح حالی که از هدایت در دست دارم کتاب زندگانی و آثار صادق هدایت تألیف دکتر ابوالقاسم جنتی عطایی است. (تهران، انتشارات مجید، 1978).»
صفحهء 317:
«شرح زندگی صادق هدایت بر همین منوال یک کتاب 260 صفحه ای را پر می کند: صادق هدایت بچهء یکی از اشراف بوده به نام اعتضادالملک هدایت. بچه ای لوس، تنبل، و از جوانی «زن»، «شهرت»، «جام و مقام»، «پول و ثروت» و «میهن» برایش «ایده آل» بود ولی کدامیک برتر است؟»
صفحهء 324:
«قدر مسلم این است که آموزش و تربیت ابتدائی صادق هدایت در اندرونی خانه نزج گرفته است. و متأسفانه بنا بر روش معمول ایرانی ها که در نقل خصوصیات خفاگر هستند، برادران و خواهران صادق وضع داخلی خانه را آنچنان که می بوده نقل نکرده اند.
ولیکن می توان تصور کرد که چون صادق بیشتر اوقات خود را در خانه می گذرانده، اجباراً با زنهای اطرافش بیشتر در تماس بوده تا با مردها. و هم از زنهاست که فرایض دینی، آداب و رسوم، خرافات، قصه و مثل... می آموزد و مخصوصاً زبان و آهنگ و اصطلاحات ایشان را به عمق حافظهء خود می برد و تا آخر عمر فراموش نمی کند.»
صفحهء 332:
«صادق هدایت وقتی به فرنگ اعزام شد، در واقع فرانسه را از راه کتاب و تماس با فرنگی هایی که در ایران بودند می شناخت. به قدری آن را خوب می شناخت که فریفتهء فرنگستان بود و از زندگی در تهران بود که زجر می کشید. زیرا می دانست آنچه را در وطنش زندگی می نامند برای آدمیزاد این قرن نیست. ملتفت شده بود که در این عصر، جوامعی وجود دارند که در آنها آزادی بیان است، آزادی انتخاب شغل و روش زندگی هست، زیبائی هست، زن و مرد به عنوان انسان در کنار همدیگر به سر می برند، همکارند، می توانند همدیگر را دوست بدارند، به بهداشت توجه دارند، زندگیشان زیاد آسان نیست، می کوشند مشکلاتشان را به دست خودشان حل بکنند، با فقر مبارزه می کنند، به استقبال عوامل پیشرف می روند، با ارتجاع در جنگند...»
نکتهء جالبی که نظر من را به خود جلب کرده این است که هدایتی که اینقدر شیوهء زندگی غربی را قبول داشته چرا وقتی به فرانسه می رود خود مثل یک غربی زندگی نمی کند؟ هدایت دوست داشته فقط بنویسد و از این راه امرار معاش کند. او ترجیح می دهد بیکار بماند و وقتی پولش تمام شد خودش را می کشد. آیا این روش زندگی یک انسان بالغ است؟ برای من جالب است بدانم که چطور هدایت یاد نگرفت مثل غربی ها برای امرار معاش دست به هرکاری، البته شرافتمندانه، بزند. در غرب گاهی حتی پیش می آید که یک پرفسور در مرحله ای از زندگی مجبور می گردد کارگری کند. یک دانشجو یا حتی لیسانسهء غربی هم از همان ابتدا شغل دلخواه خود را نداشته و گاهی در شغلهای بسیار سطح پایین شروع به کار می کند تا بالاخره روزی به سطوح بالاتر دست یابد.
اما در اینجا لازم می دانم نظر شخص سومی را نیز عنوان كنم. بنا به دلایل مختلف نمی توانم از او نامی ببرم. وی كه یك نویسنده و مترجم حرفه ای است با نظر بنده در این زمینه مخالف است. البته پس از شنیدن نظر ایشان من هم قدری مجاب شدم. اما لازم دانستم كه هم نظر خودم را بیاورم و هم نظر ایشان را. این نویسنده معتقد است كه هدایت به دلیل نیاز مالی خودكشی نكرده است. او از جانب خانواده اش تأمین می شد. از طرفی هدایت به خاطر شرایط اجتماعی دوران خود به این نتیجه رسیده بود كه حتی اگر هم مشغول به كار شود باز هدفی نیست كه به آن برسد. كار كرده و مخارجش را تأمین نماید كه چه؟ البته من تنها پذیرفتم هدایت فردی نبوده كه بخواهد از زیر كار در رفته و تن به كارهای شرفتمندانه، هرچند سطح پایین، ندهد. اما باز هم این برای من دلیلی قانع كننده جهت اقدام به خودكشی نمی باشد. به هر حال این راهی است كه هدایت انتخاب كرده بوده است. شاید اگر در آن زمان هم مثل اكنون جلسات متعدد مشاوره و رواندرمانی بود، هدایت به جای خودكشی اقدام به تغییر بخشی از روحیات، افكار و رفتارهای خود می نمود. البته اگر اقدام به درمان می کرد. چون ظاهراً در زمان وی هم علم روانشناسی بوده و هدایت با آن آشنا؛ اما نسبت به بیماری و مشکلات روحی خود در انکار به سر می برده است. درواقع هدایت تاحدودی دانش روانشناسی داشته، اما عملکرد نداشته است.
در این بخش م. ف. فرزانه به نوشته های افراد دربارهء هدایت اشاره می کند. نوشته هائی که بیشتر هدایت را کوبانده اند. و در قسمتی از این فصل نظر یکی از روانشناسان راجع به وی را آورده است. هرچند فرزانه خود به تمام جوانب مثبت و منفی هدایت اشاره کرده، اما سعی در توجیه وی داشته است. سعی کرده هدایت را از نقاط ضعف و نکات منفی زندگی اش تبرئه سازد. مثل بسیاری از ما ایرانیها قهرمان پروری کرده و از هدایت بت ساخته. هدایت هم یکی بوده مثل هزاران انسان دیگر که از نظر من با مشکلات عدیدهء روانی مواجه بوده است.
فرزانه معتقد است که ما ایرانیها بهتر است یاد بگیریم که مثل غربیها جزء به جزء زندگی بزرگانمان را به نگارش در آوریم. و من معتقدم که چه بهتر است که ما هم مثل غربیها، از بزرگانمان بت نسازیم. این نگاه ایرانی را از خود دور کنیم که بزرگی و بزرگ منشی یعنی خوبی مطلق. یعنی مبری از هرگونه عیب و نقص. اما واقعیت این است که برای خوب بودن و فرهیخته بودن، برای نویسنده یا هنرمندی توانا بودن، برای فیلسوف و دانشمند بودن، و برای قهرمان بودن لزومی ندارد که خوب مطلق بود. لزومی ندارد که اعتیاد نداشت، افسردگی نداشت، در مشکلات روانی غوطه ور نبود. چه بهتر است که ما هم مثل غربیها بزرگانمان را همانگونه که هستند پذیرفته و دوست بداریم. انکار نکنیم. ننویسیم هدایت مواد مخدر و توهم زا مصرف می کرد اما معتاد نبود، به خودکشی فکر می کرد اما افسرده نبود، از بی توجهی دیگران عصبانی می شد اما نظر این بی هنران بی خرد برایش مهم نبود، خودش را کشت اما مشکل روانی نداشت. هدایت همهء اینها را داشت، همهء اینها بود، با این حال انسانی بود باهوش، بزرگ و توانا. انسانی بود در نوع خود بی نظیر و بی همتا. او به معنای واقعی یک انسان بود.
صفحهء 364:
«علاوه بر مقالات، کتابهائی نیز دربارهء آثار صادق هدایت انتشار یافت که باز برای نمونه از مهمترین آنها صفحاتی را نقل می کنم:
بررسی آثار صادق هدایت از نظر روانشناسی تألیف دکتر سروش ایادی، انتشارات ابن سینا – تهران 1338 (1959).
دکتر ایادی در مقدمهء این کتاب تذکر می دهد «رساله ایکه از نظر خوانندگان می گذرد در سالهای 34 و 35 نوشته شد. در آن زمان محرک نویسنده در تنظیم این کتاب علاقهء مفرط اهل کتاب به آثار هدایت بود»... ]در این رساله[ «بیشتر جنبهء روانپزشکی درنظر گرفته شد و مباحثات مفصل حذف گردید و به اشارهء مختصر به نکات برجسته اکتفا شد که تماماً مورد تأیید هیئت محترم قضات واقع گردید.»
و بعد از یک دیباچهء کوتاه، دکتر ایادی به شخصیت و آثار صادق هدایت می پردازد: ... قیافهء هدایت بیضوی (لپتومرف Leptopmorphe ) بنابراین دارای سرشت اسکیزوئیدی [Schisoide] خواهد بود. و همچنین مگالوکران ]عظیم کله [Megalocrane و از این لحاظ هم با تیپ (میتومان و پارانویاک) [Mithoman- paranoiaque] دوپرو نزدیک است. پس صاحب چنین قیافه ای دارای سرشت اسکیزوئیدی و بنابراین گوشه گیر و دور از اجتماع و مستعد به شیزوفرنی (Schisophernie) (معلوم نیست دکتر ایادی این املاء را از کجا کشف کرده زیرا این لغت به زبانهای مختلف چنین نوشته می شود: Schizofrenia ایتالیائی، Schizophrenia انگلیسی، Schizophrenie فرانسه.) است و صفات اسکیزوئیدی خود را همیشه حفظ خواهد نمود و دچار اختلال حالات هیجانی و احساساتی است. و از طرف دیگر افسانه سرا و خودخواه و ناراضی و منزجر و متنفر از اجتماع و بدبین می باشد.»
… «بوف کور یک اثر کاملاً تخیلی و توهمی است. نویسنده ابتدا سرشت روحی خود را خوب شرح داده و بعداً تذکر می دهد که این نوشته ها شرح یکی از وقایعیست که در (برزخ بین خواب و بیداری) برایش پیدا شده. از نظر طب روحی سرتاسر این نوشته ها یک سلسله هذیانهای توهمی بعد از انیریسم (onirisme) است که پر است از علائم مرضی که هریک مؤید دیگری است و از نظر روانپزشک علائم واضح مرضی است و احتیاجی به توضیح ندارد فقط مسائل تشخیصی در مورد آنها مطرح است.» … «تصویر و تجسم معشوق به شکل مرده به نحوی که در کتاب بوف کور نوشته است یک نوع فعالیت تخیلی و توهمی کاملاً مرضی است که از پس آن غرایز ضعیف و منحرف نویسنده پیداست. در اینجا تمایل به طرف مرده و مرگ جنبهء غریزی دارد، یعنی غریزهء مرگ که مسلط بر تمام غرایز نویسنده است منجر به این می شود که همان مکانیسمی که در جاهای دیگر نویسنده را بدون اراده بلکه با قدرتی مافوق اراده به طرف قبرستان می کشاند در اینجا منتج به نقاشی از روی مرده می شود. به علاوه این نوشته دلیل غرایض لیبیدونال (Instinct libidonaux) منحرف اوست. یعنی معشوق او اولاً تخیلی و توهمی و ثانیاً موجودی نزدیک به مرده است و بالاخره در نظرش می میرد و از عشق احساس دردناکی می کند…»
دکتر سروش ایادی در این رسالهء 45 صفحه ای خود قطعاتی را از «بوف کور» نقل می کند تا بتواند نظریهء طبی خودش را توجیه نماید. مثلاً «]هدایت[ می نویسد «به نظرم آمد تا مدتی که کوزه روی رف است خوابم نخواهد برد (وسواس) یک جور ترس بی جا برایم تولید شده بود که کوزه خواهد افتاد (فوبی phobie) بلند شدم که جای کوزه را محفوظ کنم ولی به واسطهء تحریک مجهولی که خودم ملتفت نبودم دستم به کوزه خورد، کوزه افتاد و شکست (امپولسیون impultion) [impulsion]» … «صدای دیگران را با گوشم می شنیدم و صدای خودم را در گلویم می شنیدم» (اختلال تکلم داخلی) اسکیزوتیمی Schisotymie» … «اختلال شخصیت به تدریج عمیقتر می شود و علائم هذیانی بیشتر اضافه می شود و تابلو بیماری شکل پیچیده تری پیدا می کند.» … «مجموعهء این نوشته ها یک رشته هذیانهای توهمی بعد از انیریسم است که محتوی آنها علائم اختلال عمیق شخصیت، توهمات سمعی و بصری و شامه و ذائقه و همچنین علائم مرضی زیر مثل مانیریسم Manierisme پرسوراسیون [Perseveration?!] علامت آئینه و بالاتر از همه استرئوتیپی است که پیشرفت آن در این کتاب به طرف هذیان دستگاهی است – تابلو بیماری اگرچه مخلوطی از علائم مختلفه بیماری روحی است ولی مجموعاً به تابلو استقرار اسکیزونی دارد که در حال تبدیل به یک حالت هذیانیست ولی به طوریکه نویسنده در ضمن نوشته هایش توضیح می دهد این عوالم بیشتر در حالت انیریسم برای او پیدا می شده و همچنین اشاره به تریاکی شدن خود می کند، می توان دخالت تریاک را در این حالات مؤثر دانست ولی این تأثیر محدود به ایجاد و تشدید حالات انیریک است – تریاک نمی تواند اختلالات عمیق شخصیت و استرئوتیپی به وجود آورد.» … «نقاشیهایش نیز مؤید نوشته هایش است، نقاشیهای اهورمزدا با بالهای پژمرده، ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم و نقاشیهای مربوط به بوف کور از این قبیل است. خودکشی او هم علامت و نتیجهء بیماری روحی اوست.»
صفحات 385 و 386:
«راویان هر دو سرگذشت بیمار احوالند. راوی «زنده به گور» دور خودش دوا چیده، بوی الکل برای انژکسیون اطاقش را گرفته؛ نویسندهء سرگذشت بوف کور نیز شخصی است نحیف، بیمار و تبدار. ولی هردو آنها می خواهند بنویسند، با دیگران تماس برقرار کنند. ریشهء بیماریشان تنهائی است، روحی است. «چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت، اگر می توانستم افکار خودم را به دیگری بفهمانم، نمی توانستم بگویم، نه احساساتی هست، یک چیزهائی هست که نمی شود به دیگری فهماند، نمی شود گفت، آدم را مسخره می کنند» (زنده به گور- ص 27)- «من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم است، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع به آن قضاوت کلی بکنم، نه، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلاً بتوانم باور بکنم- چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند، فقط می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.» (ص 6 و 7 بوف کور).
«در این قسمت (قسمت اول) احتیاج به نوشتن شوریدن بر جمع دیگران معنی نمی دهد. دیگران فقط از «احمقها و خوشبخت ها» تشکیل شده اند و هنوز به جانش نیفتاده اند تا آماج دشنامهای او قرار بگیرند. نویسنده حدس می زند که ناکامیش در خودش است و می خواهد خودش را بشناسد. او در تنگنای زندگی بیمار و فلاکت بارش گیر کرده، در یک چهاردیواری تنگ و نکبت بار دچار روح روشن بین، حساس، خالق ولی «کسل» خودش می باشد. مگر نه اینکه رؤیای مکرر «خانه» در روانشناسی تحلیلی نشانهء روح کسل است و سواد هدایت آنقدر هست که بر این نکته آگاه باشد؟
چنین حساسیت فوق العاده ای، جان را ناسور می کند، شخص در خودش رو می رود، زبانش بند می آید، زمان و مکان را مثل ورق بازی درهم بر می زند (زنده به گور) و اگر بیمار باشد… هرگز نمی تواند دست به کار ساخته و پرداخته بزند. زیرا انگیزه های اجرای اعمال مثبت ازش گرفته می شود. ولی هدایت از این احوال شخصی، دانسته و سنجیده شاهکار می سازد. طبیبی است حاذق، خودش بیمار نیست. بیماری را می شناسد. (از نظر من هدایت بیماری را می شناخت، اما خود نیز بیمار بود.) می داند که شاخکهای هوش و تربیت چنین فردی به تمام زوایای شناخته هایش سرک می کشند و از هر پدیده ای معنای عمیق و شاعرانه بیرون می آورند.»
صفحات 387 و 388:
«صادق هدایت می گفت که خانهء رمان بوف کور همان خانهء پدری اوست که در پشت خندق های تهران واقع بوده. هدایت می گفت از اتفاقاتی که برایش پیش آمده بوده، به چه صورت انگیزه هائی ساخته تا مضامینش را زنده و باورکردنی بسازد. (مثل گلدان راغه، نسخه، دارو…) هدایت ادعای مرا تصدیق می کرد که عدد بیست و چهار، دو قران و یک عباسی، دو ماه و چهار روز، همه کنایه به طول زمانی بوده که به یک دختر پاریسی عشق می ورزیده است».
صفحهء 396
«اگر این «نوول» و پرورش آن را از دید منطقی بنگریم می بینیم که شالوده اش بر یک جریان بسیار مستدل بنا شده است: عشق شکست خوردهء جوانی که از «زن» فقط نگاه «سرزنش آمیز» دیده است و در خود فرو رفته و در تنهائی می سوزد و برای این که از چنگ شیدائی و دلدادگی خود خلاص شود، داستان این عشق را روی کاغذ می آورد. ولی چون این شخص نویسنده و شاعری است توانا و از تمام وسایل ادبی استفاده می کند، فنونی به کار می برد که از نوشته اش یک اثر «اکسپرسیونیست»، یعنی با خطوط و تصور و بیان برازنده، جاندار، تند و بران به وجود می آید».
صفحات 397 و 398
«تنها حسنی که خانوادهء «اشرافی» هدایت برای صادق داشت این بود که نمی گذاشت بدون سقف بماند یا از گشنگی بمیرد (شاید هم برای حفظ آبروی خود). ولی همین وضع موجب می شد که صادق جوان برای یک زندگی مستقل به تلاش نیفتد و زندگی «پسری» خود را تا نزدیک پنجاه سالگی ادامه بدهد».
«خانوادهء هدایت هرگز کارهای ادبی او را جدی نمی گرفت – مثل دیگر همپالکی های دور و نزدیک صادق. کار جدی، برای مردم متعارف همانا کاریست که حقوق ماهیانه به آن تعلق بگیرد. و از کارهای ادبی صادق پول در نمی آید. بدون اینکه ارزش واقعی او شناخته شده باشد، وجودش تحمل می شد. نه فقط برای برادران و خویشاوندان دیگرش تا آخر عمر ناشناس ماند، بلکه اگر به گفته های او دربارهء وضع خانه ای که در آن زندگی می کرد و من در یادداشتهایم آوردم توجه کنید می بینید که گره اصلی زندگی شوم هدایت ناشی از رابطه اش با پدر و مادر و بخصوص با مادرش می بوده است».
«ولی اگر به معنی روانی، هدایت را مردی بدانیم که به دست مادرش «اخته» شده باشد، می بایست او را در جرگهء نویسندگانی قرار بدهیم که از شدت توجه به خود و عوالم شخصی، نافشان را مرکز دنیا می پندارند و قلمشان را فقط برای هنر ناب به کار می برند. در صورتیکه هدایت کمتر نوشته ای بر جای گذاشته است که در آن تعمد اخلاقی، اجتماعی و یا روانشناسی نباشد».
به نظر من خانوادهء صادق هدایت تأثیرات روانی ذکر شده را بر او گذاشته اند اما هدایت خود نیز به خانواد اش وابسته بوده که تا این حد از آنها تأثیر پذیرفته به گونه ای که تا آخر عمر مجرد باقی مانده است. برخلاف ظاهر ناراضی اش در باطن با یک طناب نامرئی به خواسته های والدینش بسته شده و همین وابستگی ساختار شخصیتی او را تشکیل داده به گونه ای که این طناب وابستگی حتی با خروج از ایران هم گسسته نشده و سرانجام به خودکشی او منجر گشته است. به نظر من اطلاع از اصول و علم روانشناسی تضمین کنندهء آرامش روان نیست. بینش و آگاهی یک مرحله است و عملکرد بر طبق آن اصول درست مرحلهء بعدیست. صادق هدایت عملکرد نداشت.
«بیزاری از خرافات، زورگوئی، تملق، دروغ… در «بوف کور» به صورت بیزاری از محیط خفقان آور خانوادگی جلوه گر می شود. و این بیزاری به قدری شدید است که نویسنده سالهاست مرگ را بر زندگی ناگوارش ترجیح می دهد».
صفحهء 400:
«در این هنگام رفتار و کردار و پندار هدایت اروپائی شده است. نه به ظاهر، بلکه عمیقاً و اصالتاً. اما هدایت زادهء اروپا نیست. فکر کردن و زندگی برایش به سنخ اروپائی، انتخابی است. هوشیار است. شاعر است، آفریننده است. همین ها برایش قوز بالا قوز شده. در اجتماعی که زندگی می کند جا نمی گیرد، جا نمی افتد. مسایل شخصی بسیار دارد، نیروی تصورش به قدری قوی است که به عقیدهء کوته نظران دور و برش دیوانه است، تیر عشقش آنچنان به سنگ خورده که دست به خودکشی زده است. موسیقی (نه سر و صدای آواز گوشخراش) را دوست دارد، به موسیقی شنیدن احتیاج دارد، به خندیدن، به دیدن چشم درخشان یک زن، پوست لطیف یک زن، به حجب و بی تکلفی یک زن… نیازمند است. همهء اینها برایش حیاتی است. می خواهد دوست بدارد، بخواند، بنویسد، با سرهائی که به تنشان بیارزد همسر باشد، هموطنانش را شاد و سالم و خوشبخت ببیند، تو کوچه های پر گل شل شلنگ نیاندازد، به جای آب انبار پر از خاک شیر، از شیرهای آب تمیز جاری باشد، به جای آفتابه و چاهک و خلای بوگندو، مستراح داشته باشد، به جای کار در بانک ملی، نانش را از راه نوشتن به دست بیاورد، بنویسد… و نوشته هایش را بخوانند و حتی الامکان بفهمند».
من معتقدم فرزانه از صادق هدایت یک بت ساخته است، آنچنان که قادر نیست مشکلات و بیماریهای روحی هدایت را ببیند، تا بدان درجه که حتی افسردگی آشکار هدایت و نهایت حس خودآزاری در وجود وی که سرانجام منجر به اقدام به خودکشی از جانب او شد را نادیده می گیرد. به نظر من هدایت از افسردگی شدید روانی رنج می برده. هدایت متوجه این مسئله نبوده که او نمی تواند دیگران را کنترل کند و دلیلی ندارد که این دیگران، از پدر و مادر و خانواده اش گرفته تا سایر افراد جامعه مطابق میل و استانداردهای او رفتار و زندگی کنند. هدایت ایران و ایرانی را همانگونه که هست نپذیرفته و دوست نداشته است. او به حال ایران و ایرانی ترحم داشته. من شخصاً معتقدم که شرط اول گام برداشتن برای بهبودی یک فرد یا حتی جامعه و کشورمان این است که اول خود و دیگران و جامعه و کشورمان را همانگونه که هست بپذیریم و دوست بداریم. اول ایران با را همین چاله چوله ها و دهکوره های و خلاهای بوگندو اَش بپذیریم و دوست بداریم. سعی کنیم اول خودمان را تغییر دهیم. زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند، همانگونه که هستند. هدایت حتی اگر به کرهء دیگری هم می رفت باز هیچ چیز نمی توانست او را راضی کند مگر زمانیکه دنیا طبق استانداردهای او پیش می رفت و مسلماً این زمان هم هرگز فرا نمی رسید. و به همین دلیل هم بود که ایران را ترک کرد و در پاریس خودکشی کرد. از نظر من هدایت برای ذات ایران ارزش قائل نبود. هدایت ایران و ایرانی را زمانی دوست داشت که به یک کشور ایده آل تبدیل شود. هدایت به حال ایرانی که می دید دلسوزی می کرد و ترحم داشت. به نظر من یکی از دلایل پیشرفت و بهبود کشورهای غربی در طول زمان این بوده که آنها مثل ما ایرانیها ایده آل گرا نبودند. آنها به دنبال مقدسات نبودند. همیشه ایرادات جامعه شان را به راحتی می دیدند و می پذیرفتند و کشورشان را با همان معایب و ایرادات پذیرفته بودند و دوست داشتند. مردمان اروپا به شکسپیرهای مقدس نیازی ندارند. آنها هنرمندانشان را با نقصها و بیماریهایشان می پذیرند و دوست دارند. تلاش نمی کنند نواقص و بیماریهای افراد را همچون خاکروبه هائی به زیر فرشهای خوش نقش و نگار تقدس پنهان کنند. آیا در هیچ دوره ای از تاریخ در پاریس و لندن هیچ جائی پیدا نمی شده که بوی گند فاضلاب بدهد؟ آیا در اروپا و آمریکا انسان شیاد و دزد و کلاهبردار وجود ندارد؟ وضعیت ایران اکنون من از ایران زمان هدایت بسیار بدتر است، من یک زمانی دلم برای ایران بسیار می سوخت اما اکنون فکر می کنم که ترحم و دلسوزی یعنی بی حرمتی به ذات پاک کشورم. از وضعیت اسفناک کشورم رنج می برم اما امروز امید دارم. من به همین مردمی که اکثرشان مثل من نیستند و مثل من فکر نمی کنند امید دارم. اینقدر امید دارم که برای من دیگر مهم نیست که زنده بمانم و آزادی کشورم را ببینم. برای من فقط آزادی ایران مهم است، چه من زنده باشم و چه زنده نباشم. و من ایران را به همینگونه که هست، در این وضعیت اسفناک و با همین مردم افسرده و غمگین که وقتی غم را در چهره شان می بینم قلبم فشرده می شود دوست دارم. من عاشق آن مرد شکسته ای هستم که دیروز با شانه های فرو افتاده و سری افکنده رو به روی من در اتوبوس نشسته بود و غرق در افکار غمگینش تخمه می شکست و نمی دانم پوست تخمه هایش را کجا می ریخت؟! من عاشق آن مرد هستم که فرو ریخته بود.
صفحات 401 و 402:
«هدایت می رنجد. کسی را پیدا نمی کند که پا به پای او به قرن بیستم قدم بگذارد. ناچار می نویسد: «حس می کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدمهای بی حیا، پر رو، گدامنش، معلومات فروش، چاروادار و چشم و دل گرسنه بود.» (ص 112 بوف کور.) اما مثل هر آدم تنها، ناگهان به شک می افتد که مبادا عیب در خودش است، سعی می کند خودش را به شکل دیگران، به شکل اطرافیانش در بیاورد؛ متوجه می شود که ادای دیگران را در آوردن آسان است، استعداد این را دارد که به قیافه های «مضحک و ترسناک» ایشان در بیاید. در این تقلید به قدری اصرارمی ورز که می گوید: «همهء این قیافه ها در من و مال من بودند، صورتکهای ترسناک، جنایتکار و خنده آور که به یک اشارهء سرانگشت عوض می شدند، شکل پیرمرد قاری، شکل قصاب، شکل زنم، همهء اینها را در خودم دیدم…» … «شاید فقط در موقع مرگ قیافه ام از قید این وسواس آزاد می شد و حالت طبیعی که باید داشته باشد به خودش می گرفت.» (ص 128 بوف کور.)»
پاراگراف بالا به وضوح نشان می دهد که هدایت گرفتار یکجور خودمحوری و از خود شیفتگی شده بوده است. خودمحوری ای که به واسطهء آن خود را مرکز عالم می دیده و آن انسان خوب که سایر افراد دور و برش آن انسانهای عقب ماندهء بی حیا، پررو، گدامنش و غیره بودند. من معتقدم انسانها آینهء یکدیگر هستند. هرنقصی که در وجود دیگری می بینیم ریشه در ذات خود ما دارد. من نمی گویم چنین انسانهایی در اطراف ما وجود ندارد، و نمی خواهم بگویم که هدایت خود اینگونه بوده، اما معتقدم که هدایت به دنیا و آدمهایش بسیار بدبین بوده و فقط بخشهای منفی وجود هر فرد را می دیده است. او فردی بوده ازخودشیفته که انتظار داشته ایران و هموطنانش مطابق استانداردهای او زندگی کنند.
صفحات 428 و 429:
«به نظر من هدایت آگاه و سنجیده خود را دور – و حتی مخالف – با جامعه ای که در آن زندگی می کرد نگه می داشته است و تربیت و اصول تربیت آن را روشی می دانسته که در دنیای متمدن مرسوم است و نه در تعارفات پوچ و چاپلوسی و سالوس. در این زمینه نمونه های بسیاری در یادداشتهایم ذکر کردم که لازم به تکرار نیست. ولی اگر هدایت دو تا گیلاس مشروب می خورد، هرگز بدمستی نمی کرد. اگر به روابط هم جنس بازان توجه داشت، هیچکس او را در آغوش لات ها و بچه خوشگلهای ایران و فرنگستان ندیده بود. اگر «دوتا بال مگس» هروئین یا کوکائین مصرف می کرد، معتادی نبود که کارش به چاقوکشی و قاچاق بکشد. اگر کسانی بودند که از ظواهر عصیانی او تقلید می کردند، برای این بود که بی نبوغ ها سرچشمهء نبوغ هدایت را در این جزئیات شخصی می پنداشتند.
ولی متأسفانه کمتر کسی به وجدان کاری و دقت و صحت او تأسی می جست. و اینجاست که در دورهء بعد از جنگ، صدای او تقریباً بی پژواک ماند. – دوره ای که او به تعلیمات اخلاقی، سیاسی، هنری و بخصوص روشن بینی و مبارزه با افسانه پرستی پرداخته بود.»
نوشتهء بالا به وضوح نشان می دهد که فرزانه از هدایت یک بت ساخته است. هدایت هم یک انسان بوده مثل انسانهای دیگر. من منکر محاسن هدایت نمی شوم. اما یک معتاد، یک معتاد است. چه یک پیک مشروب بنوشد، چه بدمستی کند. چه به اندازهء یک بال مگس تریاک و هروئین مصرف کند، چه آنقدر بکشد تا بمیرد. هدایت یک بیمار روانی بوده که سعی داشته خلاء های درونی خود را با مشروبات الکلی یا مواد مخدر پر کند و ازآنجائیکه راه درستی را در زندگی برنگزیده بوده سرانجام اقدام به خودکشی می کند.
لازم به ذکر است که اشارهء من به بیماری هدایت نشان بر این نیست که بگویم اطرافیان او سالم بوده اند یا اینکه او انسان بدی بوده است. من هدایت را با واقعیت وجودی اش می بینم و توصیف می کنم. بر روی معایب او سرپوش نمی گذارم و آنها را در وجود هدایت انکار نمی کنم. هدایت بیماری بود که پذیرش انسانهای اطراف خود را نداشته است. او با مصرف مواد مخدر و مشروبات الکلی به خود آسیب می رساند و سرانجام با اقدام به خودکشی این خودآزاری را به حد نهایت خود رساند. اگر به گفتهء فرزانه واقعاً توجه و حرف و حدیث مردم برای هدایت اهمیتی نداشت اینقدر افسرده و دلمرده نمی شد و اقدام به خودکشی نمی کرد.
فرزانه خود نیز به بیماری هوموفوبیا (همجنسگراستیزی) مبتلاست و نسبت به همجنسگراها با نهایت بی احترامی صحبت می کند. فرزانه همجنسگراها را یک مشت لات و بچه خوشگل و همجنسگرائی را معادل همبستری با این قشر از افراد جامعه می داند. ای کاش فرزانه که اینقدر شیفته و مجذوب صادق هدایت بود، لااقل قدری بیشتر در مورد همجنسگرائی از او آموخته بود.




