گذر
بی ارزش بودن،
حس وحشتناکیه که ازش متنفرم،
حس دردآور،
بی اهمیت بودن،
اصلا شاید به همین خاطره که نتنها از نگاه های زیر چشمی و گاهی حتی خیره تو این شهر … فرار نمی کنم بلکه همیشه وقتی این نگاه ها کم می شن آزار می بینم و اذیت می شم و …
این یه اعترافه!
چقدر این تعاریف به هم ربط دارن،
نمی دونم.
چقدر مسخره ام.
دلم گریه می خواد،
اما خوبم.
شوخی ندارم که.
…
همه ی حس های مزخرف به کنار این رایحه دئودورانت جدیدم به کنار،
از رده عطر هایی نیست که همیشه مصرف می کنم و هرچند خوش رایحه اما …
تمام مدت حس می کنم کنار یه غریبه خوابیدم،
حس مزخرف و دوست داشتنی! خیانت بهم می ده.
…
مامان اومده و از ناز کشیدن های پسر عمو از همسرش وقت مریضی! با آب و تاب تعریف می کنه،
حالا امشب اینو کجای دلم جا بدم!




