پرش به محتوا

گذر

2010/04/20
بدست

بی ارزش بودن،
حس وحشتناکیه که ازش متنفرم،
حس دردآور،
بی اهمیت بودن،
اصلا شاید به همین خاطره که نتنها از نگاه های زیر چشمی و گاهی حتی خیره تو این شهر … فرار نمی کنم بلکه همیشه وقتی این نگاه ها کم می شن آزار می بینم و اذیت می شم و …
این یه اعترافه!
چقدر این تعاریف به هم ربط دارن،
نمی دونم.
چقدر مسخره ام.
دلم گریه می خواد،
اما خوبم.
شوخی ندارم که.


همه ی حس های مزخرف به کنار این رایحه دئودورانت جدیدم به کنار،
از رده عطر هایی نیست که همیشه مصرف می کنم و هرچند خوش رایحه اما …
تمام مدت حس می کنم کنار یه غریبه خوابیدم،
حس مزخرف و دوست داشتنی! خیانت بهم می ده.


مامان اومده و از ناز کشیدن های پسر عمو از همسرش وقت مریضی! با آب و تاب تعریف می کنه،
حالا امشب اینو کجای دلم جا بدم!

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید