مردی که می میرد « راز سر به مهر »
مُردی … به همین سادگی … رفته بودی "سیم" بدزدی، برق گرفتت، سوختی، خشک شدی، با جرثقیل پایین ات آوردند، در خانه را دیگر نزدی که در را برایت باز کنند وقتی اسکناس هایی که مالخر به تو داده بود، تا کرده و گذاشته بودی توی جیبت … وقتی داشتی بالا تیر برق می رفتی، فکر نمی کردی؟ نه؟ یا می کردی و این آخرین راهت بود؟ … سیم دزدی! … حالا چه فرقی می کند که سابقه دار بودی یا نه وقتی "دزد" به دنیا نیامده بودی که؟ … راستی شنیده بودی، بندرعباس؛ جایی که روی تیر برق اش خشک شدی، مهم ترین بندر تجاری کشور است، در چند ده متری ات دریایی است که سهم ما از آن نام "فارس"ش است و مانورهای رنگارنگ و دعوا سر جزیره ها و قطر دارد هورت می کشد سهم گاز ما. تو که مُردی خواب کسی پریشان نشد؛ نه شهرداری که سی میلیون پول می دهد و تابلو می سازد برای خودشیرینی، نه استاندار که می گوید قبول ندارم استان متخصص ندارد، نه رییس اوقاف که می گوید بودجه مگر خرمن است که مدیرها بخواهند بیشتر بخورند … روز جمعه، همین جمعه ای که می آید "روز ملی خلیج فارس" است؛ قرار است جشن بگیریم؛ تو دعوت نداری؛ نه؟ … نیستی ببینی که تو جاری شده ای در رگ و پی این سرزمین مظلوم، سرزمینی که سهمی از گنج هایش نمی بری





