پرش به محتوا

EraZer Head: افاضاتی چند از زبان مریم مقدس

2010/04/29
بدست

پیوند به منبع

حاضرین: مریم مقدس، بقل دستی، صاحب خانه، بنده

صاحب خانه در آشپزخانه مشغول درست کردن لازانیاست.

بقل دستی و بنده روی یک کاناپه کنار هم لمیده ایم.

مریم مقدس که روبروی ما نشسته تازه چانه اش گرم شده و مشغول افاضات است:

مریم: البته من خوشم نمیاد پشت سر کسی حرف بزنم ها؟

حاضرین: بله… صد درصد، صد درصد

مریم: اما چون پرسیدی دارم میگم.

بقل دستی: من کاری بهش ندارم، فقط می خوام دهنش رو بگام.

حاضرین: ها ها ها ها

مریم: خب. اولندش که آقا هر چی درباره خونواده و پول و این چیزا میگه خالی می بنده. میگه بچه ی فلان جاست (یک جای با کلاس) در حالی که بچه ی بهمان جاست (یک جایی که حاضرین اسمش را هم نشنیده اند و مریم مقدس مجبور می شود کمی درباره مختصات جغرافیایی آن، اینکه پشت کوه واقع شده و خانه های گدا گودوله هاست و امثال این ها توضیحاتی ارائه بفرماید) بابا هم نداره (به این فکر می کنم که یعنی از زیر بته در آمده؟ که مریم مقدس توضیحاتش را کامل می کند) ناپدری داره.

مریم در اینجا مکث می کند تا حاضرین ابراز شگفتی کنند.

حاضرین: ای وای، ای وای

بقل دستی: با فلانی هم بی اف بوده؟

مریم با لبخند رضایتمندانه: ای بابا بی اف چیه. یارو به هر کی میده میگه بی اف ام بوده.

صاحب خانه: میشه یک کم یواش تر حرف از دادن بزنین؟ صدا میره بیرون.

مریم: مامانش زنگ می زنه به بچه ها میگه بی زحمت بچه من رو نگه دارین.

دوباره مکث برای ابراز احساسات حاضرین.

من: یعنی چی نگه دارین؟

مریم: یعنی نگهش دارین.

من: خب یعنی چی؟! یعنی بچه داری کنن؟

مریم: آره دیگه. یکی از بچه ها از خونه ش انداخته بودش بیرون میگفت دو ساعت بعد دیدم یه خانمی زنگ زده میگه من مادر فلانی ام. پسرم از شما خیلی خوشش اومده. خیلی بهتون وابسته ست. میشه نگهش دارین؟ بعد یارو مونده بود چی بگه. زد تو خط انکار و گفت: خانم این حرفا چیه؟ مگه میشه دو تا پسر با هم اونجوری زندگی کنن؟؟ بعد مامانه میگه ببین من می دونم اون اینجوریه شما هم این جوری هستین. بعد پسره موند چی بگه قطع کرد. فکر کنین؟ آدم مامانش هم بدونه این چیزا رو…

حاضرین (در حال ابراز احساسات): وای، وای، نه بابا؟ مادر آدم بدونه این چیزا رو… خجالت آوره

مریم: بعدش آقا پولی کار می کنه.

بقل دستی: نه بابا

مریم: به جان نمی دونم کی راست می گم. خودم دیدم از فلانی این قدر گرفت. بهمانی جلو خود من یه چک پنجاهی بهش داد.

مکث برای دریافت ابراز احساسات جمع

من: خب که چی؟

حاضرین: هان؟؟

من: خب پول گرفت. که چی؟

بقل دستی بر می گردد و به چشم های من خیره می شود. من هم خیره می شوم.

بقل دستی: خب هانی این درست نیست.

من: هوم! درست؟! درستش چیه اون وقت؟

مریم مقدس از آن سر اتاق می خواهد خودش را وسط صحبت های ما پرت کند.

بقل دستی: این کار اسمش یه چیزیه که چیز بدیه!

من: هوم! کار بدیه! خب، یک کم توضیح بده ببینم کار خوب چیه؟

مریم مقدس همچنان می خواهد بپرد وسط اما محل سگ هم بهش نمی گذاریم

بقل دستی: خب اگه اون شخص خودش مشکلی نداشت میرفت یکی رو واسه خودش پیدا می کرد. یعنی چی به یکی پول میده میگه برو واسم پسر پیدا کن؟

من: خب، شاید خجالتی یه. شاید اعتماد به نفس نداره. شاید معذوراتی داره. شما که خبر ندارین. چطور می شه قضاوت کرد؟

سکوت.

مریم: خب حالا از همه ی اینا گذشته، همه میگن مریضه.

بقل دستی: مریض؟

مریم: آره. میگن مریضی داره. البته من از بقیه شنیدم اما همه میگن. شما باهاش سـکــس کردی؟ (به تو چه!)

بقل دستی: من فقط دوست بودم باهاش

مریم با لبخندی گشاد: خب خدا رو شکر

بقل دستی: البته من هم این شایعات رو شنیدم. خودم هیچ چیز بدی ازش ندیدم اما همه خیلی در موردش حرف های ناجور می زنن. این قدر شنیدم که ذهنیتم نسبت بهش عوض شد. واسه همین بهش هم گفتم چون من از آدما این چیزا رو مخفی نمی کنم. بهش گفتم فلانی من این چیزا رو در مورد تو شنیدم. سر همین قضیه هم ازت می ترسم. گفت خب پاشیم بریم آزمایشگاه.

مریم: خب؟

بقل دستی: هیچیش نیست. سالمه.

مریم: دیدی گفتم؟!

من پوزخند می زنم.

مریم: من که گفتم از بقیه شنیدم! اما باقی چیزا رو خودم دیدم… مثلاً پسره عاشق بی اف من هست. چهار ساله داره زور میزنه تورش کنه. هی زنگ می زنه مسج میده قربون صدقه ش میره. البته من سافت هستم*…

(نیم ساعت بعد)

مریم: آره دیگه داشتم می گفتم. فلانی بهم مسج زده میگه تیر بیا بریم فلان جا. ده پونزده نفریم.

بقل دستی: واسه چی کار؟

مریم: ای بابا واسه گروپ ثکــس دیگه.

حاضرین: نه بابا؟ ای بابا؟ وای وای

مریم: من هم گفتم نه نمیام.** چه کاریه؟ حال آدم به هم می خوره.

حاضرین: بله… بله… واقعاً چه کاریه.

صاحب خونه: حالا اون وسط یکی که تایپت نیست بخواد باهات یه کاری بکنه نه هم نمی تونی بگی.

بقل دستی: به نظر من که کار مسخره ایه.

من به بقل دستی: عزیز دیر وقته. میشه دیگه بریم؟

و این بود گوشه هایی از شب پر مغز و پر محتوایی که ما با عده ای از همنوعان! گذراندیم.

باقی گوشه ها برای طویل تر نشدن نوشته و همچنین زجر فراوان در به یاد آوری افاضات یاد شده روانه ی زباله دانی حافظه شدند.

پانوشت:

* و **: کاش می رفت چهار بار می داد اقلاً عقده هایش ته می کشید.

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید