پرش به محتوا

یادداشت‌های روزانه‌ی یک دزد: ترسسسسسسسسسسسو؟

2010/05/19
بدست

پیوند به منبع

این‌ها را می‌نویسم تا تاریخ شخصی همجنسگرایی فارسی کمی چاق‌تر شود. عادت ندارم خودم را سرراست توی چیزی بنویسم، عادت ندارم از خودم تصویری روشن و برهنه نمایش دهم؛ دوست دارم «من» را کشف کنند، مثل لذت جنسی، مثل پرسه‌زنی، مثل دوستی.

دیروز خواهرم زنگ زد. گفت همسایه گفته که تو را توی تلویزیون دیده است. گفته که تو سردبیر یک نشریه‌ی «همجنسگراها» هستی. بعد به من گفت خودت که این‌جوری نیستی؟ و بعد منتظر جواب نشد. گفت اگر جای دیگه‌ای مصاحبه می‌کنی از خودت و مسایل شخصی‌ات چیزی نگو و فقط در مورد مسایل کلی حرف بزن. گوشی دست‌ام بود و فکر می‌کردم خواهرم برای دومین‌بار به من خیلی نزدیک شد. مسایل جنسی، حوزه‌ای بسیار شخصی و پنهان است. من تا به حال دو بار از خواهرم پرسیده‌ام که دوست‌پسرت خوب است یا نه. تازه، آن هم این‌همه کلی. … برای دومین‌بار به من نزدیک شده بود و من گوش‌ام خیلی داغ شده بود. گفتم نیستم. یعنی گفتم همجنسگرا نیستم. … شما از خانواده‌ی من هیچ‌چیزی نمی‌دانید. اگر خواهرم کارمند بانک بود، و پدرم استاد دانشگاه و مادرم پزشک، و برادرم شرکت خصوصی داشت و برادر دیگرم موسیقی‌دان بود، و البته خانه‌ی‌مان توی سعادت‌آباد، می‌گفتم آری من همجنسگرا هستم.

برای یک لحظه، تف انداختم روی صورت خودم و داشتم می‌گفتم ترسسسسسسسسسسسو. بعد به خودم حق دادم. بعد دوباره سکوت کردم. ماندم. به فکر ترجمه‌ی یک کتاب در زمینه‌ی آسیب‌شناسی خانواده پس از آشکارسازی همجنسگرایی یکی از اعضا بودم و یا – شدیدتر – به فکر درس‌خواندن در رشته‌ی روان‌شناسی یا مشاوره‌ی خانواده، و بعد فارغ‌التحصیل شوم، و بعد مثل اسب کار کنم و خانواده‌ها را نجات بدهم (بر وزن شاهزاده‌ی خوش‌پوشی که روزی با اسب سفید به دهکده بیاید و من را پشت‌اش سوار کند).

بعد گفتم این [سردبیری نشریه‌ی همجنسگرایان] یکی از کارهای من است. گفت خب، در مورد مسایل شخصی‌ات نگو (منظورش – خدا کند – این بود که نگو من همجنسگرا هستم). … خواهرم را خیلی دوست دارم. خواهرم، … یعنی من و خواهرم مادرمان فرق می‌کند. مادرش مرده بود بعد از یک‌سال مادر من شد مادر او و بعد من به دنیا آمدم. … خواهرم هر بار به بهشت زهرا می‌رود، بی‌آن‌که سر قبر مادرش برود، هر هفته، پنج‌شنبه‌ها، می‌رود سر خاک مادرم، سر خاک مادرمان. … خواهرم را خیلی دوست دارم؛ زمانی که مادرم مریض شده بود و زندگی گیاهی داشت، خواهرم ازش بسیار مراقبت کرد. خواهرم، مادرم را خیلی دوست داشت. من وظیفه دارم که خواهرم را خیلی دوست داشته باشم.

گفتم چشم، نمی‌گویم، فقط در مورد این مساله حرف می‌زنم. … بعد یواشکی [با اندوه] به خودم گفتم این پیروزی بزرگی بود (برای من). فکر می‌کردم خواهرم با من قهر کند. آن‌وقت من مجبور بودم بین زندگی‌ام و خواهرم یکی را انتخاب کنم. مجبور نشدم. برای همین بود که مثل اسب دنبال چاره‌ای می‌گشتم برای حل مسایل مشابه‌ای از این دست که برای هر دگرباشی ممکن است پیش آید.

گفت باشه، آفرین. دل‌گرم شدم. من محکوم شده‌ام که نگویم همجنسگرا هستم. این را فقط شما می‌دانید و من. قرار نیست خواهرم چیزی بداند. … بعد از این‌ور و آن‌ور حرف زدیم.

شب ۱۷ می، روز مبارزه با همجنسگراستیزی (و اگر بخواهیم جوانمرادنه‌تر حرف بزنیم؛ روز مبارزه با دگرباش‌ستیزی یا روزی که باید با اندیشه‌ی مسلط و غالب جنسی جامعه مبارزه کرد) مثل شام غریبان است برای من. دورم. خیلی دورم از خانواده. این یعنی دست‌شان به من نمی‌رسد. ولی من دست‌ام می‌رسد. این را تو می‌دانی. و می‌دانی این «تو» یعنی تو. کس دیگری مگر پیدا می‌شود که بخواهد این خزعبلات را تحمل کند و بگوید «وااااااااای وااااااااااای» و هفت دور، دور میدان را بزند و گریه کند.

مثل شام غریبان است [سوگ‌واران دارند به کشته‌های‌شان نگاه می‌کنند و خورشید امیدشان در اندیشه‌ی طلوعی دیگر دارد غروب می‌کند] و من خیلی خیلی آرامم. از خداوند می‌خواهم (و هیچ حوصله ندارم که بنشینم و از این حرف بزنم که خدا هست یا نه، یا منظور من از خدا چیست و چه ویژگی‌هایی دارد) همیشه این حالت زبر (zebr) [مثل عارفی که پشمینه می‌پوشد] را در من حفظ کند. باید لازم‌اش داشته باشم. باید برای همیشه، آویزه‌ی روح‌ام باشد. … می‌دانی! من احساس می‌کنم همه‌ی نفرت‌ها و همه‌ی بدی‌ها یک روز پایان می‌گیرد و ما در جامعه‌ای نفس می‌کشیم که هیچ‌کس، هیچ‌کس دیگر را به خاطر چیزی که «حق»اش است و باید داشته باشد آزار ندهد و به‌اش ستم نراند.

من از مصاحبه بدم می‌آید. من از شهرت خیلی خوشم می‌آید. اما از مصاحبه و تلویزیونی‌شدن‌ام خیلی بدم می‌آید. من دل‌ام می‌خواهد توی یک دهکده زندگی کنم و شهرت‌ام نصف جهان را گرفته باشد (جوانم و کردن آرزو، هیچ عیب نیست). من می‌خواهم به شیوه‌ی خودم مشهور باشم، نه مثل هیچ کس دیگر. این نهایت هوش من است.

اما یک چیز دیگری هم هست. امیدوارم روزی برسد که هزارتا چهره‌ی همجنسگرا داشته باشیم. هزار نفر باشند که هزارجا حرف بزنند توی جامعه یا روی جامعه. هزاربار تکرار شویم و هزارنوع گریه کنیم و بخندیم. من قصد ندارم بعد از نوشتن این مطلب دست به خودکشی بزنم. من می‌خواهم زندگی کنم. و برای همین است که دارم حرف می‌زنم. … من می‌خواهم روزی را ببینم که نوجوانی توی ایران همجنسگراست و همه‌ی نزدیکان و هم‌کلاسی‌ها و مدیر مدرسه می‌دانند که همجنسگراست و با وی خوب هستند. من می‌خواهم روزی را ببینم که هستی انسان، چاق‌تر شده باشد و اخلاق را بتوانی توی خیابان‌ها و اتاق نشیمن حتی احساس کنی.

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید