فقط یه خورده بیشتر: “آن شب که شانزده ماه داشت”تقدیم به حاجیِ عزیزم و هرمزدِ عزیزم به مناسبتِ شانزدهمین ماهِ عشق ورزی+ وَ……………….. “جعفرِ پناهی” اعتصابِ غذا کرد و من مانده ام حیران که چرا آزادی اینقدر در ایران گرانقیمت است و قیمتِ گزافش برابرِ نرخِ جان است.+حضرتِ عباسِ کیارستمی بالاخره به خودش اومد و بدونِ فکر کردن به عواقبِ سخنرانیش،تویِ کن حرفایی زد مثل اینکه گفت:” با دستگیری آقای پناهی حریم بین دولت و سینماگران ایران برداشته شده است، و از حالا به بعد هر اتفاقی ممکن است بیفتد” یا گفت:” به نظرم می آید دولت ایران نه فقط با سینماگران مستقلی مثل من یا جعفر پناهی مشکل دارد بلکه اساسا با استقلال سینما و استقلال سینماگر در ایران مشکل دارد…منِ خرمگس هم به احترامش کلاهی که ندارم رو از سرم بر می دارم و از جایی که ندارم بلند می شم و با دست هایی که هنوز قطع نشده براش کف می زنم و شاید هم کف می کنم+اِآِآِ…آقایِ صد! و سیم! از ارغوانِ رضایی دعوت کرده بیاد اونجا تا مصاحبه کنن باهاش،این یعنی چی اونوقت؟؟؟آقایِ صد! و سیم! ،مردِ مومن،چطور وقتی تنیسِ زنان رو اخبارش رو می گی،عکسِ نادال رو میذاری ؟ اصلاً چرا زن تو ایران باید به خاطرِ اینکه چکمه پاش کرده یا مانتوش کوتاهه بره خیابونِ وزرا،ولی ارغوان خانوم که تا اونجاش معلومه وقتی داره پشت به دوربین ضربه می زنه، شده باعثِ افتخارِ ایرانیانِ جهان؟هان آقایِ صد! و سیم!؟مالِ زنهایِ تو ایران خار داره؟ولله به خداااا+تعداد سفرهایِ محمودِ !حمدی نژ!د، به نیویورک بعد از رسیدن به ریاست جمهوری، از مسافرت های او به هر شهر دیگری به جز قم بیشتر بوده است،من دیگه برایِ این خبر هیچچی ندارم بگم .
پس نوشت: هوموفوبیا این “احساسِ مرگزا*”،و هر فوبیایِ دیگه ای به هر چیزِ دیگه ای…
نوشت:
پیرزن گفت:از زیرزمین.
بی اف و پیرزن از راه پله هایِ خانقاه پایین رفتن. بی اف یواش یواش قدم می زد تا پیرزن بهش برسه اما پیرزن از پشت سر هی می گقت که تو برو مامان جان منم می آم.پیرزن چشمایِ خاکستری و موهایِ قرمزی داشت.صورتش سفید و لبهاش نازک بودند.لباسش از ابریشم و به رنگِ “فیروزۀ نیشابور*” بود.بویِ ادکلنِ گوچی می داد.
نیم ساعتی طول کشید و به درِ زیرزمینِ خانقاه رسیدن.بی اف خواست در رو باز کنه.قفل بود.
پیرزن اومد جلو ،از کیفِ کوچولویِ قرمز رنگِ مارکِ ایو سن لورنِش یه کلید در آورد و در رو باز کرد.
بی اف خواست بره تو، پیرزن گفت :صبر کن مامان جان. بی اف صبر کرد.پیرزن از تویِ کیف کوچولوش یه نقشه کوچولو در آورد و به بی اف داد. بی اف گرفت و خواست بره تو ، پیرزن گفت:صبر کن مامان جان. بی اف صبر کرد و پیرزن نشست رویِ پله آخری و گفت:مامان جان این زیرزمین خیابون نداره،ولی تا دلت بخواد توش پر از کوچه هست.تابلو هم نداره مامان جان.من خیلی گفتم به درویش که چن تا تابلو بذاره کسی گم نشه.
بی اف یه کم گیج شد.
پیرزن ادامه داد:از در که رفتی تو سمتِ راست رو بگیر برو.به یه دو راهی می رسی ،برو سمتِ چپ.با قدم هایِ تو یه نیم ساعتی که راه بری می رسی به یه کوچه که سرش یه دونه “سروِ لرزونه*”.خدا بگم این درویش رو چی کار کنه.هزار بار گفتم مامان جان یه دونه دفتر درست کن من یادم می ره ها…همش حواسش پیشِ سروشِ .مامان جان من سروشو خیلی می خوامش از بس گله اما درویش دیگه مردی شده ،دیگه اون بچه کوچولو که نیست.یه خورده باید به فکرِ منِ پیرِزن هم باشه.مامان اینارو بهش نگی ها بینِ خودمون باشه.
خرمگس سلام می کنه عزیزایِ من.نه داستان تموم نشده اما خرمگس ها شاید باید دیر سلام کنن و بی موقع مثلِ هدیه ای که دیر به تمشک قراره بدم با اینکه تولدش گذشت.امیدوارم همیشه شاد باشین.
پیرزن در حالیکه خودش رو باد می زد گفت:اسمِ کوچه “هر وَر باد*”هست. من ولله دیگه بقیه اش رو بلد نیستم.اونجا سه نفر رو پیدا می کنی که جوابِ سوالات پیشِ اوناست.بی اف خواست بره ، پیرزن گفت:صبر کن مامان جان.بی اف صبر کرد.پیرزن گفت:یکیشون یه دخترِ ملوسِ ،عینِ گربه،اسمش “تمشک”ِ ،یکیشون یه پسرِ که فعلاً تو قالبِ دخترونه هست ،شکلِ شخصیت هایِ انیمه هایِ ژاپنی هستش ،اسمش “هاملت”ِ.سومیشون یه پسرِ شاعرِ خیلی بانمکه.اسمش “آرش”ِ.بی اف خواست بره، پیرزن گفت:مامان خیلی عجله داری؟بی اف صبورانه نگاه کرد.پیرزن خندید و گفت:شوخی کردم پسرم.برو، به جواب هات می رسی.
پی نوشت: اون چن کلمه ای که با * مشخص شده ،وام گرفته از پدرم”احمد شاملو” بود.




