کافه فصل: ارزش درون/ساعتی ار کافه
رضا: چند روزه منم دارم توی یه کافه زندگی می کنم، چند روزه دارم به فرار فکر می کنم، کاش می شد در رویاها رو باز کنی
چند روز پیش با یکی از دوستان بحث سر این بود که چرا قدر خودمونو نمی دونیم؟؟؟
بحث از اینجا شروع شد که دوست عزیز بنده که برام خیلی ارزشمنده داشت می گفت که چرا بعضی از بروبچه های جامعه ی ه/و/م/و/س/ک/شوال ایران ، با حرکات و رفتارشون به هر چیزی تن می دن و در واقع قیمتی ارزون برای خودشون و ارزشاشون قائلن…
به نظر من حداقل هر کدوممون یک بار ارزش خودمونو تو این جامعه ی کوچک پایین اوردیم و شامل گروه خاصی که مثلاً میکاپ می کنن و لباس عجیب می پوشن نمی شه…ممکنه که توی جامعه ی مادر آدمای باارزشی باشیم برای خودمون اما توی جامعه ی کوچیک خودمون بخاطر سلایق و افکار متفاوت ارزش خودمونو ندونستیم…
به هر حال اول برای خودم دارم می گم که خیلی هم مهمه…
یکی دو ساعت بود که کافه رو باز کردم ….اوضاع یکم کساد شده ، مشتری ای نیومده بود…برای خودم قهوه ی فرانسه ای درست کردم و نشستم روی میزی که مخصوص منه و پیپمو روشن کردم و شروع کردم به خوندن ادامه ی کتاب (زمانی که یک اثر هنری بودم از اریک امانوئل اشمیت)…
در کافه باز شد… اومد تو و خیلی بی مقدمه یه سیلی خوابوند تو گوشم!!!!فریاد زد:مرتیکه ی احمق ! اینم شد دکور که برای کافت درست کردی؟؟؟؟
مات و متحیر مونده بودم…دیگه چیزی نگفت و رفت…!!!!!
یه چند باری مشتریم شده بود قبلنا!
یه لیوان آب خوردم و نشستم دوباره سر میزم و خوندن کتابمو ادامه دادم…




