پرش به محتوا

فقط یه خورده بیشتر: “آن شب که شانزده ماه داشت:2″ تقدیم به “غریبۀ89″عزیزم و “شکوفۀ اندوه” عزیزم+ببین من هی می خوام گیر ندم که صد! و سیم! چرا می خواسته با ارغوانِ رضایی مصاحبه کنه اما خودتون بخونید خبر رو:” دادستان عمومی و انقلاب مشهد گفت که در هفته های گذشته چندین زن به “جرم بدحجابی” به پرداخت جریمه های نقدی تا میزان یک میلیون تومان محکوم شده اند”+این دکتر کالیگاریِ منتخبِ ملّت اگه یه ذرّه یعنی اگه یه ذرّه تاریخ خونده بودند الان این خبر رو نمی خوندیم:” دکتر محمود !حمدی نژ!د روز یکشنبه از روسیه به خاطر عدم حمایت از بیانیه اخیر تهران برای مبادله سوخت اتمی انتقاد کرده است” حالا همۀ اینها یه طرف این کشورِ دوست و برادر افغانستان رو بگو که بعدِ اینکه طالبان زد دهنشون رو چیز کرد حالا …اصلاً خودتون بخونید خبرِ آخر رو:” برگزاری اجلاس مشورتی صلح افغانستان تا سه روز به تاخیر افتاده است،این اجلاس که به “جرگه مشورتی صلح” موسوم است، برای یافتن راه های عملی مذاکره با طالبان و پایان دادن به خشونتهای کنونی در افغانستان از راه گفتگو، برگزار می شود”.

2010/05/27
بدست

پیوند به منبع

پس نوشت:تقریباً داریم به عددِ  365 می رسیم.چند روز دیگه مونده؟چه اتفاقی خواهد افتاد؟هر چی هست “نترسیم نترسیم ما همه با هم هستیم”.

نوشت:

زیرزمینِ خانقاه از خاکِ زرد-زرشکی پوشیده شده بود.بی اف همونطور که  پیرزن گفته بود،سمتِ راست رو گرفت و رفت.پایینِ دیوارهایی که بینِ هر کوچه و کوچه بعدی بود جدول کشی داشت. جدول ها یکی در میون به رنگِ قرمزِ اناری و آبیِ لاجوردی بودند.رویِ دیوارها چیزهایی نوشته شده بود که بی اف معنیشون رو نمی فهمید.رویِ دیوارِ بنفشی به رنگِ زرد نوشته شده بود:”هر دستمال توالتی رو یه جور باید پاره کرد”،رویِ یه دیوارِ نارنجی هم با رنگِ آبی نوشته شده بود:”حالا اون دیوونه بود که سنگ رو انداخت تو چاه،عاقل ها چرا می خواستن درش بیارن؟”رویِ دیوارِ بی رنگی هم با آبِ پیاز نوشته شده بود”با این همه چراغ شهر تاریک است*” و رویِ یه دیواری که ساخته نشده بود نوشته شده بود

NEDA IS ALIVE

همونطور که پیرزن گفته بود رسید به یه دوراهی،پیچید سمتِ چپ،رسید به محوطۀ چمنی که مردمی لخت از روش رد می شدند، نگهبانی در کار نبود که تویِ سوتش فوت کنه و عر بزنه که”اوهوی از رو چمن رد نشین”.

بی اف خجالت کشید.تنها موجودی که لباس به تن داشت او بود.شرم معنایِ خودش رو معکوس جلوه می داد.اینبار کسی که لباس به تن داشت شرمگین شده بود.

(سلام خانوادۀ من.خوبین؟گفته بودم که ،وقتی به من سر می زنین احساس می کنم خانواده ام به من سر زدن؟

گفته بودم یه روزی یکی از افرادِ خانواده ام وقتی وبلاگِ “کوتاه” رو خونده بود چنان به من حمله کرد که دیگه تصمیم گرفتم هیچ کدوم از افرادِ خانواده ام از وبلاگ های من با خبر نشن؟

حالا شما خانوادۀ من هستین.

پس خرمگس با تمامِ وجود سلام می کنه.)

یه فکری بود که شرمِ بی اف رو از اینکه لباس پوشیده بود چند برابر می کرد.پیشِ خودش فکر می کرد که اگه این مردم می اومدن بالا و از خانقاه بیرون می رفتن و تویِ شهر لخت لخت قدم می زدن ، نه تنها دیگران بهشون بد نگاه می کردن بلکه دستگیر می شدن و یا می افتادن زندان یا می بردنشون دیوونه خونه.

قدمهاش رو تند کرد.مثلِ اینکه حق با پیرزن بود که اشاره کرده بود حافظۀ خوبی نداره،خبری از”سروِ لرزون”نبود که نبود .

سکندری خورد و افتاد تویِ بغلِ یه دختر.سینه هایِ سربالایِ دختر درست رویِ پیشونیِ بی اف قرار گرفت.شنید که دختر گفت:بَََََه،ببین کی اینجاس.چطوری عزیزم؟

بی اف که برایِ اینکه به زمین نیفته دستش رو دورِ کمرِ باریکِ دختر حلقه کرده بود و مثلِ کوالا از گودیِ کمرِ دختر آویزون شده بود،دستش رو از بالایِ باسنِ خوشتراش دختر جدا کرد.دختر با دستایِ باریکش دستِ بی اف رو گرفت و کمکش کرد.پوستِ کشیده و شادابِ دختر بویِ ادکلنی رو می داد که “مادلن**” استفاده می کرد.بی اف ایستاد.دختر که با چشمایِ درشتش به بی اف نگاه می کرد لبخندی زد و گونه هایِ برجستۀ صورتِ مثلث شکلش مهربون تر به نظر اومد.موهایِ مشکی پرکلاغیش رویِ هِد بندِ “سبزِ جنبشِ مردمی” رنگش افتاده بود و ابروهاش زیرش قایم شده بود.یه رینگ به گوشِ راستش و یه مچ بندِ مشکی هم به دستِ چپش بود.دستِ چپش رو دراز کرد و با بی اف دست و داد و گفت:تمشک هستم.

بی اف گفت:ببخشید که لباس تنم هست.راستی”سروِ لرزون” کجاست؟

تمشک خندید و گفت :مهدی گفته بود که سوالِ خیلی خیلی مهمّی داری… این بوده ؟

بی اف گفت:نه…همین جا بپرسم؟

تمشک گفت:

Sure babe.

…ادامه دارد…

پی نوشت:

*این جمله از

ROBOB

بود.

**

مادلن رو تویِ رمانِ “از میانِ مردگان” پیدا می شه کرد ولی ادکلنش رو دیگه بعیده بشه پیدا کرد.

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید