رنگین کمان ایرانی: یه پست بی ربط در مورد سریال لاست
اول اینکه حالا مشخص شد هدف سازندگان این سریال رسیدن به یک نتیجه معنوی بوده نه مادی. کل داستان مثل یه تمثیل میمونه. البته منظور از معنویت صرفا مذهبی نیست. بنابراین خالی از لطف نخواهد بود اگر با همین دید بشینیم و یه بار دیگه این سریال رو نگاه کنیم. این فقط یه پیشنهاد بود!
دوم به نظر میرسه سازندگان سعی کردن تو این سریال نگاه جدیدی به فلسفه زندگی و اومدن و رفتن آدما بدن… اگر قلب جزیره رو همون «حقیقت» فرض کنیم ، بیاین افرادی که تو این جزیره بودن و دنبال چیزهایی بودن دسته بندی کنیم:
- یه گروه افرادی هستند که به وجود جزیره صرفا علمی نگاه می کنن و سعی دارن به طریق علمی ازش رمزگشایی کنن، گروه دارما و گروه ویدمور این دسته هستند. درست مثل افرادیکه تو همین دنیای خودمون به همه چیز دید علمی دارن و معتقد هستن هر چیزی تو این دنیا هست با علم قابل رمزگشاییه.
- یه گروه کسایی هستن که تنها چیزی که براشون اهمیت داشت منافع شخصیشون و قدرت طلبی بود و از این « حقیقت» به عنوان یه وسیله برای رسیدن به خواسته هاشون استفاده کردن. همون دود سیاه و در ابتدا بنجامین جزو این دسته بودن. در حالیکه باز هم تو دنیای خودمون می بینیم کسانی که از «حقیقت» در جهت منافع خودشون استفاده می کنن فقط در حال تخریب و ضرر رسوندن به بقیه هستن.
- یه گروه کسایی هستن که به خیال خودشون دارن از این «حقیقت» محافظت می کنن مثل مادر جیکوب و براشون هدف ، وسیله رو توجیه می کنه. من شخصا خیلی از افراد مذهبی و متعصب رو تو این دسته می دونم.
- یه گروه کسایی که اصلا کاری به این «حقیقت» و اینکه چه اتفاقایی میفته ندارن و فقط یه چیز رو تو زندگیشون هدف قرار دادن و می خوان که بهش برسن. مثل روسو که اون همه سال تو اون جزیره بود و فقط ناراحت بچه اش بود یا اون ژاپنیه که جیکوب آورده بودش و تو اون معبد بود. تو دنیای خودمون هم نمونه اش زیاده.
- و اما مهمترین گروه که همون مسافرای اوشینیک بودن و خود جیکوب، کسایی هستن که یه زمانی تو زندگیشون می فهمن « حقیقتی» هست و نیاز به محافظت هم داره اما از اون مهمتر اینه که هر کس یه روزی برگرده و به اشتباهاتش نگاه کنه و از اونا درس بگیره و بسته به ویژگیهای شخصیتیش سعی کنه تو این راه به بقیه هم کمک کنه تا درس بگیرن و خودشون رو اصلاح کنن. یادتونه جیکوب گفت من شمارو اینجا آوردم چون همه تون مثل من اشتباه داشتین و تنها بودین؟ همه اونا تو اون جزیره و در نزدیکی حقیقتی که کمکشون میکرد و اگر توجه کرده باشین آبی که تو جزیره به صورت رودخونه و آبشار بود سرچشمه اش همین نور یا حقیقت بود که همه ازش می نوشیدن ولی کسی نمی دونست از کجا اومده… به هرحال به کمک نامحسوس این حقیقت که شاید بعضیا دلشون بخواد اسمهای دیگه ای براش بذارن، همه این افراد فهمیدن کجای کاراشون لنگ بوده و به مرور پشیون شدن و به قول دوستان بعدا کارهایی کردن که همه اون اشتباهات رو جبران کرد. جیکوب همه اینارو با هم آورد تو جزیره برای اینکه بدونن تنها نیستن و خیلیای دیگه مثل اونا تو زندگیشون اشتباه می کنن، مهم یاد گرفتن و اصلاح کردنه.
ببخشید اگر سرتون رو درد آوردم اما این شعر مولانا تو صحنه آخر برام تداعی شد که:
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم




