یادداشتهای روزانهی یک دزد: آرناس و ویتیگ و فروید و گریمزلی

گاهی وختی کسی از کنارم با فاصلهی خیلی نزدیک رد میشه جوش میآرم، اونوقته که دوست دارم برگردم، بپرم گلویاش رو پاره کنم – اون پاهاش، پوزهاش، موهای رو دماغاش عصبیام میکنه – اما خودم رو کنترل میکنم. وقتی زبونام میلرزه، دوست دارم تفام رو از لای دندونام شلیک کنم بیرون، اما خودم رو کنترل میکنم. منتظر مامانام هستم. … رینالدو آرناس («حمله» ص ۵)

جایی حوری دریاییای هست. تن سبزش پوشیده از فلس است. چهرهاش روشن. پهلوهایاش رنگ سرخ دارد. گاهی میزند زیر آواز. زنان میگویند که از آوازش هیچ نمیشنوند مگر یک «O» کشدار. برای همین است که این آواز زنها را یاد هرچیزی میاندازد که یادآور آن O است، صفر یا که دایره، حلقهی مهبل. … مونیک ویتیگ («Les Guerilleres» ص ۱۴)

در میان عناوینی که در کتاب یادداشتهای لئونارد [داوینچی] وجود دارد به عنوانی برمیخوریم که توجهی خواننده را به اهمیت مطالب آن بخش جلب میکند و یک اشتباه کوچک علنی دارد. وی در جولای ۱۵۰۴ نوشته است: «چهارشنبه، ۹ جولای ۱۵۰۴، ساعت ۷ سر پیرو داوینچی، محضردار کاخ پودستا، پدرم، در ساعت ۷ مرد. وی هشتادساله بود، و ۱۰ پسر و ۲ دختر از خویش به جا گذاشت.»
همانطور که میبینیم، این یادداشت به مرگ پدر لئوناردو اشاره دارد. اشتباه کوچکی در آن [یادداشت] هست؛ ساعت ۷ را دو بار تکرار کرده است، گویی لئوناردو در پایان یادداشت فراموش میکند که ساعت ۷ را یکبار در ابتدای یادداشت آورده است. [البته] این، جزئیات خیلی کوچکی است و کسی که روانتحلیلگر نباشد اهمیتی به آن نمیدهد. خود لئوناردو هم شاید متوجهی آن نشده است، و اگر متوجهی آن شود هم خواهد گفت که در لحظهی حواسپرتی و هیجانیشدن، این امر برای هرکسی پیش میآید و زیاد مهم نیست. … زیگموند فروید («لئوناردو داوینچی و خاطرات دوران کودکیاش» ص ۷۸)

فورد برای اینکه مادرش را تسکین دهد در را با دقت برای لیسا نگه داشت و با وی بر روی سنگفرشها قدم زد. لیسا گفت «این مهربانی خانم مککنی را میرساند. والدین من امسال میروند خارج از کشور، و من نمیدانستم کریسمس با خودم چهکار کنم.» … جیم گریمزلی («آسایش و شادی» ص ۷۲)




