یادداشتهای روزانهی یک دزد: دوست مادرم – نوشتهی نورا امین – برگردان حمید پرنیان
داستان کوتاه «دوست مادرم» نوشتهی نورا امین روایتگر عشق و امورجنسی زنان قاهره است؛ در محلهای که نورا امین نوجوان زندگی میکند، زنی زیبا و خوشخرام هست که هرچند پسرهای محل برایاش میمیرند اما هرگز ازدواج نکرده و هرگز هم عاشق نشده است. نورا امین سال ۱۹۷۰ در قاهره به دنیا آمد. سال ۱۹۹۲ از دانشگاه قاهره در رشتهی ادبیات فرانسه فارغالتحصیل شد. در مجلهی «الحلال» و روزنامهی «الاهالی» نقد ادبی و فیلم و تیاتر مینویسد. وی مدرس هنر هم هست. نخستین مجموعهی داستانهای کوتاهاش را سال ۱۹۹۴ منتشر کرد و بعد یک رمان، و بعد کتابی دربارهی نمایش مدرن مصر نوشت.
ابلا صفا خیلی زیبا و خوشخرام بود. با این که همهی پسرهای محل برایاش میمردند، هرگز ازدواج نکرد و هرگز هم عاشق نشد. همیشه به این فکر میکردم که چرا مادرم نمیگذاشت به دیدار ابلا صفا بروم و با او صحبت کنم، با اینکه ابلا تنها زندگی میکرد و هیچ مردی در خانهاش نبود. خود مادرم هم زیاد تمایل نداشت با ابلا گرم بگیرد. با این همه ابلا صفا توی هر خانوادهای در میان مونثهاشان اگر نگویم یک دوست نزدیک اما یک همصحبت را داشت، اعم از دختر و زن شوهردار و پیر. ابلا صفا از چنان افسون و جذبهای برخوردار بود که باعث میشد زنان خیلی راحت با وی دوست شوند، هرچند که ابلا مرتب به دیدنشان نمیرفت. یکبار که با مادرم از مدرسه به خانه بازمیگشتیم ابلا صفا را توی ورودی مجتمع کناریمان دیدیم. ابلا دستاش را گذاشته بود روی سینهی دختر عمهعصمت و توی روز روشن داشت سینهاش را میمالید. میخواستم ابلا صفا را صدا بزنم اما مادرم دستام را چنان سفت گرفت و کشید که نزدیک بود از جایاش در برود، و خیلی تند و عصبانی سمت آپارتمانمان رفت و مرا هم با خود میکشید. نفهمیدم چرا مادرم اینگونه رفتار کرد. آیا ابلا صفا داشت دختر عمهعصمت را اذیت میکرد یا میخواست با وی عمل شرمآوری مرتکب شود و من برای اینکه به جهنم نروم نباید شاهد عمل زشت آنها میشدم؟ من میدانستم که ابلا صفا دختر عمهعصمت را اذیت نمیکرد چون هر دوتایشان کاملن خونسرد و آسوده بودند. دختر عمهعصمت مثل زمانی که عمهعصمت کتکاش میزد نه داشت جیع میکشید و نه گریه میکرد. عمل شرمآوری هم مرتکب نمیشدند چراکه دیده بودم نوزادها حتی توی خیابان یا توی مهمانیها هم وقتی دارند از پستان مادر شیر میخورند دستشان را میگذارند روی سینهی مادرشان و میمالند. پس چرا وقتی ابلا صفا به خانهیمان آمد و میخواست با مادر آشتی کند، مادرم شروع کرد به گریهکردن و با عصبانیت اشیای خانه را برمیداشت و پرتشان میکرد؟ ابلا صفا همانکاری را که با دختر عمهعصمت کرده بود با مادرم کرد، بعد به اتاقخواب رفتند و در را قفل کردند، و درست پیش از آنکه پدرم از سفر به خانه بازگردد پیدایشان شد. فقط میدانم که پس از آن شب، ابلا صفا هرگز به دیدن زنهای دیگری که دوستاش بودند نمیرفت و فقط به خانهی ما میآمد. با این همه، مادرم نمیگذاشت با ابلا صفا حرف بزنم. شاید به این خاطر است که من امروز آرزو دارم ابلا صفا دستاش را بگذارد روی سینهی من و از زیر لباس مدرسهام آنها را بگیرد توی دستهایاش، و سینهام بشکفد و جوانه زند.




