نقطه چين ها . . .: 106- ..و خدا چنین خواست..
تا چند روز دیگر.. شناسنامه ام.. به گند کشیده خواهد شد.. تا چند روز دیگر.. مضحکه خواهم شد.. تا چند روز دیگر.. خ.س خواهم شد.. خ.اش.ا.ک میشوم.. ب.ز.غ.ا.ل.ه خواهم شد.. تا چند روز دیگر.. ب.ا.ت.و.م خواهم خورد..آن هم از نوع پیشرفته اش.. انگلیسیت گویا.. بوی نفس گیر فلفل را در خیابان.. در حالی که..من.. ده ها هستم و او یکیست..و من فرار میکنم.. حس خواهم کرد.. او یکیست و ب.ا.ت.و.م.ش را به همراه خودش به اطراف می چرخاند.. چه صحنه ف.ی.س ب.و.ک پسندی!!.. چه ویدیوی ی.و.ت.و.ب پسندی!!.. شمایانی که بر روی پل هوایی خواهید ایستاد.. و من ده ها.. و.. او یکی را ثبت می کنید.. پل.. توان تحمل وزن شما را ندارد.. چند تن خواهید بود؟!!.. طول و عرض پل را نمیدانم.. ریاضی ام هم خوب نیست تا تعدادتان را حساب کنم.. به گمانم.. 200 تن باشید.. شما در کدام سو هستید؟!!.. من ده ها یا.. او که به سویم زبان درازی خواهد کرد.. با ریشی که از زیر چشمانش رسته است یا.. او که با آبشار گیسوان های لایتش و.. پرچم سه رنگش بر مچ .. و عکسی نفرت انگیز در دست .. من ده ها را به تمسخر خواهد گرفت.. تا چند روز دیگر.. ا.ر.ا.ذ.ل نامیده خواهم شد.. ا.و.ب.ا.ش خواهم بود.. آنهنگام که.. در میان جماعتی هستم که هر یک تا مقصدی از مسیر با من خواهند آمد.. پسرکی.. تا آنهنگام که دخترک در مسیر باشد.. مردی که.. تا سر کوچه شان برسد.. و من می مانم.. و.. 16 تن از آن 30 تن پر خروش 3 خیابان پیشتر..من خواهم ترسید.. از پ.ل.ی.س.ی که ظاهرش وحشت آورست.. من میترسم.. اما می خواهم ادامه دهم.. حس ماجرا جویی ام.. حس خفته سالها پیش که.. مرا به نوشتن بر روی پول وا می داشت.. مرا به چت کردن های طولانی س.ی.ا.س.ی وا می داشت.. با هموطنم.. با غیر هموطنم.. با او که مرا عرب می دانست.. و ایران را عراق.. حسی که مرا واداشت تا برای او که با ما نیست و نبود.. نامه بنویسم.. مرا به ادامه دادن.. ترغیب می کند.. من.. خواهم ترسید از پ.ل.ی.س.ی که مرا تعقیب می کند.. و پیر زن زنبیل به دست و مرد عصا به دستش.. بهترین وسیله.. برای کتمان باطن این ترس.. در ظاهر کمک به دیگران خواهند بود.. کمک به دیگرانی که همواره دوست داشته ام.. بدون بهانه.. اما این بار.. بهانه ای خواهد داشت.. پیر زن دعایم میکند.. پیرزن.. قسمم میدهد.. به جوانیم رحم کنم.. پیرمرد اما.. ساکت است.. پیر زن.. مرا از بی رحمی عده ای می ترساند.. پیرمرد.. ساکت است.. پیر زن.. هر روز سر نماز از خدا می خواسته که.. ریشه آن عده را بکند.. پیر مرد.. ساکت است و در خود غرق گویا.. و من.. نمیفهمم.. خدا.. چه کاره است.. در این میان؟!!.. میگویم.. مادرم.. آن عده را خدا نیاورد.. خدا هم نخواهد برد.. تو آوردی.. مرد پیر تو آورد..پیر مرد.. اما ساکت است.. پیر زن.. گریه می کند.. سر نماز.. از خدا طلب بخشش می کرده ..که چرا آن کار را کرد.. مادرم.. از خدا معذرت نخواه.. از ا.ع.د.ا.م.ی.ا.ن بخواه.. از س.ن.گ.س.ا.ر شدگان بخواه.. از قربانیان بخواه.. خدا خوار شد.. خدا ذلیل شد.. خدا قهار و مکار و قاتل شد.. خدا.. ملقب به تمامی صفات رذیله شد.. آری.. بر او نیز جفاها رفته.. اما بر انسان ها بیشتر.. حتی بر تو مادرم.. و بر مردت.. پیر مرد.. اما.. ساکت است.. پیر زن.. دعای خیر و آرزوی سلامتی را بدرقه ام میکند.. پیر زن.. گریه می کند.. و.. کوچه.. راه ما را از هم جدا خواهد کرد.. و.. من.. میروم.. و من.. مدام کم می شوم.. و می روم.. و.. صدای خشمگین پدر.. و نگران مادر.. کدوم گوری هستی تا این موقع شب.. تو این اوضاع؟!!..




