شکوفه اندوه 1: باید اعدام شوند!
بايد اعدام شوند
بايد اعدام شوند… استريت ها
كاش
روزي
جاي من بودي ,
نه هميشه
يك لحظه
نه!…
جاي خود باش ,
لذت ببر
از
كردن و
از كردن هاي
مكرر
زندگي كن
با ترس
با لرز
با مرگ .
اين بار
من حكم مي دهم
بايد اعدام شوند
بايد اعدام شوند…استريت ها
تو چه حالي ميشي؟
تو مرا ميفهمي؟
نه…
به دارت ميزنم
به خاكت مي كشم
به سنگت ميزنم
به خونت ميكشم
تو مرا ميفهمي؟
نه…
به كدامين گناه؟
به جرم عاشقي
چرا؟
چون به سبك ات نيست!
تو چه ميداني
نه…
نميداني .
لذت هماغوشي من
با يك مرد ,
و من
هر شب ,
هر شب و
هر شب ,
آبستن شدنم
صبح
كودكي را زادن
باز ,
شب و
آبستن شدنم
زندگي بايد كرد
با ترس
با لرز
با مرگ
و تو اين را مي خواهي ,
نميدانم!
اين چه رازيست؟
زندگي ام به دست توست
و نيز مردنم ,
هر شب
كابوس مرگ را مي بينم
مردنم را شايد
در بستر بيماري
مردنم را شايد
در اوج پيري و تنهايي
مردنم را شايد
بر سنگفرش خيابان
بعد از عبور يك ماشين
مردنم را شايد
با گلوله اي
از تفنگ دشمن
اما…
كابوس اين شب هاي من
هر روز مردنم
به يقين…
روزي…
به دست تو
به حكم تو
اين بار
تو حكم مي دهي
بايد اعدام شوند
بايد اعدام شوند…هم جنس گراها
زندگي بايد كرد
…
پي نوشت : دارم ديوونه ميشم…دارم ديوونه ميشم از ديروز كه خبر دستگيري يه زوج هم جنس گرا تو شهر ساري رو شنيدم و خبر به يقين اعدام شدنشون…
شب با كابوس اعدام هم احساسام به خواب رفتم و حالا صبح شده…توان كاري رو ندارم…تنها كاري كه شد انجام بدم نوشتن قسمتي از احساساتم تو قطعه ي بالا…




