گذر
( شاید! فقط تو بفهمیش )
همین که نشست روی صندلی اتوبوس یاد دفعه قبل افتاد
چشم هاش رو بست؛
بغل کردنش و بعد با شیطنت سوار شدن اتوبوس رو مرور کرد.
گیج می زنه،
از خودش می پرسید
تنهام؟
شروع کرد به مرور کردن
به خودش اومد و دید هی داره می گه؛
خدایا گند نزنی به زندگیم
خدایا گند نخوره به زندگیم
اما خدایا تو که کاری نکردی!
یعنی گند زدم به زندگیم؟
نباید می نوشتم
نباید چیزی می گفتم
نباید…
خدایا دوباره تنها نشم
دوباره …
حقم نیست
نباید…
زیر لب انقدر اینها رو تکرار کرد که تا خوابش برد
صبح با صدای گریه ی بچه ای که روی شونه پدرش دو ردیف جلوتر بود از خواب پرید
باز شروع کرد به خدایا، خدایا …
گریه ی بچه بند نمی اومد
دلش می خواست با بچه همراه بشه
یه لحظه به حال بچه حسودی کرد
چقدر راحت بلند بلند، حق حق می زد
نه، نمی تونست
جمله ای یادش افتاد؛
بچه ها فرشته های خدان،
زیر لب تکرارش کرد
رو به بچه نگاهی انداخت و گفت؛ چیه فرشته کوچولو؟!
چیزی نگذشت که بچه آروم شده بود
حالا لبخندی هم می زد
پسر باز هم با کوچولو حرف می زد و حالا دیگه بچه صدای خنده اش توی فضا پیچیده بود،
و پسر ته تمام اداهاش! حسرتی بود حتی به حال بچه ها!




