گذر
2010/08/11
کم مهمونی می رم،
اما گاهی ناچار باید رفت،
اصلا حوصله نداشتم اما باید می رفتم
همین که وارد خونه اون فامیلی که مهمونش بودیم، شدم، ناخودآگاه شروع کردم به دید زدن وسایل،
وسایل خونه با سلیقه ام جور نبود اما افکاری که پیرامونشون می اومد حس خوبی می داد،
ته نگاه و حسم انگار یه جور امیدواری بود،
به وسایل نگاه می کردم و برای هر کدوم دلیلی می اوردم که بده و اینجوی یا حداقل این مدلیش رو بهتره برای خونمون! نگیریم،
و همین که افکارم به “خونمون” می رسید حس قشنگی توی ذهنم می پیچید.
تا آخر مهمونی همین کار رو ادامه دادم.
لذتی داشت که …
اما کیه بتونه بگه بیشتر از یه بازی بود.
2 دیدگاه
یکی بگذارید →





طراحی داخلی باشه واسه خودت!
چون تو بهتر سر از این جور کارا درمیاری.
درستش میکنیم …
…
راستی یادت باشه خیلی چیزها اولش مثه یه بازیه !
خیلی از دخترها بچه ها ، اولش مامان بازی میکنن
خیلی از پسر بچه ها هم اولش بابا بازی !
بالاخره یه روزی به اون چیزی که یه روز بازی میکردن میرسن!
…
کی گفته همش من واسه گذرهات کامنت بدم ؟
اگه تحمل کردم !
کامنت های اینجات و شفاهی هاش به یه طرف
فیزیکی هاش! به یه طرف
( که البته همشون رو دوست دارم )