شکوفه اندوه: یه دنیا سوال…تنها یادگار من !! ( داستان کوتاه )
با کلی امید و آرزو از صبح تو خونه بال بال میزدم…تا ظهر خودم ُ با خوندن رمان صد سال تنهایی "مارکز" سرگرم کردم…دم ظهر بود که دیگه داشتم کلافه می شدم…حالا کو تا شیش و نیم…
نهارو به زور خوردم ُ رفتم که دوش بگیرم و اصلاح کنم صورتم ُ…از حموم که اومدم بیرون تا پنج و نیم جلو آینه بودم…کلی با موهام ُ صورتم ُ…خلاصه لباس هام ُ … ور رفتم تا مناسب و جذاب باشن … چندتایی لباس عوض کردم تا از بین اونا بهترین ُ جذاب ترین رو انتخاب کنم…دوست داشتم به چشم داوود که اولین بار بود می خواستیم همو ببینیم جذاب ترین پسر دنیا به نظر بیام…وقتی از خونه می خواستم بیام بیرون مثل اینکه با عطر و ادکلن دوش گرفته باشم غرق ِ تو بوی ادکلن بودم…
چند روزی بود که با هم تلفنی در تماس بودم…تا قبل از اون با هم چت کرده بودیم…ساعت شیش بود که رسیدم به محل قرار…بیست دقیقه بعد داوود هم اونجا بود…با هم یه دوری تو خیابون زدیم ُ بعد داوود پیشنهاد داد که بریم خونشون…گفت که خسته ست ُ حوصله ی سر و صدای خیابون رو نداره…داوود تو مغازه ی پارچه فروشی باباش مشغول به کار بود…یه مغازه تو دل بازار…گاهی اوقات هم برای خرید جنس سفری به چین و دبی داشت…با صحبت هایی که پشت تلفن داشتیم ُ اس ام اس هایی که بین مون رد و بدل میشد من یکی که کاملا دلباخته ش شده بودم…فقط یه عکس ازش دیده بودم…چهره ش زیاد برام مهم نبود…مهم اون حسی بود که می دونستم خوب می تونه بهم منتقل کنه…یه حس خاص که از هر کسی نمیشه انتظار ش رو داشت…ولی داوود…
با وعده وعید هایی که داده بود قند تو دلم آب شده بود که آره بابا…من آدمم ُ پیدا کردم…همونی که باید خیلی قبل از اینا بود…که نبود !!
وقتی دیدم اش دیگه کار از کار گذشت…یه دل نه صد دل دلباختش شدم…دقیقن همون چهره ای که تو خیالاتم از مردی که باید کنارم باشه ساخته بودم رو داشت…جذاب و دوست داشتنی…یه هیکل کاملا مردونه و لب هایی که معلوم بود مثل عسل شیرینن…
پیشنهاد ش رو قبول کردم و با هم رفتیم به خونه ی پدری داوود که اون موقع از روز کسی خونه نبود…من بودم و داوود…تنهای تنها…
کمی که با هم حرف زدیم از هر دری…داوود خودش رو به من نزدیک تر کرد…کنارم نشست و همین طور که مشغول حرف زدن بود بازوی مردونه ی عضله ایش رو انداخت دور گردن ام…شروع کرد به آروم آروم لمس کردن بازوم و یواش یواش دست ش رو کشوند به وسط قفسه ی سینه ام…اول اش سعی کردم که خودم ُ جمع و جور کنم اما خوب…
زمانی که به خودم اومدم…زمانی بود که یه درد شدید و عمیق پشت کمرم احساس کردم…یه درد که تا مغز استخونم دوید تو جونم…یه داد خفیف کشیدم … منتظر بودم که این درد کم کم تبدیل به یه لذت وصف ناشدنی بشه…اما این بار با تمام رابطه هایی که داشتم فرق می کرد…لذتی در کار نبود…درد…درد…درد…و همچنان دردی بود که من تحمل میکردم ُ لذتی که داوود رو به اوج آسمون ها کشونده بود…تا اینکه آروم شد…نه درد ِ من بلکه داوود آروم شد و از حرکت های مرتب ِ پشت سر هم ایستاد…نفس عمیقی کشید ُ تو من خالی شد…من همچنان درد داشتم…بعد لبخند خشکی به من زد ُ رفت سراغ لباس هاش…من که اصلا یادم نبود لباس هام کجاست و کِی و چطوری از تنم بیرون کشیدم اشون…بلند شدم رفتم سمت دستشویی…فکرم کار نمی کرد…فقط همین که خودم رو از داوود خالی کنم برام کافی بود…وقتی برگشتم داوود لباس هاش رو پوشیده بود دوباره لبخندی زد و پرسید که : حالت که خوبه ؟! سرم رو به نشانه ی تایید تکونی دادم و شروع کردم به پوشیدن لباس هام…
هنوز پیرهنم رو به تنم نپوشیده بودم که گفت : بابام تماس گرفت گفت زود بیا حجره…جنس اومده باید جابه جاش کنیم…منو ببخش باید زود برم…خب منظور اش کاملا واضح بود…یعنی…کارم ُ کردم حالا میتونی گورت ُ گم کنی بری بیرون !!
حرفی نزدم…جلوی در دست اش رو دراز کرد تا با هم دست بدیم وقتی دستم رو دراز کردم و به چشم هاش خیره شدم…دیگه اون داوودی که تو خیالم ساخته بودم نبود…انگار یه حیوون بود که داشتم باهاش دست میدادم…میشد خیلی راحت تو چشم های رنگ روشن اش حیوون دورنش رو دید که داره از پشت اون چشمای قشنگ ِ فریبنده عربده می کشه…
پام ُ که گذاشتم بیرون کلی سوال هجوم آورد به ذهنم…




