گذر
عاشق دیدن زوج های همجنس گرام،
بس ندیدم! گاهی می شینم و اطراف خودم تجسمشون می کنم،
کی بهتر از پسر همسایه و دوست فابریکش! که بشینم و براشون داستان! بسازم،
وای وقتی اون روز دیدم دست هم رو گرفتن، اونم دو انگشتی،
چه حال قشنگی داشتم.
فوق العاده قضیه این بود که کسی کنارم بود که می تونستم دستش رو بگیرم و حسودی نکنم!
کاش بعضی رویاها واقعی می شدن،
هرچند می دونم اگر اون دوتا ( یا هر دو تای دیگه ای که زوج تصورشون می کنم ) واقعا هومو باشن چه عذابی خواهند کشید و چه راه سختی در پیش خواهند داشت،
اما گاهی آرزو کردن بر ما هم عیب نیست،
بذار دقیقه ای با خیالاتمون خوش باشیم.
بذار حس کنیم تنها نیستیم و دیگرانی هم در همین نزدیکی ها هستن که دارن برای عشقشون می جنگن.





حسود !
یادمه گفتی بریم تعقیبشون کنیم کجا میرن !
( چه حالی میده دیدن تو وقتی داری این کامنت رو میخونی) ( ها ؟ )
خب اون موقع شب دوتا …! داشتن کجا می رفتن؟!
تازه این مطلب برای اون روزی هست که داشتی کمربند سمت من رو می بستی و می رفتیم و اونا داشتن می اومدن تو کوچه، نه اون شبی که ما داشتیم می اومدیم و اونها تازه داشتن می رفتن.
ها ها، حالا قیافه تو دیدن داره