forbidden love: مهاجرت ( داستان کوتاه )
صبح زود از خواب پاشدم. صبحونه رو اماده کردم و با شیرین صبحونه خوردیم. شیرین باید میرفت سر کار ولی من مرخصی گرفته بودم. کلی کار داشتم. باید تدارک مهمونی امشب رو میدیدم. اخه یه مهمون خیلی خاص داشتیم. کم کم سارا هم از خواب بیدار شد. چند روزی بود که خیلی اذیت میکرد. داشت دندون درمیاورد و همش گریه میکرد. لباسای سارا رو عوض کردم و با خودم بردمش بیرون تا هم اون یه هوایی عوض کنه و هم من خرید کنم. خونه رو مرتب کردم. اتاق مهمون رو اماده کردم. اما از پس اشپزی برنمی اومدم. اشپزی کار شیرین بود. سارا رو خوابوندم. و یه استکان چای ریختم و رفتم کنار شومینه نشستم. به بهنام فکر میکرد. به اینکه بعد از این همه سال میبینمش. به لطفی که در حقمون کرد. و دوباره خاطرات اون سال واسم زنده شد. سه سال پیش بود. من و شیرین توی یه رابطه طولانی مدت بودیم. از دوران دبیرستان با هم بودیم. بچه ها به شوخ بهمون میگفتن شیرین و فرزانه .با وجود اینکه رتبه شیرین تو کنکور عالی بود؛ بخاطر اینکه از من دور نشه قید تهران و شهید بهشتی رو زد و توی رشت پزشکی خوند. من پرستاری میخوندم. بعد از تموم شدن درسمون کار میکردیم. توی یه بیمارستان. شیرین میخواست مستقل باشه. میخواست با من زندگی کنه. ولی باباش پاهاش رو کرده بود توی یه کفش که دختر از خونه پدر فقط میره خونه شوهر! اونوقت بود که ارزش بابام رو با همه سخت گیری هاش میفهمیدم. موضوع وقتی بدتر شد که شیرین بهم گفت میخواد از ایران بره.میدونست که من و خانواده ام مشکلی با رفتن من نداریم. میگفت با هم از ایران بریم. بریم یه جایی که راحت و ازاد زندگی کنیم. رابطه شیرین و باباش روز به روز بدتر میشد و از اونطرف خواستگارها دست بردار نبودن. شیرین میترسید که باباش مجبورش کنه که با یکی از اونا ازدواج کنه. من ازش خواستم با باباش راجع به تصمیماتش صحبت کنه. این اوضاع رو بدتر کرد.
شیرین برای خروج قانونی از کشور به اجازه پدر یا همسر احتیاج داشت. این شد که من و شیرین یه نقشه کشیدیم. من بهنام رو میشناختم . از همکلاسی های دانشگاه بود. نمیدونستیم که کاری که میکنیم درسته یا نه. اما موضوع رو با بهنام درمیون گذاشتیم.بهنام اولش قبول نمیکرد ولی بعد راضی شد که بیاد خواستگاری شیرین. ما میخواستیم شیرین و بهنام ازدواج کنن تا شیرین از شر باباش خلاص بشه. همه چیز طبق نقشه پیش رفت. بهنام اومد خواستگاری و شیرین قبول کرد. بابای شیرین هم اونقدر عجله داشت که سعی کرد همه چیز رو سریع تموم کنه. عقد و عروسی و بعد هم خونه بخت. حالا مرحله دوم نقشه باید اجرا میشد. من و شیرین برای اقامت گرفتن اقدام کردیم. مقصدمون کانادا بود. همه چیز عالی بود و پدر شیرین هم از ماجرا بیخبر بود. توی تمام این مدت بهنام خیلی بهمون کمک کرد. روزی که از ایران رفتیم رو فراموش نمیکنم. هر چند شیرین برای از دست دادن پدرش ناراحت بود ؛ اما برای رسیدن به خواسته اش خیلی خوشحال بود. و میگفت ادم باید از یه چیزایی بگذره تا بتونه به خواسته هاش برسه! یه ماه بعد از خروج ما بهنام , شیرین رو طبق نقشه طلاق داد. اون موقع بود که پدر شیرین فهمید که بهنام قرار نیست بره کانادا. ولی نفهمید که اینا نقشه بوده. اون فکر میکرد بهنام دخترش رو اواره غربت کرده و بعدش طلاقش داده و احساس میکرد که خودش دخترش رو بدبخت کرده. شش ماه بعد از جدایی شیرین و بهنام؛ من و شیرین بر اساس قوانین کانادا با هم ازدواج کردیم.و بعد از یه مدت تصمیم گرفتیم که بچه دار بشیم. این شد که سارا وارد زندگی ما شد. چند وقت پیش بهنام بهمون گفت که میخواد از ایران خارج بشه ولی یکم مردد هست! برای همین ما ازش خواستیم یه سفر بیاد پیشمون تا یکم با وضع زندگی اینجا اشنا بشه.
شیرین داره شام رو اماده میکنه و بعد هم باید کم کم بریم فرودگاه!
هواپیما نشست.چیزی که میدیدم باور کردنی نبود. بهنام تنها نبود. اون و سعید با هم اومده بودن.






khob , bagiyash… ?