پرش به محتوا

از مجموعه گفت‌وگوهای ساقی قهرمان با همجنسگرایان ایرانی

2010/08/21
بدست

پیوند به منبع

باید باور می‌کردم که دختر هستم
ساقی قهرمان

من مریم دیبا متولد سال ۱۳۵۶ شمسی هستم. در تهران به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام.

از بچگی‌ متوجه تفاوتم با خواهرهایم بودم. دلخوشی آنها خاله‌بازی بود و لباس دخترانه و آشپزی و عروسک‌بازی، و دلخوشی من فوتبال و دوچرخه‌سواری و بازی‌های پسرانه.

هرچه بزرگ‌تر شدم احساس غریبی که داشتم بیش‌تر می‌شد. دوست داشتم پسر می‌بودم و رویای پسر بودن و با دختری ازدواج کردن رویاپردازی ذهن کودکانه‌ام شده بود.

از پوشیدن لباس دخترانه به حد مرگ بدم می‌آمد. رفتار متفاوت من باعث تنهایی روزافزون‌ من و دور ماندنم از جمع دخترهای فامیل ‌شد.

با این که خواهرهایم تفاوت سنی کمی‌ با من داشتند، اما در جمع‌شان احساس غریبی داشتم. این حس و رویاپردازی پسرانه با همه‌ی کودکی‌ام باعث شده بود که بارها به یاد دختر‌های که دوست‌شان داشتم خودارضایی کنم. بعد از هر بار که خودارضایی می‌کردم عذاب وجدان به سراغم می‌آمد. فکر می‌کردم کار بدی کرده‌ام و گریه می‌کردم. این وضع باعث افسردگی وحشتناکی‌ در من شده بود، اما نمی‌توانستم دفعه‌ی بعد به دختری که دوستش داشتم فکر نکنم و به یاد او، تن خودم را لمس نکنم. خسته و پژمرده شده بودم.

همیشه توی اتاقی‌ تنها می‌نشستم و خودم را در نقش پسری می‌دیدم و بازی می‌کردم. اصلاً وارد جمع خانواده نمی‌شدم.

بزرگ‌تر که شدم و تغییرات فیزیکی‌ در بدنم مشهود شد ناچار باید باور می‌کردم که دختر هستم و باید از جمع پسر‌ها فاصله بگیرم؛ پسرهایی که دوستم بودند و با هم فوتبال بازی می‌کردیم، از درخت بالا می‌رفتیم و توی کوچه سربه‌سر هم می‌گذاشتیم. این جمعی بود که سعی‌ داشتم خودم را توی‌ آن جا بزنم، اما کم‌کم این واقعیت را درک کردم که مریم یک دختر است و دارد بزرگ می‌شود و سینه‌هایش بزرگ می‌شوند، پریود می‌شود، باید لباس دخترانه بپوشد تا برجستگی‌های‌ اندامش معلوم نشوند. حق ندارد به دختری فکر کند چون گناه کبیره است.

همه‌چیز را می‌توانستم تحمل کنم جز این‌که نتوانم دختری که دوستش دارم را در کنارم داشته باشم.
به سن بلوغ که رسیدم، بارها دست به خودکشی‌ زدم. زندگی برایم هیچ معنایی نداشت‌. هیچ‌وقت نمی‌توانستم خودم را زنی شبیه به مادر و خواهرهایم ببینم. هیچ‌وقت نمی‌توانستم در خودم احساسی نسبت به مرد به وجود بیاورم. هرچه به دخترهای مورد علاقه‌ام عشق داشتم و برای‌شان نامه‌های عاشقانه می‌نوشتم به همان اندازه از پسر‌ها فراری بودم. هر چه‌ سنم بیش‌تر می‌شد و پاکی حس‌های بچه‌گی پسر‌ها عوض می‌شد، من هم از آنها دورتر می‌شدم.

ناراحت بودم که چرا بزرگ شده‌ام و دیگر نمی‌توانم با آنها فوتبال بازی کنم. یا با آنها به بالای درخت بروم برای دختر مورد علاقه‌ام میوه بچینم تا شوق را توی چشم‌هایش ببینم.

بارها خودزنی‌ کردم ولی ناموفق بود. احساس تنهایی داشتم. حتی توی مدرسه هم هیچ شباهتی جز در ظاهر با دخترهای هم‌سنم نداشتم. وقتی‌ از احساس‌شان به دوست‌پسر‌هاشان و قرارهایی که می‌گذاشتند می‌گفتند کسی در درونم من را سئوال‌پیچ می‌کرد که چرا تو این‌جوری نیستی،‌ چرا تو با همه فرق داری؟

اول دبیرستان عاشق دختری بودم. اگر درست یادم باشد، اواخر سال تحصیلی‌ ۱۳۷۲ یا ۱۳۷۳ بود. دختری که دوستش داشتم تولد گرفته بود و من نتوانسته بودم بروم. آخر سال بود و امتحان کلاس اولی‌ها، دومی‌‌ها و سومی‌‌ها جدا برگزار می‌شد. با هزار دروغ بهانه‌ای تراشیدم و گفتم که می‌خواهم بروم امتحان شفاهی‌ بدهم. مادرم اجازه داد به مدرسه بروم.

رفتم تا کسی را که بهانه‌ی درس خواندن‌ و بهانه‌ی زندگی‌ام در آن روز‌ها بود ببینم. وقتی‌ عکس‌های تولدش را توی حیاط خلوت مدرسه دیدم و خواستم برگردم ناظم مدرسه صدایم کرد و کلی‌ به من توپید که این ساعت شما نباید اینجا باشید، اینجا چیکار می‌کنید؟ گفتم: «اومدم فقط دوستم رو ببینم.»

شروع کرد به بد دهنی که «بی‌جا کردی، باید بمونی تا پدر و مادرت بیان.»

دنیا روی سرم خراب شد. من کار بدی نکرده بودم. فقط خواسته بودم همجنس‌ام را ببینم. هیچ خطایی نکرده بودم. می‌دانستم اگه بابا بیاید مدرسه باید درس را برای همیشه کنار بگذارم. هر چه‌ به ناظم التماس کردم که این کار را با من نکند و از خودم تعهد بگیرد، اما پدر و مادرم را خبر نکند گوش نداد. نمی‌فهمیدم چه جرمی‌ کرده‌ام. فقط دوستم را دیده بودم.

هیچ‌کس که از دل من خبر نداشت. دوست‌ من زندگی من بود. چرا محکومم می‌کردند. بعد از نیم‌ساعت بابا و مامان آمدند با عصبانیت من را بردند. در طول راه بابا حرفی‌ نزد و مامان فقط دعوا می‌کرد. می‌دانستم این سکوت بابا یعنی‌ باز مثل همیشه کتک مفصل با کفگیر و ملاقه و کابل یا سیم یا هرچیه به دستش بیاد. به محض ورود به خانه چنان کتکی خوردم که تا چند روز بدنم کبود بود. آخه به چه جرمی‌؟ به جرم دیدن یک هم‌مدرسه‌ای؟ پس اگر بفهمند این هم‌مدرسه‌ای همه‌ی زندگی‌ من است که من را می‌کشند. مگر کجا رفته بودم جز مدرسه؟ مگر چه کرده بودم جز دیدن یکی‌ که همه‌ی فکر و خیالم بود و کسی خبر نداشت.

از درس محروم شدم . بابا با درس خواندن دختر مخالف بود و همه‌ی خواهرهایم تا دوم راهنمایی بیش‌تر نتوانسته بودند ادامه بدهند اما من با سماجت و لج‌بازی خودم را به دبیرستان رسانده بودم. تصمیم داشتم دانشگاه بروم، اما این اتفاق مرا از تحصیل محروم کرد. این اولین سرکوب اجتماعی و خانوادگی‌ام بود.

در سن ۲۱ سالگی، در سال ۱۳۷۷، به وصیت پدر بزرگ مادری‌ام تصمیم گرفتند که من که آخرین دختر خانه‌ی بابا بودم عروس خانه‌ی دایی‌ام بشوم. چه مصیبتی بود.

دیگر به سنی‌ رسیده بودم که می‌دانستم از مرد‌ها فراری‌ام و هیچ حسی به آنها ندارم. هر چه‌ فکر می‌کردم نمی‌توانستم خودم را در کنار یک مرد زیر یک سقف مجسم کنم. «نه» گفتن من مساوی بود با قهر و غضب خانواده. سه ماه مقاومت کردم در شرایطی که هیچ‌کس حمایتم نمی‌کرد. مادرم با من قهر کرده بود. خواهرهایم مرا متهم می‌کردند که دارم مامان و بابا را ناراحت می‌کنم و میان فامیل فاصله می‌ا‌ندازم. بابا هم جلوی هر کس و ناکسی‌ من را مسخره می‌کرد و می‌گفت: «این فکر کرده چی‌ هست کی‌ هست که می‌گه نه.»

یادم هست روز آخر که بنا بود قرار خواستگاری رسمی را‌ بگذارند، صبح زود ساعت شش صبح، مامانم بیدارم کرد و گفت:«بابات می‌گه امروز زنگ بزنین که بیان.» التماس می‌کردم به مامان که تو را به خدا نکنید.

یک دختر استریت که مجبور به ازدواج می‌شود چه عذابی تحمل می‌کند، من چند برابر عذاب می‌کشیدم. به کی‌ می‌توانستم بگویم من از مرد خوشم نمی‌آید. به مادرم گفتم که قبول نمی‌کنم.

بابا آمد با کابل کتک سختی به من زد که تا سه روز حتی نمی‌توانستم از جا بلند شوم. جوری زد که از شدت زخم، لباس که به پوستم می‌خورد درد می‌کشیدم. نمی‌توانستم لباس بپوشم. سه روز تمام گریه می‌کردم.

تمام بدنم کبود بود. از شدت درد حتی ملافه‌ای که رویم بود و به تنم می‌خورد اشکم را در می‌آورد. هیچ‌وقت بیچارگی آن روزها یادم نمی‌رود. هیچ‌وقت بی‌ رحمی بابا یادم نمی‌رود. هیچ‌وقت لحظه به لحظه و آن‌همه آرزوی مرگ از یادم نمی‌رود. نه به خاطر این که کتک خورده بودم، به خاطر این که قرار بود ازدواج کنم، با یه مرد، خدایا نجاتم بده. خدایا بکش و راحتم کن، اما هیچ خدایی صدای من را نشنید. هیچ دستی‌ به کمکم دراز نشد. هیچ‌کس ضعف من را در مقابل اجبار خانواده‌ام ندید.

می‌خواستم فرار کنم اما از این که دختر فراری باشم می‌ترسیدم. کجا بروم که یک گرگ در کمین یک دختر تنها توی جامعه‌ای که اسمش جامعه‌‌ی اسلامی است ننشسته باشد.

تنها بودم، خیلی‌ تنها. هیچ‌کس نبود بگوید مریم تو هم بیا حرفت را بزن، تو هم حق داری برای زندگی‌ات تصمیم بگیری، تو هم حق داری عاشق باشی‌، حتی عاشق یک همجنس خودت. حس‌ات پاک است، حس‌ات مقدس است و هیچ هم گناه‌ نیست.

عذاب وجدان و سرکوب احساسات از درون، و اجبار ازدواج از بیرون، نابود‌م کرده بود. بالاخره در تیرماه سال ۱۳۷۷ مراسم عقدی برگزار شد. با وجود حمید که دیگر قرار بود همسرم باشد همه‌ی آرزوها، آرامش و لذت زندگی‌ از من گرفته شده بود. وقتی‌ بله گفتم با یک عالم بغض بود. سر این بله گفتن دعوا شد. حمید می‌گفت بله نمی‌گفتی بهتر بود.

هیچ‌کس ندید که عروس خانم سفید‌پوش چه دلی‌ سیاه از غصه دارد. هیچ‌کس اشک توی چشم عروس خانم را ندید. هیچ‌کس نفهمید چرا. هیچ‌کس ندید عروس می‌رود توی اتاق عقد خروار خروار بغض قورت می‌دهد و می‌آید بیرون و به خاطر چشم و ابروی خانواده نیشش را تا بناگوشش باز می‌کند.

هیچ‌کس از دل من خبر نداشت که وقتی‌ شیدا دختر همسایه‌ای که وقتی‌ می‌دیدمش دلم می‌لرزید، آمد توی مراسم، چه به روزم آمد. چه حسرتی به دلم ماند که چرا باید جای او حمید کنارم باشد.

از وقتی‌ شیدا وارد مراسم شد دیگر کسی را ندیدم و صدایی نشنیدم. در خیال با او عشق‌بازی کردم. وقتی‌ رقصید، وقتی‌ برخلاف زن‌های فامیل‌مان که تا مردی می‌آمد چادر سر می‌کردند، راحت بدون حجاب نشست، حال کردم. وقتی‌ رفت، رفتم توی اتاق عقد، مژه‌های مصنوعی‌ام را کندم و با این‌که بیرون پر از مهمان بود یک متکا برداشتم که بخوابم، اما اجازه نداشتم. به زور بلندم کردند که عکس بگیرند تا خاطره بشود. خاطره؟ از زنده به گوری من؟

حمید همسرم شد. دوره‌ی عقد در خانه‌ی پدری جز درگیری و دعوا هیچ چیز‌ نبود. یک بار بعد از یک درگیری و دعوا که خیلی شدید شده بود خانواده‌ها برای آشتی جمع شدند‌. یادم هست رفتم توی اشپزخونه جلوی پای مامان و شوهر خواهرم زانو زدم و گریه کردم و گفتم: «تو رو خدا من رو با حمید زیر یک سقف نفرستین.» جواب من اما فقط یک «خفه‌شو» بود.

چند ماه بعد یک اتاق هجده‌متری پیدا شد و عروس و داماد را بدون مراسم (خودم خواسته بودم) راهی خانه‌ی بخت کردند. خواهرهایم رختخواب عروس و داماد را پهن کردند و رفتند. خوشبختانه حمید صبح باید می‌رفت سر کار و فقط خوابید.

احساس غریبی بود کنار کسی‌ که هیچ حسی به او نداری زیر یک سقف باشی و به جای نفس گرم‌ و دوست‌داشتنی یک زن، نفس یک مرد را تحمل کنی و ترس داشته باشی مبادا نیمه شب بیدار بشود و بخواهد کاری کند. آن شب تا صبح با لباس خوابیدم. فردای آن روز حمید آمد و ناهار خورد و سفره که جمع شد، به من حمله کرد. وقتی‌ یادش می‌افتم یاد سکس دو اسب می‌افتم. بلافاصله بعد از ناهار که سفره را جمع کردم به من حمله کرد. من فقط یادم هست که درد داشتم و بغض کرده بودم و چشم‌هایم را بسته بودم.

به دلیل شدت درد در ناحیه‌ی واژن و رحم و ساییدگی کمر، به خود می پیچیدم.

فشاری که به من وارد آمد باعث آسیب‌های جسمی زیادی برای من شد. این وضعیت خشونت‌بار در طول یک ماه که ماه عسل ما بود ادامه داشت. فشار‌هایی که به من می‌آورد برای آن بود که خون ببیند. خوشبختانه تصور می‌کرد که قدرت مردانگی‌اش کافی نیست و برای همین هنوز نتوانسته من را پاره‌پاره کند و لذت دیدن خون را به لذت‌های‌ دیگرش اضافه کند، وگرنه مثل خیلی‌های دیگر شاید او هم تهمت‌هایی نظیر فاحشه‌گی و نانجیبی به من می‌زد.

در طول ماه عسلم در رختخواب بودم و در حال سکس‌ اجباری، بدنم مثل چوب خشک می‌شد تا کارش تمام شود. فشاری که در طول آن یک‌ماه برای برداشتن پرده‌ی بکارت من به کار برد من را تا حدی بیمار کرد که با التماس از او خواستم اجازه بدهد به دکتر زنان مراجعه کنم. دکتر وقتی مرا معاینه کرد با وحشت گفت انگار یک حیوان وحشی به تو حمله کرده است. توضیح داد که پرده‌ی بکارت من از نوع حلقوی است و خونریزی ندارد. در آن زمان یک ماه استراحت مطلق کردم. با وجود این، فشارهای رابطه‌ی جنسی پس از آن هم ادامه پیدا کرد تا جایی که از شدت تشنج‌های عصبی به حالت نیمه‌فلج رسیدم و به خاطر فشار زیاد به دیسک کمر، تحت معالجه قرار گرفتم.

پس از سه سال زندگی مشترک و چند خودکشی ناموفق، چندبار خودزنی و بیماری‌های شدید جسمی و روحی، با زنی آشنا و عاشقش شدم. آرامش این رابطه به من قدرت داد که با وجود عدم حمایت خانواده و تنهایی شدید خودم، موفق شوم از شوهرم طلاق بگیرم.

مدتی در چند شرکت مختلف به صورت موقت مشغول به کار شدم. حقوق من را خانواده‌ام تحویل می‌گرفتند و استقلال مالی نداشتم.

چندسال بعد، به روابط من با زنی که آن موقع با هم ارتباط داشتیم، پی بردند. تهدید کردند که از من شکایت می‌کنند و مرا به ماموران انتظامی تحویل می‌دهند. بلافاصله با کمک دوستی از ایران خارج شدم و پس از گذراندن دوران پناهجویی در یک کشور ترانزیت، حالا نزدیک یک سال است که در غرب اقامت دارم. تنها زندگی می‌کنم. از ماه‌های اول ورود برای تامین مخارجم مشغول به کار شدم. هم‌زمان حلقه‌ای از دوستان لزبینم را به خاطره‌نویسی و وبلاگ‌نویسی دعوت کرده‌ام تا تجربه‌های هم‌نسلان من برای نسلی که هنوز در ابتدای بیست سالگی است، راه‌گشا باشد.

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید